- و تو حالا اینجایی یاسکا.
تیز نگاهش کردم؛ چیزی در نگاه او هنوز پس از تمام افشاگریها مرا آزار میداد.
- میخوای باور کنم که تو نمیدونستی.
دستی به غبار بنشسته روی میز کشید و آنها را بیخانمان کرد.
- من کاری به باورت ندارم.
اگر بخواهم صادق باشم بایستی گفت که او فقط و فقط با باور من دست و پنجه نرم میکند.
- دروغات دیگه رنگی نداره.
بیدرنگ در پی سخنم مسلسلوار کلماتش را شلیک کرد.
- میدونم الان میخوای چی بگی؛ تو ذهن و روان منو در بدترین لحظات زندگیم که خودت رقم زدی کنترل کردی و همه چیز رو خودت ساختی و از اینجور تئوریهای مسخره... .
نفس عمیقی کشیده و با آرامش و طمانینهای چونان یک تکتیرانداز ادامه داد:
- اما این حقیقت رو بپذیر که تو مابین تربیت من و والدینت، تربیت من رو انتخاب کردی و از اون پیروی کردی.
سخت روانم را آشفته کرده و میخواست از تیررس ترکشهایش بگریزد؟ ممکن نیست.
- نمیتونی با دو تا جملهی به ظاهر منطقی گناه خودتو بشوری. تو خالق این یاسکایی هستی که داری میبینی.
چشمانش را بست و با لبخندی ملیح و آزاردهنده دستش را به نشانهی مخالفت تکان داد.
- نه یاسکا اشتباه نکن.
چشمانش را گشود و سیگاری آتش زد.
- منی که به خودم بابت تربیت تو افتخار میکنم نمیخوام حتی یک اپسیلون این شاهکار به نام کس دیگهای زده بشه؛ اما اگه تو پدیرای افکار من نبودی من هرگز نمیتونستم چنین یاسکایی ببینم.
موهای سرکشم را عقب راندم و خیره به رقص دود میان مرگ و زندگیاش در هوا به نحوی سعی کردم خودم را از این ورطه عقب برانم.
- به هر حال الان دارم پس میزنم.
با تکخندهای پک دیگری زد و همه امیدهای ریز و درشت رشته شده را پنبه کرد.
- نمیتونی.
اخمهایم را درهم کشیدم و از سر مخالفت پیکار کردم.
- همون طور که گذاشتم بیاد خودمم میندازمش بیرون.
کمی سیگارش را درون جاسیگاری تکاند مجدد آن را سوی لبهای بیرمقش برد.
- اشتباه نکن یاسکا. تو نمی.تونی حالا چیزی که توی رگات جریان داره از خودت جدا کنی؛ و میدونی چرا تونستی تربیت منو بپذیری؟
دلهره امانم را برید. دیگر شکارچی بودن کنار قابیل بیمعنا بود.
- چی میخوای بگی؟
قابیل بعد از پکی که با آرامش خیال به سیگارش زد و دود آن را درحالی که سرش را عقب میداد به هوای بداقبال هدیه داد زمزمه کرد:
- تو از ذهن مادرت تغدیه شدی و ذهن مادرت از صحبتهای من. قبل از اینکه به دنیا بیای همه چی آماده بود.
افکارم را از گوشه و کنار ذهنم جمع کرد. لشکری به مثابهی یک بسیج مردمی از جنس پاسخهایی که میتوانستند ضربهای به حریفم بزنند گرد آوردم تا بلکه بشود مقابل او کمی دیرتر خم شود؛ اما او ادامه داد:
- یه جورایی تناقضی میون من و مادرت نمیدیدی و به همین دلیل خیلی راحت با آموزشات من منطبق شدی. والدینت زمینه رو آماده کردن و من تکمیلش کردم.
آن بسیج کوچک ذهنم را با تمام امید و سلحشوری مضحک را پیش کشیدم.
- تو می.خوای بگی مادر منم یکی بود مثل بردههات که تحت تاثیر قرار گرفتن اما نحوهی رفتار تو نشون میده که نه مادر من تفاوت داشته. به خاطر همین بین اون همه بچه منو انتخاب کردی وگرنه بهتر از مدل من تو اون زمین کشت داده بودی.
چشمهایش درخشید و سیگار را در جاسیگاری بلورین خاموش کرد. کمی خود را پیش کشید و داشتم نمنمک حس میکردم این بسیج ذهنی دارد جواب میدهد.
- تو بزرگترین افتخار منی یاسکا، با این حجم از ذیرکی منتها حرفت هم درسته هم غلط.
تاب نیاوردم و تهاجمیتر از قبل هجوم بردم.
- باز بهونه، باز یه سری دلیل به ظاهر منطقی ولی بیسروته. دیگه دارم کمکم شک میکنم که نکنه معیار منطق رو هم تو ذهنم دستکاری کردی.
قابیل خندهی بلندی سر داد و طنین آن دیوارهای اتاق کوچک را به لرزه وا داشت.
- اینکه داری بهم لقب خدا رو میدی منو به وجد میاره.
پیچکهای خشم به دور ذهنم پیچید و مرا افسارگسیخته به دشت این میدان جنگ تنها با تیری سوی ناکجاآباد روانه کرد.
- برو به جهنم!