همگانی دوازده روز؛ دوازده داستانک

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع نیـــن ⊹
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
مدت هاست در سرم مبارزه ای ست برای فرستادن پیغامی برای تو؛ اما هنوز نمیدانم چطور این نامه به دستت میرسد.
زندگی سختی های زیادی را بدون مقدمه بر من و تو روانه کرده است. من و تو هم برای همدیگر یکی از این سختی ها بودیم. وجودمان کنار یکدیگر برای هردویمان کمی پر رنج و خالی از آرامش بود.
این جدایی بهترین تصمیم بود.
هیچ اتفاق خوبی با سلام برای تو پیش نیامد. اما امیدوارم این نامه من بهترین اتفاق برایت باشد،از آن بهترین هایی که میشود دست غیب تا به هنگامه ی سقوط از دره ی نا امیدی، در لحظه ای، جان با ارزش تو را نجات دهد. امیدوارم این نامه من را به نیت بد و یا ترحم نمایی ام یا حتی قبول کردن تمام تقصیرات از سمت من، نبینی!
پس سلام...

از طرف کسی که به این فکر نکرده بود، تو یک روزی با او خداحافظی میکنی!
ماه دوم /روز چهاردهم
 
چالش روز اول

ذره‌ای کوچک آن‌گاه شکوه می‌یابد که جرعه‌ای از نور خورشید او را به پرواز درآورد؛ نوری که از شکاف سقف کاه‌گلی گریخته است.

ذره ساعت‌هاست منتظر است. حالا که خورشید مادرانه نوازشش می‌کند، دست در دست همزادهایش می‌گردد. صدای خنده‌های دل‌انگیزش، هم‌آوای بلبل‌های باغ آن‌طرف‌تر می‌شود. خود را خوشبخت‌ترین موجود دنیا احساس می‌کند.

تا اینکه ناگهان، موجودی عظیم‌جثه از کنارش می‌گذرد. ذره برای لحظه‌ای سکته می‌کند. جیغ ریزِ او آنقدر بلند است که هیچ‌کس متوجه نمی‌شود. خواهرش فریاد می‌زند: «غول بی‌تربیت! بازی‌مان را خراب کردی!»

همه شاکی هستند، به جز ذره‌ریزِ ما که با بهت زل زده است. به نظرش غول زشت نیست؛ چشم‌هایش می‌درخشند. رنگ پوستش درست همان رنگ ذره است. ذره‌های با تجربه‌تر به احترامش می‌ایستند.

ذره دلش می‌خواهد مانند او شود. باارزش شود. ناخودآگاه می‌پرسد: «این دیگر کیست؟»

پیرترین خاکِ نشسته بر سقف کاه‌گلی خانه، ناله‌کنان می‌گوید: «این آیندهٔ توست. راست است که بسیار ریزی. ناپدیدی، مگر وقتی خورشید به تو می‌تابد. ولی اگر جسارت کنی... به قدرتمندترین وجود عالم تمنا کنی، همان کس که اولین بار آفریدت. باز هم رشادت میدهد. او به پستیِ تو نمی‌نگرد. به تواضع تو و تواناییِ رشدت می‌نگرد. از خود درونت می‌دمد. بالایت می‌برد. آن‌گاه است که می‌توانی با او عشق کنی. فقط یادت باشد: هیچ‌وقت فراموش نکن که ذره بوده‌ای.»

ذره با چشمان اشکی، پلک‌هایش را به هم می‌فشرد. پیش از آنکه لب به سخن بگشاید، بخواهد خواسته اش را مطرح کند، صدای مهربانی را می‌شنود:

«خوش آمدی به دنیا، نوزاد عزیزم. بیا کسی دوست داشته باشیم که اول از همه تو رو دوست داشته .»

آری آرزویش برآورده شده است.
تقدیم به همه ی انسان ها که عزیز خداوند هستند.
 
آخرین ویرایش:
چطوری سنگ‌صبور؟

هر وقت یاد اون روز می‌افتم که با یه اسکرین‌شاتِ اتفاقی، فهمیدی به اسم «سنگ‌صبور» ذخیره‌ت کردم، یه لبخند تلخ میاد می‌شینه گوشهٔ لبم.
اصلاً چطور شد که بینمون فاصله افتاد؟ نمی‌دونم چی شد که دیگه نتونستم ببخشمت.
آره. عذرخواستی. گفتی یه فرصت دیگه بهت بدم. ما واقعاً دوست‌های خوبی بودیم.
اما من دیگه نتونستم مثل قبل بهت اعتماد کنم. راستش دیگه نتونستم به هیچ‌کس دیگه اعتماد کنم. خودت هیچ‌وقت نفهمیدی برام چی بودی. چقدر جات امن بود و همشون رو خراب کردی.
پنج سال گذشته و دیگه ندیدمت. قبلاً فکر می‌کردم از اون آدم‌هایی نیستی که تحمل نبودنشون سخت باشه… ولی بود. خیلی هم بود.
فکر کنم ازدواج کردی، سرت گرم زندگی شده. چند بار خواستم ازت خبر بگیرم؛ ولی آخرین راه ارتباطیمون یک شماره تلفن بود که انگار اونم عوض کردی.
هنوزم نتونستم کامل ببخشمت،
اما از ته دلم امیدوارم تونسته باشی سنگ‌صبور خودت رو پیدا کنی. هنوز دوست دارم رفیق!
 
روز دوم:
برایِ دوستی که خیلی وقته باهم صجبت نکردید؛ نامه‌ای بنویسید.
از TAAHA
به...

سلام...
خیلی وقته که تو را ندیدم.
دلم می خواهد دوباره کنارت قدم بزنم؛
و با هم صحبت کنیم و بخندیم.
دلم می خواهد به خاطر دنبال تو گشتن؛
در کتابخانه ای که همیشه می رفتیم،گم شوم...
اما من هنوز دلتنگ آن خاطرات هستم.
من هنوز منتظر در زدنت هستم.
اما تو...
از آن موقع،دگر برنگشتی...
از تو خواهش می کنم...
التماس می کنم...
برگرد!
بگذار یک بار دیگر با هم بخندیم...

من می خواهم تو را ببینم...
اما تو در این دنیا نیستی...:)
 
امِروز به سختی توانستم خودکاری را از نگهبانی کِش بروم تا برایت باز هم نامه بنویسم. نمی‌دانم این‌بار باید چگونه حالم را برایت شرح بدهم تا غم در استخوان‌هایت سرایت کند.
به گمانم مدّت زیادی است که تو را ندیده‌ام. البته از حق نگذریم کم‌لطفی‌ات هم بی‌تاثیر نبوده است. آیا اصلاً پیش خودت می‌گویی که باید یک سری هم به آن موجودِ دوست‌ناداشتنی بزنم که روزی بهترین دوستم بوده است؟
خب جوابش را می‌دانم. تو هیچ‌وقت از بیمارها خوشت نمی‌آمد. برای همین هم وقتی در مورد بیماری من شنیدی، اشک به سرعت در چشم‌هایت جمع شد؛ چرا که می‌دانستی دیگر قرار نیست دوستی‌ات را با من ادامه بدهی.
انگار بعد از این‌که پدرت را بر اثر سرطان در سنِ نوجوانی از دست دادی، از همه‌ی بیمارها متنفر شدی؛ زیرا می‌ترسیدی که با مُردنشان به مثال آن موقعِ سه سالِ تمام افسردگی بگیری.
ولی من خوش‌حال می‌شوم که خبر مرگم را برایت بیاورند. تو آدمِ خیلی حساسی هستی و البته دوست‌داشتنی. برای همین هم من تمام تلاشم را می‌کنم که تا حدالامکان غمِ همیشگی‌ام را به تو تحمیل کنم. چرا که تا زمانی که غمگین باشی، مرا فراموش نخواهی کرد.
حالا که دارم برایت این‌ها را روی پاکتِ آب‌میوه می‌نویسم، نگهبان از لای در مرا نگاه می‌کند. ترحم را در چشم‌هایش می‌بینم، فکر می‌کند دیوانه شده‌ام. شاید هم واقعاً دیوانه شده باشم.
 
روز سوم:
یکی از زیباترین مکان‌هایی که دیدید رو، توصیف کنید.
 
روز سوم:
یکی از زیباترین مکان‌هایی که دیدید رو، توصیف کنید.
سرم را تا آن‌جایی که می‌توانم بالا می‌گیرم و به ساختمان کلیسا نگاه می‌کنم. سوت بلندی می‌زنم و به سمت معماری گوتیکش انگشت می‌کشم:
-‌ اووو پسر! عین قصر می‌مونه. جون می‌ده برای دزدی.
پس کله‌ام با کتک جانانه‌ای آتش می‌گیرد. از درد پشت گردنم را فشار می‌دهم و درمانده نگاهش می‌کنم.
-‌ مگه مرض داری؟
-‌ نمی‌بینی دورمون پر آدمه؟ کافیه یکی از اون نگهبانای بی‌عرضه گوشاشو بیشتر از بقیه تیز کرده باشه، اون وقته که کارمون ساخته‌س!
اِما بی‌توجه به جر و بحث‌مان، جلوتر می‌رود و ما را هم پشت سر خودش می‌کشد.
-‌ خفه شید احمقا، با هر دوتونم. فقط روی کار تمرکز کنین وگرنه جاسپر پوست از کله‌ی هر سه‌تامون می‌کنه.
همانطور که پیش می‌رویم، محو دیدن برج‌های قیری‌رنگ و بلند کلیسا می‌شوم. مثل برجی می‌ماند که از وسط جهنم بیرون زده و روی زمین ظاهر شده. از این فکر به خودم می‌لرزم و روی سینه‌ام صلیب می‌کشم.
مایکل بلیط‌هایمان را به دست اِما می‌دهد و زیر لب می‌گوید:
-‌ هیجده یورو! مفتِ مفت داره از دستمون در می‌ره. من که می‌گم آخرش جاسپر عین خوک سلاخیمون می‌کنه و به‌جای شام امشب می‌زندمون به بدن. اگه بهم گوش داده بودین، الان سه برابر اینو توی بازار کاسب شده بودیم...
-‌ حرف مفت نزن. اینجا پر توریستای خنگه که اومدن به مسیح سلام بدن و برن. هیچکی نمی‌فهمه ساعت عزیزش یهویی مچشو بای بای گفته! نه راف؟ راف!
محو سالن شده‌ام که اِما سقلمه‌ای به پهلویم می‌زند. خودم را از درد جمع می‌کنم و در یک لحظه‌ی طوفانی یادم می‌آید برای چه به کلیسا آمده‌ایم. چشمکی به اما می‌زنم و زیرکانه می‌گویم:
-‌ صد یورویی رو کاسبم!
مایکل مثل جن زده‌ها نگاهم می‌کند.
-‌ تو فقط بپا نگهبانا رو خبردار نکنی. پدرمونو در میارن.
"باشه"‌ای می‌گویم و بعد از اینکه هر دویمان به اما اطمینان می‌دهیم که سالم و با جیب‌هایی پر از اقلام دزدی بر خواهیم گشت، هر کدام به یک سمت کلیسا می‌رویم.
قبل از اینکه پایم به "محراب سه‌مغ" کشیده شود، یک دستبند و دو ساعت را کش رفته‌ام. دست‌هایم را در جیب‌های گشادم فرو می‌کنم و مات و مبهوت به تابوت‌های طلایی و کنده‌کاری شده چشم می‌دوزم.
-‌ زیبا نیست، جوان؟ حس می‌کنم که خیلی توی دیدن نقش‌های سقف غرق شدی! می‌تونی برام بگی چی می‌بینی؟
جا می‌خورم و دستپاچه به سمت صدا بر می‌گردم. خانم مسنی دستش را بی‌هوا در بازویم گره می‌کند تا بتواند راحت‌تر راه برود. با دستی که در جیب دارم محکم به اموال دزدی می‌چسبم تا مبادا از کفم بروند.
-عام، خب. اینجا واقعا جالبه. اولش که پاتو میذاری داخل، سقف اونقدر بلنده که گردن آدم می‌گیره. یه عالمه ستون بلند و باریک هست که مثل دکل کشتی رفتن بالا. حس خوف باحالی داره، نه؟
بر می‌گردم تا واکنش زن را ببینم. بجای عصای سفید و نازکش به من تکیه داده و با لذت تمام به توصیفاتم گوش می‌کند. ناگهان متوجه می‌شوم که چشم‌هایش نمی‌بینند. جا می‌خورم.
-‌ تعجب کردی؟
-‌ ها؟
-‌ از اینکه نمی‌تونم ببینم تعجب کردی؟
به چشم‌های ریزش خیره می‌شوم. دو گوی کم‌رنگ در آن‌ها مدام این سو و آن سو می‌روند.
-‌ وقتی جوون بودم خیلی میومدم این‌جا. عاشق سبک خشن معماری و نورپرداری عمیق کلیسا‌ام. اون پنجره‌ها رو می‌بینی؟ باید توی این ظهر گرم، آفتاب از وسط شیشه‌های رنگیشون تابیده باشه داخل. عاشق این بودم که رنگ‌هاشون توی صورتم پخش بشه و همزمان به نقاشی‌های درخشانشون خیره بشم.
حتی یک کلمه از حرف‌هایش را هم نمی‌فهمم با این حال سعی می‌کنم مثل یک پسر مودب به چشم بیایم. صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم:
- آه، جدی فرمودید بانو؟ این تلالو خورشید و رنگ‌ها اینجا رو مثل یه آکواریوم بهشتی کرده. با این حال من هم‌چنان عاشق شاهکاری هستم که اینجا رو بهش می‌شناسن؛ تابوت سه مغ. بله، بله اینجاست. دقیقا توی اون ضلع از کلیسا قرار گرفته. بینظیرترین چیزیه که دیدم. روش پر از حکاکی‌ها و نگین‌های ارزشمنده.
پیرزن را دنبال خودم می‌کشانم و به سمت دیگری از کلیسا می‌روم. همانطور که سعی می‌کنم دستبند طلایش را نادیده بگیرم، ناگهان جلوی مجسمه‌ی مسیح به صلیب کشیده شده به دام می‌افتم.
- بوی عطر و کندرهای سوخته. پیش صلیب گیرو ایستادی، نه؟ اینجا برای من پر از خاطره‌ست. زمانی که جوان‌تر بودم...
در راه از بین جمعیت دوتا انگشتر دیگر را قاپ زده‌ام که در جیب شلوارم جا خوش کرده‌اند اما حالا مجسمه مثل فرشته‌ی عذاب جلویم را گرفتع و خیره نگاهم می‌کند.
روی سینه‌ام صلیب می‌کشم و نگران به این سو و آن‌سو نگاه می‌کنم. چشمم به تابلویی می‌افتد که زیر مجسمه نصب شده:
"این مجسمه از چوب بلوط ساخته شده و روی آن با رنگ و تذهیب تزئین شده است. ارتفاع این صلیب که با نام "کروکیفیکس گیرو" شناخته می‌شود، ۱۸۷ سانتی‌متر است و طول دو بازوی افقی آن به ۱۶۵ سانتی‌متر می‌رسد. چیزی که صلیب گیرو را بی‌نظیر می‌کند، ناترالیسم حیرت‌انگیز آن است. این اثر، رنج و انسانیت مسیح را به شکلی بی‌سابقه به تصویر می‌کشد..."
عملا هیچ‌چیز نمی‌فهمم. مسیح سرش را پایین انداخته و به طرز جان‌کاهی مرده است. از دیدن حالت چشم‌های بی‌جانش لرزشی در کمرم می‌پیچد و انگشترها زیر دستم وول می‌خورند. چند بار روی سینه‌ام صلیب می‌کشم و از او عذرخواهی می‌کنم و پیرزن‌ را قال می‌گذارم و می‌روم.
از کلیسا که بیرون می‌آیم، شب توی صورتم تف می‌کند. اِما و مایکل کنار چراغ برقی ایستاده‌اند و کش‌رفته‌هایشان را حساب و کتاب می‌کنند.
- سه تا دستبند؟ این یکی طلاست، دمت گرم!
نفس زنان خودم را به آن‌ها می‌رسانم.
- هیچی نگو! خودمو از دست یه زن پیر نجات دادم و بیشتر از هر دوتاتون کاسب شدم. دونا انگشتر و سه تا...
جیب ژاکتم خالی‌است. بیچارگی از صورتم فریاد می‌زند.
اما می‌خندد.
- حتما پیرزنه کور بوده؟
دهانم از تعجب باز می‌شود.
- بهت آویزون هم شده؟
سر تکان می‌دهم و به حماقت خودم فکر می‌کنم. زن همان موقع که در غم چشم‌های مسیح غرق شده بودم، جیبم را زده و رهایم کرده، درست جلوی مجسمه‌.
سرم‌را پایین می‌اندازم و پس گردنی جانانه‌ی دیگری از مایکل می‌خورم.
روی سینه‌ام صلیب می‌کشم و دنبالشان راه می‌روم.
پیرزن بد سرشت، پناه بر مسیح!
 
نمی‌دانم زیبایی را چه گونه باید تعبیر کنم. مثلاً قرار است باغ را چون سرسبز و گلباران است زیبا ببینم؟ پس آفت درخت‌هایش چه می‌شود؟
یا دریا را چون موج می‌زند و هم‌رنگِ آسمان می‌درخشد، باید در رده‌ی زیبا‌رویان قرار بدهم؟ پس کسانی که درونش غرق کرده است چه می‌شود؟
شهرها هم نمی‌توانم زیبا ببینم، چرا که جنایت‌های پنهانی را درون خودشان مخفی کرده‌اند. از خانه‌ها، شغل‌ها، رنگ‌هاو... هم می‌گذرم چرا که هیچ‌کدام را نمی‌توانم آن‌گونه که باید دوست بدارم.
در پایانِ همه‌ی این‌ها تنها یک‌چیز است که در نظرم زیبا جلوه می‌کند، و آن اُتاقم است. اُتاقِ کوچکم که هم دوستش دارم، هم گناهی ندارد؛ چراکه گناهکار اصلی خودم هستم. این را آینه به من می‌گوید. از چهره‌ام مشخص است که انسان خطاکاری هستم.
زیبایی اُتاقم را به زرق و برقش نمی‌دانم، چون اصلاً زرق و برقی ندارد. در عوض برای این دوستش دارم که آرامشی بی‌بدّل را به وجودم می‌ریزد. آرامشی که هیچ‌کجا قادر نیستم آن را پیدا کنم. زیبایی در نظر هرکس طوری تعریف می‌شود. در نظر من هم این‌گونه است. اتاقم گاهی کثیف و شلخته است، یا لیوان‌های مادرم را برای روزها قایم می‌کند ولی تا به‌حال کسی را نکشته است، سرم داد نزده است، صدای ماشین‌هایش گوش‌هایم را کر نکرده است، آفت درختانش محصولاتش را خراب نکرده است.
اُتاقم برایم زیبا جلوه می‌کند، چون می‌شناسمش؛ چون از درون زیباست.
 
درود. کاربر جدید هستم. امیدوارم که از شما یاد بگیرم.





در ظلمتِ شبِ خونین، زوزه‌ی گرگان در مهِ تاریک می‌پیچید.فراسوی علف‌زارهای نقره‌ایِ جاودان، درختِ تنومندِ زندگی میان دو صخره‌ی سترگ ریشه دوانده بود. هستی‌اش گویی به سنگریزۀ کوچکی میان آن دو صخره بند بود. هر لحظه ممکن بود فرو ریزد.


دخترکی کوچک، دست در دستِ پریِ رویاهایش، بدان درخت تکیه داده بود. چشمان لرزانش امیدوارانه به قرص ماه خیره شده بود.سیاه‌چاله‌ای عظیم در سینه‌اش زبانه می‌کشید، احساساتش را می‌بلعید و جایشان وحشت می‌نشاند. با این‌همه، هنوز امیدوار بود گیاهان بلند، راهِ هر گرگی را سد کنند. آماده بود، اما هنوز نپذیرفته بود. قلبش لبریز از پرسش بود. لبریز از پشیمانی.
روزی خسته از زمستان، به هوای افسانه ها، پی بهار زندگی و آزادی به دشت رویاهایش آمده بود؛ علف‌زار نقره ای.
می‌گفتند آنجا همیشه بهار است و دل‌ها همیشه شاد. خبری از زمستان نیست و پر از گل های وحشی است. این وعده‌ها، اورا به اینجا رسانده بود. اما دریغ که دیر با حقیقت روبرو شده بود. این علف‌زار دشت استخوان‌ها بود و بهشت گرگ ها. حالا نور ماه به علف های شفاف می‌تابید و آنها مثل جواهر می‌درخشیدند. زوزه گرگ‌های گرسنه نیز هر لحظه نزدیک تر میشد و تن نحیف دخترک را می‌لرزاند. راه فراری نداشت. این جانوران وحشی از هر جهت اورا محاصره کرده بودند. تنها امیدش طلوع خورشید بود که شاید نجاتش دهد.
با نجوايی لرزان در گوشِ پری گفت:
«آیا خورشید طلوع خواهد کرد؟ آیا بهارِ جوانی را خواهیم دید؟»
نسیمِ یخ‌زده، گیسوانِ دخترک را به رقص درآورده بود.
پری پاسخ داد: «به امیدِ بهار نباش؛ زمستان ابدی‌ست.»
دخترک با تبسمی آرام به او نگریست: «پس روزی یادِ ما را در دفترِ سرنوشت خواهند نوشت و دخترکانِ دیگری آن را خواهند خواند.آه نمی‌خواهم باور کنم. این همه زیبایی نمی‌تواند بی رحم باشد.»
پری بالهایش را بهم زد.چشمانش می‌درخشیدند:
«استخوان‌ها را دیدی؟ نهایتِ این زیبایی همین است. این استخوان‌ها، روزی مثل تو دختران کوچکی بودند.چون تو انتظار می‌کشیدند شاید علف‌های بلند نجاتشان دهند.»
دخترک سر تکان داد:«شاید هم می‌پنداشتند روزی کسی استخوان‌هایشان را خواهد یافت؟»
مکثی کرد:«و علفزارِ نقره‌ای؟ مگر جاودان نیست؟ مگر در افسانه ها نگفتند که علف‌زار جاودان از پری ها و دخترکانشان محافظت می‌کند؟ »
پری گونه دخترک را بوسید:«هیچ چیز جاودان نیست، همان‌گونه که ریشه‌ی حیاتِ ما نیست.»
دل دخترک گرفت:«پس استخوان‌هایمان در انتظارِ بهار خواهد پوسید…»
پری بغضش را فرو داد. صدایش گرفته بود:«نباید به انتظار می‌نشستیم. باید زمستان را زندگی می‌کردیم… چه بسا که دیر شده.»
دخترک اورا در آغوش فشرد. در گوشش زمزمه کرد:«گاهی باید پذیرفت؛ شاید جهان هم نبودِ بهار را پذیرفته است.»


در میانِ نسیم چرخید و گیسوانش را به باد سپرد تا هنگامِ رسیدنِ گرگان، آشفته برقصند.
 
روز سوم:
یکی از زیباترین مکان‌هایی که دیدید رو، توصیف کنید.
ظهر یکی از روزهای اردیبهشت ماه بود. همه بچه های کلاس رو سوار مینی بوس کرم رنگی کرده بودند، که از قضا همون راننده سرویس مدرسه من هم بود. خارج از زمان مدرسه هم برای سرویس شرکت یا دستگاه های شخصی هم کار میکرد.
انگار که راننده شخصی من باشد و لطف کرده ام گذاشته ام بچه ها با ماشینی که من را به خانه میرساند، به مقصد اردوی فرهنگی برویم.
حس غرور میکردم. اما بعدش که تقریبا کل کلاس سوار مینی بوس شده بودیم و آن جمع شلوغ پر آشنا جلوی چشمم تصویر بسته بود و سکاسنس دیگری در آن شرایط نمیشد پخش شود، آنی به خودم گفتم چقدر روکش صندلی ها چرک مرده و پاره هستند. میله متصل به پرده ها ی پنجره ماشین، چرا خمیده و بعضی از جا درآمده اند. ظاهر کرم رنگ مینی بوس و پارچه قرمز و سفید کشیده شده به صندلی ها و پرده های زرشکی، این ها هیچ کدام باب سلیقه من نبود، پس بیخیال حس غرور و منت نهادن بر سر دوست و همکلاسی شدم.
مقصد در مرکز شهر بود.
یک کاروانسرای تاریخی، در وسط شهر.
وقتی که رسیدیم انگار برای. خریدن فله ای مواد غذایی و خوراکی آنجا آمده ایم.
تماما مغازه خشکبار فروشی بود. آن اطراف به صورتی جلوه نمیکرد که یک مکان فرهنگی _تاریخی، در آنجا وجود دارد.
از مینی بوس پیاده مان کردند. هوا گرم بود. بهار بود، ولی باز هوا گرم بود.
آن مکانی که هیچ کداممان نمیدانستیم کجاست، نسبت به بقیه املاک آنحا پایین تر بود. یعنی برای رفتن به حیاط ورودی آنحا، باید از 17 یا 18 پله پایین میرفتی.
به ما گفته بودند یک جای زیبایی ست. ما که فقط پله ها را پایین میرفتیم و یک خیاط ساده و ساختمان عادی دیدیم. کناره ی پله ها با نرده های فلزی زیبایی طراحی شده بود. پله ها دو سری بودند. یکی از چپ پایین میامد، آن یکی هم از سمت راست.
منو دوستانم انگاری میخواستیم برویم سینما، چیپس و پفک در کیفمان بود، که یکجا گیر بیاوریم و بنشینیم و بخوریم.
ما که نمیداتستیم با چه چیزی قرار است رو به رو شویم. ناظم همه مان را صدا زد و گفت دنبالم بیاید. از راهروی باریک ی که کنار آن ساختمان ساده بود، عبور کردیم و بالاخره رسیدیم به یک بنای تاریخی!
یک ساختمان قدیمی بلند.
ظاهر گچی و خاک خورده ی کهنی داشت، نقشه اش دقیقا مثل نقشه این ساختمان های خیلی قدیمی بود. اول از همه اتاق های کوچک و خیلی تاریکی که حتی در هم نداشتند، زیر ساختمان بود؛ گفتند نامش آب انبار است.
اجازه ورود ندادند، انکار تاریک است و چیزی برای دیدن ندارد.
بالای سر طاق های آب انبار به فاصله یک دست فاصله، معماری خاص و قدیمی ایرانی خودش را به نمایش گذاشته بود. کاشی هایی که رویشان با زمینه آبی تیره نقش هایی از مبارزه و درگیری بین سپاهیان دو قشر متفاوت را، نشان میداد. دوطرف ساختمان همین نقشه ولی با نقاشی های متفاوت بود. بین این دو نقاشی هم یک صفحه ی شیشه ای رنگی رنگی، جا گرفته بود.
رنگ قهوه ای تیره، لا به لای آن تکه های ریز شیشه ای سرخ، سبز و زرد و آبی، آدم را مدهوش خودش میکرد.
معلوم نبود پست آن صفحه ی نقاشی پر حیرت، چه بود که از بیرون اینگونه جلوه میکند و یک مشت بچه مدرسه ای حیران در آن هنر نمایی اند. از راهرویی که آنجا بود ما را به داخل همان ساختمان بردند. این دومین راهروی باریکی بودی که ما را از آن رد میکردند.
وارد سالن شدیم. از تاریکی هیچی نمیشد دید. جلو تر که رفتیم، نوری که از لا به لای آن شیشه های رنگی میتابید داخل روی زمین و دیوار مقابل منعکس شده بود. نقطه ای قرمز بود و کنارش سبز، بالایش زرد آمده بود و گلستان راه انداخته بودند، آبی هم که جا میگرفت کنارشان میشد؛ گلستاتی کنار دریا، یا آسمانی آبی بالای گلستانی رنگین. سقف سالن بلند بود، بلند. لوستری زیبا و شیشه ای از سالن اویخته بودند اما چون نور کم بود، جزئیات آن درست و حسابی مشخص نبود. آنجا مزار پایه گذار و ساززنده آن کاروانسرا هم بود، روی زمین بود.
هیچ نرده کشی یا حصار مشخصی هم نداشت. گوشه تاریکی بود.
داخل تا نصه دیوار کاشی کاری شده بود، رنگ کاشی ها واضح نبود. زیبا بود ولی آرام نبود، 30 دختر پر سر و صدای دبیرستانی را برده بودند و انتظار آرامش غیر منطقی بود. ما را بردند حیاط پشتی موزه. انگار باغ بود. گل های رز زرد و صورتی. حوض آبی رنگ و کاشی کاری شده آبی، دقیقا مثل حوض های سریال و سینمای. باغ سبز و هوای بهار و حوض و صندلی های پشتی دار قدینی.
روح آدم تغییر نمیکرد ولی جلا میافت. درختان بید و سرو و اقاقیا. گل های سرخ سر برآورده از بوته های. بوته های شبدر. باغ بود. باغ.
ساختمان دیگری هم بود که بخش موزه بود. ما را آنحا نبردند، داخل همین حیاط روی صندلی هلی چوبی پشته دار قدیمی چندتایی عکس گرفتند و بازمان گرداندن به مدرسه.
اولین باری بود که رنگ آبی ایرانیِ کاشی های دیوار های حیاط در کنار بوته های سبز برگ و ساقه گل های رنگی، تنه قهوه ای درختان سالخورده و میان اینها حوض مربعی بزرگ وسط حیاط، اینطور در ذهنم نقش بست.
 
عقب
بالا پایین