عزیزم، ازت متنفرم. چون خیلی خوب نقطه ضعفامو میدونی، چیزی که خیلیا نمیدوننش!
خیلی خوب بلدی پشیمونم کنی و انقدر خوب منتظرم میزاری تا خودم بیام دنبالت.
ازت متنفرم چون منو میشناسی. چون همه چیمو از بری.
چون منو بهتر از خودم بلدی ازت متنفرم.
یه روزایی من و تو انقدر با هم خوب بودیم که محال میدونستم یه همچین موقعیتایی رو ببینم.
ما خیلی با هم خوب بودیم. تو همیشه همونی بودی که من ازش دفاع میکردم و تو همونی بودی که هیچوقت اجازه نمیدادی کسی از گل نازکتر بهم بگه.
اما میدونی اونا همش بچگی بود. الان واقعا از خودم میپرسم دوسم داشتی یا فقط دلت میسوخت؟
تو شدی یکی بدتر از من. خیلی راحت از دل آدما رد میشی. مثل من! شایدم من مثل تو شدم.
همیشه هر چی یاد میگرفتیم بهم میگفتیم. همیشه هر چیز جدیدی برامون اتفاق افتاده بودیم واسه هم میگفتیم.
یادمه بقیه چقدر ذوق میکردن مارو با هم میدیدن.
میگفتن این دوتا خواهرای واقعیان انگار. اون موقعها حرف زدنمون، صدامون، تیکه کلامامون و حتی رفتارامونم شبیه هم بود.
همه میگفتن از نظر قیافه ام شبیه همن. تو یه قل از من و یه قسمتی از کل دنیای من بودی.
یه قسمتی از تموم زندگیم و الان یه قسمت بزرگی از خاطراتم.
همیشه لباسامونو یکی انتخاب میکردیم و هرجا باهم میرفتیم دست همو میگرفتیم.
ما با هم دوچرخه سواری یاد گرفتیم. من به خاطر اینکه تو اسکیت سواری دوست داشتی اسکیت یاد گرفتم تا باهم بازی کنیم.
ولی الان؟ شنیدم دیگه دوست نداری. ولی نفهمیدی من از همون اول به خاطر اینکه تو اسکیت دوست داشتی عاشق اسکیت شدم.
من تو رو عین یه بت میپرستیدم. وقتی با هم میرفتیم پارک عاشق این بودم تاب بازی کنم و تو همیشه هلم میدادی.
من هیچکسو اندازه تو دوست نداشتم. من همیشه دلم به وجود تو گرم بود و تو رو بهتر از خودم میشناختم ولی الان حتی نمیدونم چه زنگی دوست داری.
من برای تو صدمو گذاشته بودم. من به خاطر تو حاضر بودم هر کاری کنم. حتی حاضر بودم مردمو سرکار بزارم چون تو میخندیدی.
من بعد تو هزار نفر دیگه رو دیدم. اما هیچکدوم تو نشدن.
یادمه وقتی کوچیکتر که بودیم با مامان جون رفته بودیم روضه. اونجا وقتی داستان حضرت رقیه رو میگفتن گریهم گرفت.
اون وقت نه مامان جون و نه هیچ کس دیگه حواسش نبود. اون موقع تو منو بغل کردی، اون موقع تو پناهم بودی.
بعد تو من همیشه دقیقا سر همین بخش گریم میگرفت اما دیگه کسی نبود بغلم کنه.
نمیدونی چقدر دلم میخواد یه بار دیگه بغلم کنی.
یه بار دیگه واسه تولدم کلی تمرین کنی تا بتونی تولدت مبارکو بزنی.
تا برام لباسای صورتی بخری و حرصمو در بیاری.
تا باهم هزار بار دیگه فوتبالیستا رو نگاه کنیم.
تا دوباره بفهمم هستی.
چرا موقعی که بهت نیاز دارم نیستی؟
چرا الان که دلم برات تنگ شده نیستی؟ متوجهی داری همه چیزو به باد میدی؟
برای من مهمه که یه گوشه از این شهر تو به چی مشغولی که منو یادت میره.