کودک درونم را به آغوش کشیدم، زمانی که او را در میان سکوتی گرم نشاندم، گردوغبار سالها دلتنگی را از موهایش تکاندم و به چشمانش قول دادم که دیگر رهایش نکنم.
کودک درونم را به آغوش کشیدم، زمانی که فهمیدم باید هرچه زودتر بزرگ شود.
او نمی تواند با صدای بلند از ته دل بخندد،نمی تواند در خیابان ها شعر بخواند برای هیچ خوشحال باشد.
من کودک درونم را در آغوش کشیدم شاید، بخاطر اینکه او هیچگاه کودک نبوده.