چالش تمرین نویسندگی[17]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ایراندخت
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
آن شب که هوا بوی دلتنگی می ‌داد، آری بوی تنهایی و بوی غم، سرمایش پوست صورت و دست‌هایم را تا مغز و استخوان می‌لرزاند ولی در مقابل سوزن‌های سردی که در عمق قلبم فرو می‌رفتند اصلا قابل مقایسه نیست.
ای کاش...، ای کاش اصلا با تو آشنا نمی‌شدم و دلم را بهت نمی‌باختم؛ که اینگونه مرا رها نکنی و بهم خیانت کنی. فقط تنها سوالی که دارم این است که چرا؟! چرا با فرشته‌ی مرگ به من خیانت کردی و تنهام گذاشتی که تنها مشتی خاک ازت باقی بماند؟.

نوشته‌ای از K.A.K
 
آن شب که هوا بوی دلتنگی میداد، میترسیدم از تمام شدن آن همه ثانیه؛ که با نگاه خیره به ماه، مکرر چشمان تو در جهان وجودم، پادشاهی میکرد.
 
آن شب که هوا بوی دلتنگی می‌داد من در فکر امام زمانم بودم
این قشنگ ترین متنی هست که روح ها بدون تعلل تصدیقش می‌کنند. هر جای دنیا هم باشیم اصل دلتنگیمون برای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف هست. حتی اگر خودمون خبر نداشته باشیم😍-118-"{}
 
«بسمه رب الجنوب»
.
.
.
جمله زیر را ادامه دهید:
آن شب که هوا بوی دلتنگی می‌داد...
آن شب که هوای بوی دلتنگی می داد
بی صدا به نجوای باد و باران گوش سپردم
گویی باد نیز دلتنگ بود و دلتنگی اش را با خشم و جابه جایی برگ ها و قطرات باران به نمایش می گذاشت و ابر ها دلتنگی خود را با ریختن اشکی های پی درپی به رخ میکشیدند
 
آن شب که هوا بوی دلتنگی می‌داد، از ایوان نقلی خانه، زیر آسمان پناه برده بودم. ماه بزرگتر از هر شب، عسلی وار نور افشانی می‌کرد. صدای جیرجیرک ها دنیا را طبیعی تر می‌کرد. اما هوا برایم سنگین بود. به عزیزانم در آن طرف توری آهنی نگاه کردم. گویا چارچوب در دروازه ای به دو دنیا بود. هوای زیر سقف، آن طرف دیوار، خشک و یخ زده، غم از آن می‌بارید. با این حال هاله ی دور پدر و مادرم گرم و خورشید وار گشته بود. پدر با چنان امیدی رو به من می‌گفتند:
« برام دعا کن، تو دلت پاکه، خدا باهات دوسته. دعا کن خدا نجاتم بده. مریضی طاقت ازم بریده ».
من ساده دل که از این اعتماد به وجد آمده بودم، هرشب خودم را در حال دعا در ایوان پیدا می‌کردم.
دلتنگی‌هایم، دعا‌هایم را با واسطه گری ماه پیش خداوند می‌فرستادم.

امان از شب جمعه و دلتنگی هایش
خداوندا گشایش جانشینت و سرپرست ما را نزدیک بفرما
 
جمله زیر را ادامه دهید:
آن شب که هوا بوی دلتنگی می‌داد...
آن‌شب که هوا بوی دلتنگی می‌داد، سرم را به سوی آسمان بلند کردم و به ماه خیره شدم. خودش را میان شاخه‌های درهم‌تنیده پنهان کرده بود.
آن شب که می‌خواستم با دیدنش قدری از دلتنگی‌ام را تسکین دهم خجالت می‌کشید و ناز می‌آورد.
آن شب من تا سپیده صبح اشک‌هایم را با آسمان در میان گذاشتم و او حتی نگاهم نکرد.
 
  • آن شب که هوا بوی دلتنگی می‌داد، سکوت هم انگار نام تو را آهسته صدا می‌زد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Z A H R A
آن‌شب که هوا بوی دلتنگی می‌داد، دست در دست سایه‌ات با سکوت رقصیدم. باران به شیشه پنجره‌ها می‌کوبید و رقص ابلهانه‌مان را تشویق می‌کرد.
شعله آتش با ریتم خاموش رقص ما می‌رقصید. دلتنگی قابل تحمل‌تر می‌شود وقتی بدانی روز آخر است.
 
«آن شب که هوا بوی دلتنگی می‌داد، من فقط تماشاچی بودم. چون حقیقت این است که من هیچ‌وقت دلتنگ کسی نمی‌شوم؛ یاد گرفته‌ام که یا با آدم‌ها در لحظه زندگی کنم، یا در تنهایی‌ام باز هم در لحظه زندگی کنم.»
 
آن شب که هوا بوی دلتنگی می‌داد
عشق، بی‌آنکه ردِّ قدمی بر خاطره بگذارد،
از حوالیِ قلبم کوچ کرد؛
چنان‌که مه سحرگاهان
بی‌صدا از شانه‌های جنگل فرو می‌لغزد.
 
عقب
بالا پایین