اختصاصی روایت‌هایی از یاسکا

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع هویار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,837
پسندها
پسندها
14,293
امتیازها
امتیازها
598
سکه
1,893
هوالحکیم

سلام خدمت همه دنبال‌کنندگان یاسکا
این تاپیک بدین سبب ایجاد شد تا تکه‌هایی به مثابه‌ی تیزر و گفت‌وگوهایی در زمانی نامعلوم میان یاسکا و شخصی مجهول به نگارش درآید
و اگر این رخدادها چنان که باید اثرگذار باشند وارد جریان یاسکا نیز خواهند شد

سپاس بی‌کران از همراهی شما​
 
- و تو حالا اینجایی یاسکا.
تیز نگاهش کردم؛ چیزی در نگاه او هنوز پس از تمام افشاگری‌ها مرا آزار می‌داد.
- میخوای باور کنم که تو نمی‌‌دونستی.
دستی به غبار بنشسته روی میز کشید و آنها را بی‌خانمان کرد.
- من کاری به باورت ندارم.
اگر بخواهم صادق باشم بایستی گفت که او فقط و فقط با باور من دست و پنجه نرم می‌کند.
- دروغات دیگه رنگی نداره.
بی‌‌درنگ در پی سخنم مسلسل‌وار کلماتش را شلیک کرد.
- میدونم الان می‌خوای چی بگی؛ تو ذهن و روان منو در بدترین لحظات زندگیم که خودت رقم زدی کنترل کردی و همه چیز رو خودت ساختی و از این‌جور تئوری‌های مسخره... .
نفس عمیقی کشیده و با آرامش و طمانینه‌ای چونان یک تک‌تیرانداز ادامه داد:
- اما این حقیقت رو بپذیر که تو مابین تربیت من و والدینت، تربیت من رو انتخاب کردی و از اون پیروی کردی.
سخت روانم را آشفته کرده و می‌خواست از تیررس ترکش‌هایش بگریزد؟ ممکن نیست.
- نمی‌تونی با دو تا جمله‌ی به ظاهر منطقی گناه خودتو بشوری. تو خالق این یاسکایی هستی که داری می‌بینی.
چشمانش را بست و با لبخندی ملیح و آزاردهنده دستش را به نشانه‌ی مخالفت تکان داد.
- نه یاسکا اشتباه نکن.
چشمانش را گشود و سیگاری آتش زد.
- منی که به خودم بابت تربیت تو افتخار می‌کنم نمی‌‌خوام حتی یک اپسیلون این شاهکار به نام کس دیگه‌ای زده بشه؛ اما اگه تو پدیرای افکار من نبودی من هرگز نمی‌تونستم چنین یاسکایی ببینم.
موهای سرکشم را عقب راندم و خیره به رقص دود میان مرگ و زندگی‌اش در هوا به نحوی سعی کردم خودم را از این ورطه عقب برانم.
- به هر حال الان دارم پس می‌زنم.
با تک‌خنده‌ای پک دیگری زد و همه امیدهای ریز و درشت رشته شده را پنبه کرد.
- نمی‌تونی.
اخم‌هایم را درهم کشیدم و از سر مخالفت پیکار کردم.
- همون طور که گذاشتم بیاد خودمم میندازمش بیرون.
کمی سیگارش را درون جاسیگاری تکاند مجدد آن را سوی لب‌های بی‌رمقش برد.
- اشتباه نکن یاسکا. تو نمی.تونی حالا چیزی که توی رگات جریان داره از خودت جدا کنی؛ و میدونی چرا تونستی تربیت منو بپذیری؟
دلهره امانم را برید. دیگر شکارچی بودن کنار قابیل بی‌معنا بود.
- چی می‌خوای بگی؟
قابیل بعد از پکی که با آرامش خیال به سیگارش زد و دود آن را درحالی که سرش را عقب می‌داد به هوای بداقبال هدیه داد زمزمه کرد:
- تو از ذهن مادرت تغدیه شدی و ذهن مادرت از صحبت‌های من. قبل از اینکه به دنیا بیای همه چی آماده بود.
افکارم را از گوشه و کنار ذهنم جمع کرد. لشکری به مثابه‌ی یک بسیج مردمی از جنس پاسخ‌هایی که می‌توانستند ضربه‌ای به حریفم بزنند گرد آوردم تا بلکه بشود مقابل او کمی دیرتر خم شود؛ اما او ادامه داد:
- یه جورایی تناقضی میون من و مادرت نمی‌دیدی و به همین دلیل خیلی راحت با آموزشات من منطبق شدی. والدینت زمینه رو آماده کردن و من تکمیلش کردم.
آن بسیج کوچک ذهنم را با تمام امید و سلحشوری مضحک را پیش کشیدم.
- تو می.خوای بگی مادر منم یکی بود مثل برده‌هات که تحت تاثیر قرار گرفتن اما نحوه‌ی رفتار تو نشون میده که نه مادر من تفاوت داشته‌. به خاطر همین بین اون همه بچه منو انتخاب کردی وگرنه بهتر از مدل من تو اون زمین کشت داده بودی.
چشم‌هایش درخشید و سیگار را در جاسیگاری بلورین خاموش کرد. کمی خود را پیش کشید و داشتم نم‌نمک حس می‌کردم این بسیج ذهنی دارد جواب می‌دهد.
- تو بزرگترین افتخار منی یاسکا، با این حجم از ذیرکی منتها حرفت هم درسته هم غلط.
تاب نیاوردم و تهاجمی‌تر از قبل هجوم بردم.
- باز بهونه، باز یه سری دلیل به ظاهر منطقی ولی بی‌سروته. دیگه دارم کم‌کم شک میکنم که نکنه معیار منطق رو هم تو ذهنم دست‌کاری کردی.
قابیل خنده‌ی بلندی سر داد و طنین آن دیوارهای اتاق کوچک را به لرزه وا داشت.
- اینکه داری بهم لقب خدا رو میدی منو به وجد میاره.
پیچک‌های خشم به دور ذهنم پیچید و مرا افسارگسیخته به دشت این میدان جنگ تنها با تیری سوی ناکجاآباد روانه کرد.
- برو به جهنم!
 
آخرین ویرایش:
- آخرین باری که به خودت فکر کردی و برای خودت وقت گذاشتی کی بوده؟
نگاهش را عمیق به آتشی دوخته بود که ذره‌ذره جان می‌گرفت و شعله می‌کشید. کم‌کمک قوت گرفته و ما را نیز بهره‌مند می‌ساخت.
- چطور؟
پتو را بیشتر به دور خود پیچیدم. هنوز هم خیره‌ی آتش بور. چیزی درون آتش از میان خیال او گویی به واقعیت راه یافته بود.
- میخوام بدونم برا منم امیدی هست؟
تک خنده‌ای زده و از آتش فاصله گرفت. تکیه داره به پشت صندلی اما نگاهش جایی میان آتش جا مانده بود.
- راستشو بخوای روزی که اومدی خونم و درمورد نازنین و زیرزمین معامله کردی به خودم فکر کردم.
حال نگاهش را از آتش برداشته و به من نگاه می‌کرد. همان‌قدر غریب و ناآشنا چونان روزی که در زیرزمین دستم را گرفت و مرا از اتاقم خارج کرد.
- با الکل؟
لبخندش ملیح شد و گویی مرا با فاصله‌ی بسیار زیادی از تفکرات خویش می‌دید؛ حالتی از چشم‌های عاقل اندر سفیه منتها باآبروتر.
- نه چیزی نخوردم.
این جواب‌های کوتاه نشان از تفکرات او می‌داد که به برهه‌ی زمانی طولانی‌ای نیاز داشت تا سر و سامان بگیرد.
- به کدوم جنبه‌ی خودت فکر کردی؟
نمی‌خواستم این بحث‌هابا جواب‌های کوتاه و سربالای او خاتمه یابد. چیزی در من تشنه‌ی تعامل بود.
- به اون منی که دفنش کردم. یه مرد خانواده، یه پدر، یه آدمی که عاشق یه زندگی معمولی با زن و بچه‌هاش بود. باورم نمیشه فقط یه اشتباه منو به اینجا کشوند. فقط یه ازدواج اشتباه.
جواب طولانی درست مثل نشخوار ذهنی‌ست. فرد ناخودآگاه مقابل کسی که بی‌هیچ منطقی حس امنیت می‌گیرد شروع به اعتراف کرده و نمی‌داند که حالا این حجم از صداقت چه زمانی علیه او برمی‌خیزد.
- پس هنوزم اون منی که میگی زنده‌ست مگه نه؟ چون تو هنوز دلتنگشی.
آه عمیقی کشیده و سکوت طولانی‌‌ای گریبان‌گیر خلوت‌مان شد. او هنوز خودش را دوست می‌دارد.
 
عقب
بالا پایین