در خموشیهای من فریادهاست
آنکه دریابد چه میگویم کجاست
آنکه دریابد چه میگویم کجاست
تو پنداري که دارد خاطري از هر چه غم آزاد
اما من به چشم خويش مي بينم
به آن تندي که آتش مي دواند شعله در نيزار
به آن تلخي که مي سوزد تن ايينه در زنگار
دارد از درون خويش مي پوسد
تو رفتهای که عشق من از سَر به در کنی
من ماندهام که عشق تو را تاج سَر کنم ..