چالش تمرین نویسندگی[16]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ایراندخت
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
در ان شهر خاطره هارا میفروختند
ومن دنبال خاطره ها می گشتم
خاطره هایی از تو که ماندن بلد نبودی
برای اخرین بار میخواهم تورا در خودم مرور کنم
برای مرور تو و خاطرهای شیرین دردناکت
اول باید چشم هایم‌را اماده کنم
هر چقدر هم بگذرد مرور خاطره رفتنت برایم تازه ی تازه است
من به بودنت عادت کردم ولی نبودنت هرگز
من به دنبال خاطره ها میگشتم خاطره های ان چشمانت ان حرف هایی که میزدی
که با رفتنت هر سال کنج دلم خاک میخورند میگشتم
*نجوای واژه *
 
«بسمه‌ رب الجنوب»
.
.
.
به عنوان یک نویسنده جمله‌ی زیر رو ادامه بده:
در آن شهر خاطره‌ها را می‌فروختند؛ و من دنبال خاطره‌ها می‌گشتم که...
در آن شهر، خاطره‌ها را می‌فروختند؛ و من دنبالِ خاطره‌ها می‌گشتم که
شاید یکی از آن‌ها، بوی خانه‌ای را بدهد که هرگز نداشتم.
از کنار دکان‌ها گذشتم؛ هر شیشه، تکه‌ای از گذشته را مثل غبار نگه داشته بود.
یکی از شیشه‌ها ناگهان لرزید، انگار چیزی از درونش می‌خواست بیرون بیاید.
دستم را که نزدیک بردم، تصویرِ کودکی‌ام در آن شکست و هزار تکه شد.
و من همان‌جا فهمیدم بعضی خاطره‌ها متعلق به گذشته نیستند
بلکه متعلق به زخمی‌اند که هنوز باز است.
 
در آن شهر خاطره‌ها را می‌فروختند؛ و من به دنبال خاطره‌ها می‌گشتم. نمی‌دانستم دوباره در پِی در آن‌ها بودن کار درستی بود یا نه، امّا تنها می‌خواستم از تاراج زدنشان به دست دست‌فروشان جلوگیری کنم. بغضی پنهان پوست گلویم را قلقلک می‌داد زمانی که می‌شنیدم کسی آن‌ها را در پَس پرده‌ی ذهنم به حرّاج گذاشته است. می‌شنیدم که می‌گوید:«آتیش زدم به جانم به خاطرِ خیالَم.»
هیچ نمی‌توانستم بگویم. تنها سکوت بود که بر لب‌های زخمی و ترک‌خورده‌ام می‌نشست. خاطراتی که روزی آن‌ها را چنان نزدیک به خود، از سر گذرانده بودم که گویا تکّه‌ای از روحم هستند حالا مقابل چشمانم به زانو افتاده بودند.
امّا این حقارت برای محافظت از خودم لازم بود؛ برای زنده ماندنم. خاطره‌ها خطرناک هستند، همان بهتر که فروش بروند، نابود شوند و چون بخاری محو در دِل هوا خود را پنهان کنند.
 
عقب
بالا پایین