همگانی نگاه من

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع :)MAHAK
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
اونجا که هوشنگ_ابتهاج میگه:
من آن ابرم که می‌خواهد ببارد
دل تنگم هوای گریه دارد؛
دل تنگم غریب این در و دشت
نمی‌داند کجا سر می‌گذارد . .
 
سال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم،شورم،شرابم چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
تو به جز من،من به جز تو نیستم
🫀🌝
 
اشکالے ندارد…
مےگذرد، همیشہ مےگذرد.
اما نمےدانم، وقتے بگذرد، از من چہ باقے مےماند :)!🌓'
 
حالِ من ،
حالِ اسیری است
که هنگام فرار ،
یادش اُفتاد
کسی منتظرش نیست !
نرفت .
 
- من ؟
از دور بسیار خشک و جدی ،
از نزدیک صمیمی و شوخ و از خیلی نزدیک غمگینم .
 
حضورش برایم هیچ اهمیتی نداشت
اما غیبتش خیلی آزار دهنده بود..
 
ماریا عزیزکم، نمی‌دانم آیا به فکرت می‌رسد به من تلفن کنی یا نه. در این ساعت نمی‌دانم کجا پیدایت کنم. هرچند حرف خاصی ندارم بزنم به جز این موجی که از دیروز پیچ و تابم می‌دهد و این نیازی که به عشق و اعتمادت دارم.
انگار مدت‌هاست که برایت ننوشته‌ام.


آلبرکامو
–نامه به ماریا
 
برای مادرش نوشت:
«مامان، دلم می‌خواست غم‌هایم را به تو بگویم،
اما نمی‌خواستم تو را غمگین‌تر از آنچه هستی ببینم.»
 
ﺷﺒ ﻬﺎ ﮔﺬﺭﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻩ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﺴﺖ
ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﺗﻮ ﻣﺴﺖ🙃

ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﯾﺶ ﺧﻮﻧﻢ ﺭﯾﺰﯼ
ﺗﺎ ﺟﺎﻥ ﺑﺪﻫﻢ ﺩﺍﻣﻦ ﻣﻘﺼﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ!❤️‍🩹
 
چه سکوتی دنیا را فرا مــی‌گرفت
اگر هر کسی
تنها به اندازه صداقتش سخن می گفت..
 
عقب
بالا پایین