دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات علی یزدانی ]

نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,184
پسندها
پسندها
19,403
امتیازها
امتیازها
763
سکه
32,632
به نام یزدان پاک

320


ﻫﺮ ﺁﺩمی ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ، ﯾﮏ جایی و به ﯾﮏ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﺮمی‌گردد.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﺴﺖ؛
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ!


این تاپیک متعلق به @علی یزدانی می‌باشد؛ از ارسال اسپم در آن خودداری نمایید.

°• مدیریت تالار ادبیات •°
 
بعنوان اولین پست این تاپیک یه خاطره کوچولو بگم. 4584+"_
چند روز پیش یه کولر برای اتاقم سرویس و راه اندازی کردم، منتظر بودم وقت خوابم بشه و راااحت بگیرم بخوابم، وقتی کارا تموم شد، بالاخره یه دوش گرفتمو، کولرو روشن کردم و رفتم توی تخت‌خوابhvlk_82. وقتی بیدار شدم دقیقاً ۱۲ ساعت گذشته بود و چون پتو ننداخته بودم، سلماخولده بودم Tea سردرد بودم و سرم گیج می‌رفت، گفتم خب خدایاشکرت که زندم و با همون حال پاشدم کارامو کردم و به زندگی ادامه دادم. یعنی توی فکرم این بود که: این که چیزی نیس یه سرماخوردگی سادس، با دوتا قرص خوب میشه، دلیل نمیشه خودمو بندازم توی خونه و زندگی نکنم.
نکات آموزنده:
وقتی از حموم میام، مراقبت کنم که سرمانخورم.
عقده‌ی زیر کولر خابیدن بعد از ساعتها گرما، خوب نیس🤣 لااقل از پتو استفاده کنم.
همیشه توی خونه قرص موجود باشه برای همچین شرایطی.
قوی باشم، هرچی هم شرایط سخت باشه باید ادامه بدم.
وقتی میخابم حتماً ساعتو کوک کنم.هر چیزی اندازه‌ای داره.
 
نشونه
هفته قبل با یکی از دوستان قرار بود بریم مسافرت، ولی آخرش هم نرفتیم...
روز اول که جفتمون خواب موندیم و هیچکدوم به هم زنگ نزدیم. روز دوم ماشین خراب شد. و بعد هم خودم کنسل کردم. گفتم این یه نشونس که با ایشون نرم. حالا به اعتقاد من خدا با آدم حرف میزنه، خدا بوسیله‌ی جهان اطراف با نشونه‌ها با ما حرف میزنه، خدا به من فهموند که چی رو میخواد. منم گفتم چشم. و تموم. حالا اینکه دلیل خدا چیه نمیدونم، مهم نیس، بالاخره یه خیری توی کار هس. و آدم باید تسلیم امر خدا باشه. زندگی، جهان هستی، هرلحظه توسط خدا داره هدایت میشه و خدا از هزاران طریق همیشه داره با ما حرف میزنه.
هر کسی به یه شکلی خدا و جهانو درک میکنه، درک این موضوع هم مثل اثر انگشت آدما منحصر به فرده، یعنی هر کسی خودش رابطشو با خدا درک میکنه.
 
معجزه
خدا یه کارایی میکنه ک ما نمیتونیم بکنیم.

یادمه خدمت سربازی شهرضا بودم، میخاستم معافیت بگیرم و فرماندمون میگفت نمیشه، برای معافیت یه نامه میخواستم، وقتی برای نامه گرفتن رفتم یه شهر دیگه پیش افسر مربوطه: یکم گله کرد که الان وقتش نیست و نمیشه، باید اینجوری باشه شرایط و... کاری از دست من برنمیاد، ولی حالا من نامه رو میزنم دیگه اینکه پادگان شما قبول کنه یا نه، فک نکنم قبول کنن.
خلاصه نامه رو گرفتم و برگشتم شهرضا، نامه رو که گذاشتم روی میز، گفت این چیه، گفتم همون نامه که گفتید، بازش کرد و خوند، دست به چونش گرفت و با چشمای قلمبه نگاهم میکرد، گفت: یزدانی تو چجوری این نامه رو گرفتی، شرایطشو نداشتی، این غیرممکنه و... منم هیچی نگفتم و واکنشی نشون ندادم، بعد گفت خب پس باید بری و معاف میشی. برو مدارکتو تکمیل کن و امضاها رو بگیر و خداحافظ شما.
انقد خوشحال شدم که نگو و نپرس. کلاً چهار روز بصورت پراکنده توی پادگان خدمت کردم و چهار روز هم کارهای معافی رو کردم و برگشتم خونه.. .
اون روزا همش از خدا میخاسم و یاد خدا بودم، هر چی میشد میگفتم خدایا من به تو گفتم و از تو میخوام و خدا معجزه میکرد.. ..
خیلی چیزا توی زندگی معجزه خداست.
 
عقب
بالا پایین