مشاعره |مشاعره با اشعار فریدون مشیری|

در خموشی‌های من فریادهاست
آنکه دریابد چه می‌گویم کجاست
 
تو پنداري که دارد خاطري از هر چه غم آزاد
اما من به چشم خويش مي بينم
به آن تندي که آتش مي دواند شعله در نيزار
به آن تلخي که مي سوزد تن ايينه در زنگار
دارد از درون خويش مي پوسد
 
تو پنداري که دارد خاطري از هر چه غم آزاد
اما من به چشم خويش مي بينم
به آن تندي که آتش مي دواند شعله در نيزار
به آن تلخي که مي سوزد تن ايينه در زنگار
دارد از درون خويش مي پوسد

در این همه ابر، قطره‌ای باران نیست؟
از هیچ طرف صدایی از یاران نیست؟
 
تو رفته‌ای که عشق من از سَر به در کنی
من مانده‌ام که عشق تو را تاج سَر کنم ..
 
تو رفته‌ای که عشق من از سَر به در کنی
من مانده‌ام که عشق تو را تاج سَر کنم ..

من به ویرانه‌ های دل چون بوم، روزگاری‌ست های و هو دارم
ناله‌ای دردناک و روح‌گداز بر سر گور آرزو دارم
 
من آن ستارهٔ صبحم که دیدگان تو را
به خواب تا نسپارم، نمی‌شوم خاموش
 
عقب
بالا پایین