اشعار مولانا، به ویژه در «مثنوی معنوی» و «دیوان شمس تبریزی»، فراتر از یک اثر ادبی صرف، دریایی از معانی عرفانی، فلسفی و انسانی است. او زبانِ شعر را بهانهای برای بیان تجربههای روحی و شهودهای بیواسطه خود از حقیقت هستی قرار داده است. درونمایه اصلی تمام آثارش «وحدت وجود» (یعنی دیدن یک حقیقت واحد در پسپرده کثرات عالم) و «عشق» به عنوان نیروی محرکه خلقت و وسیله رسیدن به آن حقیقت است. او با زبانی نمادین، خواننده را از خودِ خاکی به سوی بیخودی و فنا در معشوق ازلی سوق میدهد.
عشق از نظر مولانا تنها یک احساس نیست، بلکه «قوّه محرکه» عالم است. او عشق را بالاتر از عقل و دانش ظاهری میداند:
*عشق است که نی را از نیستان جدا کرده و نالهاش را دلنشین میکند.
*عشق است که انسان را از تعلقات خاکی عبور داده و به وصال حق میرساند.
*عشق، قوانین ظاهری را درهم میشکند و طریقتی است که «خون بر عقل میریزد».
۲. وحدت وجود (همه چیز از اوست و به او بازمیگردد)
مولانا معتقد است که حقیقت یکی بیش نیست و تمام جلوههای جهان، تجلیات آن حقیقت واحدند:
*خداوند همچون آفتاب است و موجودات مانند پرتوهای او.
*شرک و چندخدایی چیزی جز غفلت از این وحدت نیست.
*هدف نهایی انسان، رسیدن به فنا در ذات حق و درک این یگانگی است.
او بارها روح شریعت را بر پوستین آن ترجیح میدهد:
*به جای ظاهر عبادات، بر حضور قلب و عشق خالصانه تأکید دارد.
*از قشر متعصب و عالمنماهایی که مردم را از عشق حقیقی بازمیدارند، به تلخی یاد میکند.
*معروف است که میگوید: «پیر ما گفت خطا بر قلم صاحبدلان / زانک صاحبدل ز خط خود نبیند جز صواب» (یعنی عارف در وجد خود، به قواعد خشک پایبند نیست).
اشعار مولانا سرشار از حس دوری از اصل خویش است؛ همان «ناله نی» که از جدایی مینالد. اما این غم، غمِ یاس نیست؛ بلکه موتور محرکی برای جستجو و سلوک است:
*هجران، تلخ است ولی شیرینی وصال را نمایان میکند.
*انسان همیشه در سفر از کثرت به وحدت است و امید به بازگشت دارد.
مولانا سماع را نه به عنوان لهو، که به عنوان نمادی از حرکت ذرات هستی در شوق معشوق میبیند:
*چرخش در سماع، نماد گردش کواکب و فرشتگان به دور حق است.
*موسیقی و شعر، زبان بیزبانی است که عقل از درک آن عاجز است.
به عقیده مولانا، راه عشق بدون راهنما (پیرِ دانا) دشوار است:
*شمس تبریز نمونۀ عینی این پیر کامل در زندگی خود مولاناست.
*انسان کامل کسی است که از خودخواهی عبور کرده و آینه صاف حق شده است.
برخلاف بسیاری از مکاتب، مولانا مرگ را پایان راه نمیبیند، بلکه آغاز حیات حقیقی میداند:
*به همین دلیل است که بر مرگ خود میگوید: «پس چرا زارم گریی؟ من ز حق شادانترم».
*مرگ را «شب عروسی» با معشوق ازلی معرفی میکند.