دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات spideh26 ]

دیشب بازار نادری رفتم ساعت نزدیک یازده به خونه برگشتیم پیراشکی و لیموناد خریدن واسم خواهرام امروز هم جمعست مادرم و خواهرم خوابن.
 
دیشب وسایل خونه رو جمع کردیم قراره هفته‌ی دیگه بار کنیم خونه ی جدید و فصل تازه زندگیم شروع میشه.
 
امروز هم دورهم بودیم خالم و داییم و خواهر بزرگم اومده بودن خواهر‌بزرگم حاملست دختر داره تو شکمش خواهرم رفته بود کربلا معجزه بچه دار شد معجزه خیلی قشنگه.
 
امشب میخواستیم شام بخوریم برقا قطع شدن ساعت ده و نیم برق اومد و باید فردا صبح به خونه‌ی داییم بریم.
 
امروز خونه دایی اومدیم تا کارای سند خونه جدید رو انجام بدیم قراره عصر هم مغازه بریم.
 
عقب
بالا پایین