میبینی؟ مثل ستاره پخشمان کردهاند توی این صفحه سیاه که هر کداممان جایی برای خودمان سوسو بزنیم که مثلا هستیم.
اما نمیدانیم در کدام منظومه میچرخیم،
برای چی میچرخیم، و چقدر میچرخیم...
هر چی بیشتر منتظرت میشدم، بیشتر دلم برات تنگ میشد. هرچی بیشتر منتظرت میشدم، تو عمداً دیر میکردی. هرچی بیشتر منتظرت میشدم، بیشتر بهم کممحلی میکردی! برام روشن بود.
و دیگر اینکه زیاد خسته و به همه چیز بیعلاقه هستم. فقط روزها را میگذرانم و هر شب بعد از صرف اشربه مفصل خود را به خاک میسپارم و یک اخ و تف هم روی قبرم میاندازم. اما معجز دیگرم این است که صبح باز بلند میشوم و راه میافتم.