نوازندهای پیر و درمانده بود
زخلق جهان روی گردانده بود
نه از کهنه بر جای چیزی نه نو
که از بهر روزی گذارد گرو
وقتی تو، راهی سفری بودی
یک لحظه وای تنها یک لحظه
سر روی شانههای هم آوردیم
با هم گریستیم...
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
ما پاک زیستیم!
نوازندهای پیر و درمانده بود
زخلق جهان روی گردانده بود
نه از کهنه بر جای چیزی نه نو
که از بهر روزی گذارد گرو
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت”
درد بی درمان شنیدی؟
حال من یعنی همین!
بی تو بودن، درد دارد!
می زند من را زمین
می زند بی تو مرا،
این خاطراتت روز و شب
درد پیگیر من است،
صعب العلاج یعنی همین!
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن!
هر لحظه خود را مس*ت تر ، از روی زیبایت کنم
بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت
وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم