نظرسنجی °• نظرسنجی مسابقه‌ی آوای روایت‌های کهن |نظرسنجی مسابقه‌•°

برترین شعر

  • شماره یک

    رای: 14 20.9%
  • شماره دو

    رای: 21 31.3%
  • شماره سه

    رای: 22 32.8%
  • شماره چهار

    رای: 24 35.8%
  • شماره پنج

    رای: 7 10.4%
  • شماره شش

    رای: 12 17.9%
  • شماره هفت

    رای: 10 14.9%
  • شماره هشت

    رای: 8 11.9%
  • شماره نه

    رای: 12 17.9%

  • مجموع رای دهندگان
    67
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

°• به نام یزدان پاک •°

img_6621e986_1776457089.jpg


🌿نظرسنجی مسابقه‌ی شعر «آوای روایت‌های کهن» 🌿

✨ درود بر دوست‌داران شعر، اسطوره و روایت‌های جاودانه‌ی سرزمین‌مان ✨

پس از پایان مهلت ارسال آثار، اکنون نوبت شماست که با نگاه هنری و سلیقه‌ی زیبای خود، برترین شعر این دوره را برگزینید.

در پایین همین تاپیک، شعرهای شرکت‌کنندگان قرار گرفته‌اند؛

هرکدام با بیانی یکتا، برداشتی تازه از جهانِ کهن و تصویرسازی‌های خیال‌انگیز ارائه کرده‌اند.


مهلت شرکت در نظرسنجی:
۱۴۰۵/۰۲/۰۱
شما مجاز هستید که به 3 اثر رای دهید.

جوایز:
نفر اول: مدال قلم زرین به همراه ۲۰۰ سکه
نفر دوم: ۱۵۰ سکه
نفر سوم: ۱۰۰ سکه

باتشکر ☘️

« مدیریت تالار شعر »
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
شماره‌ یک: @melorin
چرمِ درفشِ کاویانی


من، پاره‌چرمی کهنه‌دل و خاک‌نشین بودم
زیر سمِ اندوه زمانه، پاره‌چین بودم

روز و شبم آمیخته با بوی زخم و سردیِ باد
خاموش و فراموشِ مسیرِ آفرین بودم

تا دستِ تب‌آلودِ درشتی، برقِ آتش ریخت
بر ریشه‌ی خوابم کهن‌سال و کمین بودم

میخ و چکش از تنم تندیسِ فریادی ساخت
در حلقه‌ی هر ضربه‌ای آهِ دفین بودم

بر شانه‌ی آذرخشم نشستم، خسته اما تیز
از لرزشِ آن شانه، شکوفای یقین بودم

باد آمد و آموخت مرا رقصِ رهایی را
هر موجِ نفس‌هایش، دروغِ کمترین بودم

قطره‌قطره خونی که بر من خشک می‌گردید
در سینه‌ام احساسِ خورشیدی غمگین بودم

دیگر نه همان پوستِ فرسوده‌ی خاموشم
اکنون نفسِ تاریک‌ترین روز زمین بودم

در هر تکانم شعله‌ای از رنج برمی‌خاست
در پرتوِ آن رنج، پر از جانِ برین بودم

اکنون که برافشانده‌ام از خاکِ کهن بالا
من پرچمِ یک درد، ولی دارنده‌ی دین بودم
 
آخرین ویرایش:
شماره دو: @اراد
منم آن درفشِ کهن‌سالِ زمان،
که پنهان شدم زیرِ ظلمت‌فشان.

ز ضحّاکِ گرگ‌ آیینِ ستمگر،
تنم ماند در چنگِ زنجیر و غم.

دو چشمم پر از اشکِ بیداد بود،
دل و جانِ من غرقِ فریاد بود.

ز آهنگران چون که کاوه رسید،
ز آتش، فروغی به جانم دمید.

بر دوشم نهاد آن پیامِ داد،
که بگشود بر من رهِ نور و شاد.

ز رنجِ زمان و ز گرگ‌سری،
بماندم وفادارِ این رهبری.

اگر زخم دارم، اگر پاره‌پاره‌م،
هنوز از وطن در دل، افتخارِ تمام.

نه ترسم ز سرما، نه از بادِ سرد،
عشقِ وطنم می‌برد هرچه درد.

بماندم به عهدی کهن، استوار،
که خورشید باشم در این روزگار.
 
آخرین ویرایش:
شماره سه: @حیات۰

عنوان: ضحاک از دید یکی از مارها.

من آن نیم، ماری که بر شاهِ تن
به دوش افکندی، زِ اهریمن

خِرد زهرِ جانم، شکم، آهِ درد
فِکندی بر او، لیک بودی سرد

به روزم، خوراکم، عِظامِ بشر
به شب ناله‌هایش، قرینِ خطر

کنارِ تنش، خانهٔ‌ی پَستِ من
هم او خسته، من نیز، سرمستِ من

دو چشمِ پلیدش، دو قرصِ تباه
دو چشمِ من اما، پر از بیم و آه

نه از تخمهٔ او، نه از زهرِ او
ولی هم‌نوا با غمِ هر سو

جهان دیدم از شانهٔ‌ی پادشاه
که بر دوشِ او بود، صد آه و آه

به زهرابِ او، جانِ خود یافتم
به اندوهِ او، رنجِ خود یافتم

ولی در نهادم فوری بود
که این رنجِ بی حد، فزون می‌نمود

چه منِ زشت و چه آن شهریار
فرو ریخت گردد، همان روزگار

که تا کی نِهد ظلم، دندان به جان؟
همان به که گردَد فراموشِ آن!

که مار از دلِ بندِ شاهان، رَوَد
نماند به دوشِ کسی، زهرش چو دود!
 
آخرین ویرایش:
شماره چهار: @Atusa
آرش در لحظه رها شدن تیر

من رهاتر از نفس بودم، به لبخندِ کمان
لحظه‌ای بی‌نام، افتادم به آغوشِ جهان

چون خطی از نورِ بی‌خواب، از تپش زاده شدم
نه برای مرز، نه جنگ فقط آغازِ بیان

در مسیرم هرچه می‌دیدم، بدل می‌شد به حس
دشت می‌ریخت ازم عطرِ تبسم در نهان

ابر، چشمی بود لرزان که مرا دنبال کرد
باد، دستی بود دراز از دلِ رؤیای جوان

کوه، آغوشی شد از حیرت که از من رد شود
آسمان، آیینه‌ای شد در من و من در آن

من کجا می‌رفتم؟ آن‌جا که دلم می‌خواست رفت
جای دوری نه فقط در نقطه‌ای از خویش مان

آخرِ راهم رسیدم در شکوفایی خاک
خاک اما در من آواری از خورشید خوان

من فرو افتادم و دنیا بلندم کرد باز
زان‌که خود را در تنِ یک لحظه کردم جاودان
 
آخرین ویرایش:
شماره پنج: @NOGHRE
خامهٔ بیدار «خامه به معنای قلم»

منم نیِ لرزان به دستان انسان
که بنگاشت با من ابیات سوزان

به هر ضربه‌اش اخگری سر برآورد
ز جانم شراری به جوهر درآورد

گهی نام پهلوانان چو برخاست
حماسه جهان را چو طوفان بیاراست

گهی نوکِ من سوده شد ز اندوه
چو مردی دلیر اوفتاده در کوه

دگر دست او پیر و لرزان و نالان
ولیکن حکایت نوشتم فراوان

چراغی ضعیف و سکوتی پُرآزار
من و او دو همدم در این روزگار

به هر ضربه نوشتم از رزم مردی
که برخاست خونین ز گرداب نبردی

من آن لحظه‌ها دیدم از پشتِ خامه
که جانش گدازد ز سودای نامه

نَفَس‌های او داغ بر تن من ماند
که هر خطْ حکایت ز رنجی کهن خواند

مرا گفت روزی: «ای خامه بیدار
ز تو زنده ماند این زبان گوهر‌بار

سه ده سال رنجی که بردم به جان
کنون شاهنامه بمانَد نشان»
 
آخرین ویرایش:
شماره شش: @سورنــ؛

به بالینم سکوتِ سردِ بی‌چون می‌رسید
آهِ یک تقدیرِ ناگفته، به خون می‌رسید

بر زمین افتاده بودم در غباری تلخ و دور
هر چه می‌دیدم از آن دنیای مجنون می‌رسید

پیش چشمانم شکستن، پیشِ جانم اضطراب
چون صدای مادری در خوابِ مکشون می‌رسید

او نمی‌دانست من از جست‌وجویش آمده‌م
لیک در هر ضربه‌ای زخمی زِ قانون می‌رسید

در غروبی ناشنیده، در تبِ سردِ فرات
نامه‌ای از بختِ سرگردانِ وارون می‌رسید

چشم من در لحظهٔ آخر به جست‌وجوی نَفَسش
پر شتاب اما به دیواری نگون می‌رسید

من نماندم تا بپرسم از چه بر من تیغ زد
حال می‌دانم که خطایی سخت دیرگون می‌رسید

بعد مرگم فهمیدم یک ستاره از افق
از دل او، دل‌نگران، با بغضِ افزون می‌رسید
 
آخرین ویرایش:
شماره هفت: @:)MAHAK

«چشمان کور»

به شب تیره، نوری ز غربال خاست،
که فرزندی از مادر آمد به خواست.

نه تیغ و نه گرز و نه چهرۀ زور،
که دختری آمد، غم‌افزایِ دور.

پدر گفت: « سهراب نیست، شوم.
به جای پسر بود، بر این مرز و بوم.

ز یک سو فرشته، ز دیگر حصار،
بشد روزگارش ز آغاز تار.

نمی‌کرد شادی، خمید از سخن،
که این گل چه بیند ز ایامِ مِهَن؟

چنین شد که در خانۀ عیب و راز،
نهادند نامش،ماهِ ناز ز سر تا پیاز.

نهان بود از هر کس و از هر نگاه.
نداشت او کم زِ مردان ، آوردگاه

«به دیوار بین، لیک سوی چمن،
مجوی از جهان، جز غم و آه و مَن.

اگر شادی آمد به لب، همچو نور،
فریاد آمد: «خاموش! این نیست شور!

سخن با تو آرام بگوید تا رسد،کینه اش
فرهاد نیست که کوه بِکند با تیشه اش.

که هر قهقهه، بارِ ننگ است و زشت.
چو بلبل به بستان نخواهد نشست،

بمان در قفس، تا جهان شد نخست.
همان قید و بند است، میراثِ ما،

که در سینه‌ها سوخت، از خون چرا؟
نهان باید این جسم و پوشیده روی،

چو دزدانِ شب، در رهی دلجوی.
«سفیدی مجوی و مَیال سرخ،

که هر رنگ روشن، فزاید شرخ.
به تیره بپوشان که تیره بود،

فریب جهان را، نه هر کس بدود.
چو طاووس خواهد که پر باز ساز،

ببندند بالَش ز هر گام و راز.
برون رفتن و دیدن دشت و کوه،

همانا که در وهم است و خواب و کوه.
به مکر زمانه، چو شد بسته راه،

به خاک اندر آمد، ز هر سو، پناه.
گر تهمینه نبود،عروس شاهنامه

رستم کجا بود ،در قلب این خانه؟
 
آخرین ویرایش:
شماره هشت: @.Silvana
اتش ازمون سیاوش

به حکمِ دستانی که بوی تردید می‌داد.بر کُنده‌های جوان می‌وزیدم

و هیچ‌کس نپرسیددلی که می‌سوزاند یا خود، داغ‌تر نمی‌سوزد؟

باورم کرده بودندکه باید بسوزانم،اما او که آمد باد از چهره‌اش فرو ریخت

و خاک زیر پاهایش نرم شد.نزدیک‌تر که شدشعله‌هایم

از شرم لرزیدند؛گونۀ سرخ من و به سپیدی رفت.می‌دانستم

گذر نمی‌کند از من بلکه از من ز میانِ او خواهم گذشت.چون گامی در دلم نهاد

سکوتی افتادکه هیچ اخگری تاب شنیدنش نداشت؛من برای نخستین‌بار

به جای سوزاندن،سوختم.و پس از عبورش فهمیدم

هیچ حکم و هیچ دستی آتشی را به اندازه‌ی یک بی‌گناه خاکستر نمی‌کند.
 
آخرین ویرایش:
شماره نه: @MonjiMonji عضو تأیید شده است.

جُدا گَشت سهراب روح از تَنَش
در آن دَم که رستم بُوَد در بَرَش

چُنین کرد تقدیر زیرِ سقفِ سپهر
در اندوه و ماتم، ابر و باران و مهر


به خود آمد رستم که کُپ کرده بود
به یاد آمد او را که تهمینه بِدو گفته بود

پسر کو ندارد نشان از پدر
پدر بر زمین و پسر جان بِدَر

اجل سر تکان داد از این خطا
ملائک همه بُغضی و پر زِ آه

سهراب لب‌های خویش غُنچه داشت
هَدَر رفته دید هر آنچه از جوانی بِکاشت

جول و پلاسِ خود از عالم فانی بِبَست
به سوی مَنزَلگه حق و باقی بِجَست

درست است که مرگ حق باشد و دیرگیر
نه اینکه به دست پدر این چُنین شیرگیر
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین