او بعدها به یکی از محبوبترین رهبران ارکستر جهان تبدیل شد، اما آن سایه ترس همواره در پسزمینه ذهنش حضور داشت. این فوبیا، نمادی از بیاعتمادی عمیق او به بدن و فیزیک خودش بود؛ مردی که تنها در دنیای انتزاعی نتها احساس امنیت میکرد.
در سال ۱۸۹۱، چایکوفسکی دعوتی تاریخی را پذیرفت: سفر به ایالات متحده برای افتتاح تالار موسیقی جدید نیویورک که بعدها به «تالار کارنگی» معروف شد. سفر او بر روی کشتی لوکس «لا بریتانی» نُه روز به طول انجامید و با حوادثی تلخ همراه بود: طوفانهای سهمگین، خودکشی یکی از مسافران و دزدیده شدن کیف پول آهنگساز که حاوی ۴۰۰ فرانک طلا بود.
هنگامی که او به نیویورک رسید و در هتل نورماندی در خیابان برادوی اقامت گزید، با استقبالی روبرو شد که هرگز در روسیه یا اروپا تجربه نکرده بود. او در خاطراتش نوشت: «در آمریکا من ده برابر مشهورتر از اروپا هستم. اینجا من یک آدمِ حسابی هستم!». با این حال، حتی در میان شکوه مهمانیهای نیویورک که در آن برایش بستنیهایی در ظرفهای نقره به شکل پرترهاش سرو میکردند، او از تنهایی و دلتنگی برای روسیه میگریست.
او در دفترچه خاطراتش ثبت کرده که پس از رفتن خبرنگاران، در اتاق هتلش راه میرفته و زار میزده است. او در شب افتتاحیه، «مارش تاجگذاری» خود را رهبری کرد و با اندرو کارنگی، ثروتمندترین مرد جهان، ملاقات کرد که به گفته پیوتر «مردی بود با ۴۰ میلیون دلار ثروت و قلبی مهربان». سفر آمریکا، اوج شکوه حرفهای او بود، اما باز هم نتوانست خلاء درونی او را پر کند.
سالهای پایانی عمر چایکوفسکی در خانهای بزرگ و دو طبقه در «کلین»، شهری در نزدیکی مسکو، سپری شد. او که به «زاهد کلین» مشهور شده بود، روتینهای بسیار سفت و سختی داشت که برای حفظ تعادل روانیاش به آنها چنگ میزد.
او هر روز بین ساعت ۷ تا ۸ صبح بیدار میشد، چای مینوشید و به مطالعه میپرداخت. قدم زدن در طبیعت، بخش مقدسی از روز او بود؛ او معتقد بود ملودیها در میان درختان و در حین راه رفتن به سراغش میآیند. او به گلهای زنبق وحشی عشق میورزید و در باغچهاش با وسواس باغبانی میکرد. خانه او در کلین جایی بود که سمفونی ششم و باله فندقشکن متولد شدند.
او در نامهای به نادژدا نوشت: «من عاشق کلین هستم، چون اینجا میتوانم خودم باشم؛ بدون نقاب، بدون ترس». این خانه امروز به موزهای تبدیل شده که پیانوی او و میز کار سادهای که روی آن شاهکارهایش را نوشت، همچنان به همان شکل حفظ شدهاند.
شاهکار نهایی چایکوفسکی، سمفونی شماره ۶ در سی مینور، اثری است که مرزهای موسیقی رمانتیک را جابهجا کرد. او این کار را «بهترین و صادقانهترین» اثر خود نامید و اقرار کرد که هنگام نوشتن آن در ذهن خود، بارها گریسته است. این سمفونی دارای یک «برنامه» (داستان مخفی) بود که چایکوفسکی هرگز آن را فاش نکرد و گفت: «بگذارید دیگران حدس بزنند».
ساختار این سمفونی انقلابی بود. برخلاف سنت سمفونیهای کلاسیک که با پیروزی و شکوه به پایان میرسند، سمفونی ششم با یک فینال «آداجیو» (آرام) تمام میشود که در آن موسیقی به تدریج ضعیف شده و در سکوتی مرگبار محو میگردد؛ گویی ضربان قلبی است که از کار میافتد.
در موومان دوم، او از ریتم ۵/۴ استفاده کرد که در آن زمان برای تماشاگران بسیار گیجکننده بود؛ گویی والس زیبایی است که یک لنگ میزند. چایکوفسکی این اثر را به برادرزاده محبوبش، ولادیمیر (باب) داویدوف، تقدیم کرد. پیوند عاطفی عمیق او با «باب» در سالهای پایانی، یکی از معدود منابع شادی او بود.