اختصاصی تکه‌هایی از هیس

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع HIIIS
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

HIIIS

مدیر تالار علوم+مدیرآز ادبیات+مترجم آز+مقاله‌نویس
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
ژورنالیست
مشاور
مقام‌دار آزمایشی
نویسنده نوقلـم
نوشته‌ها
نوشته‌ها
4,115
پسندها
پسندها
20,707
امتیازها
امتیازها
813
سکه
5,243
متن با جملات:​
1-برف آمد
2-بابا آب داد
3-دوستم نداشت​


بیرون سیفدپوش شده بود چون برف آمد و باعث شد تا دست از دیکته گفتن به صدف بردارم ولی گویا او بیشتر از املا نوشتن, علاقه‌ی خاصی به پرسیدن سوال‌های عجیب و جالب داشت که پرسید:
- چرا همیشه (بابا آب داد) می‌گی؟ یعنی بابا نمی‌تونست نان بده یا حتی توت‌فرنگی بده؟
خنده‌ام گرفت ولی گوشه‌ی لبم رو گاز گرفتم و جواب دادم:
- اصولاً از قدیم‌ندیما باباها مسئول تهیه‌ی نیازهای اساسی خونه بودند و خب آب می‌تونه یک نیاز خوبی باشه و حالا شاید الزاماً منظور طراح آب نبوده و شاید آب توت‌فرنگی بوده، نمی‌شه؟
اندکی ژست تفکر گرفت و دوباره پرسید:
- اگه باباها مسئول وسایل ضروری خونه هستند، چرا بابای من کنارم نیست و تو اذیتی؟ چرا بابا دوستم نداشت؟
بغضی به سنگینی یک قلوه سنگ جا خوش کرده بود در گلویم و چطوری به دختر هفت‌ساله‌ی روبه‌رویم که هنوز شب‌ها تا یک داستان از پدرش و کارهای خوبش نمی‌گفتم، خوابش نمی‌برد، توضیح دهم که پدرش پنج سال قبل عمرش را به خدا داده است؟
جای حرفی، به سمتش خم شدم و در آغوشم گرفتم تا کمی از درد بی‌پناهی‌اش کم کنم.​
 
متن با کلمات:​
سیاه
فریاد
رنگ روغن​

فریادی کشیدم که مورچه‌های زیر پایم هم فرار کردند چه برسد به سطل رنگی که از دست بی‌نمایم رها شد و افتاد روی تابلویی که زحمت یک‌سال من بود.
رنگ قرمزی که دستم بود، روی شاخه‌های درختی که کشیده بودم، پاشیده شده بود و رنگ روغن بودن هم باعث شد تا با دستمال به جان آن بیافتم ولی رنگ قرمز دیگر روی شاخه‌ها نبود، به قسمت‌های دیگر هم کشیده شده بود و به صورت خطی از ترکیب رنگ‌های سیاه، سبز و قهوه‌ای ایجاد کرده بود. تپش‌های بلند قلبم را میان دودوزدن چشمانم که از تابلویی که دیگر اسمش هنر نبود، نمی‌شنیدم.
تقصیر من نبود که زیر پایم را نگاه نکردم و پایم به سطل رنگ مشکی برخورد.
تقصیر من نبود که فردا مهلت تحویل این گندکاری بود و من آه در بساط نداشتم.
تقصیر من نبود که چشمانم از خستگی به رنگ خون یا رنگی که این معضل را به وجود آورده بود، شده بود.
نفس‌هایم بلندم بین سکوت خانه که با زنگ موبایلم شکسته شد، گم شد.
خدا کند تا مردک خسیس نباشد وگرنه این تابلو را با دو سوم پول را بالا می‌کشید و دیگر نمی‌توانستم دهانش را ببندم.
موبایلم را از جیب پشتی شلوارم بیرون کشیدم و با دیدن اسم تماس‌گیرنده، لرزش دستانم بیشتر شد. لعنتی انگار به او الهام شده بود که در این یکسال، حال تماس گرفته بود. می‌شناختمش، اگر پاسخ نمی‌دادم احتمال اینکه خودش بیاید به اینجا و بیشتر از خسارت رنگ‌ها بگیرد، بود. باید دست به سرش می‌کردم.
حال لرزش دستم به طوری زیاد شده بود که به اشتباه تماس را رد کردم و لعنت دیگری به سازنده‌های گوشی لمسی فرستادم. مگر گوشی تاشوی دکمه‌ای چه مشکلی داشت که جایش را این عتیقه‌ها گرفته بودند؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم این‌بار خودم پیش دستی بکنم برای تماس گرفتن و حال او بازی‌اش گرفته بود. جوابم را نداد و چشمانم آن لکه‌ی زشت وسط مهمانی چای الیزابت بنت در فضای آزاد را گرفت. لعنتی درست در وسط تابلو پدید آمده بود و هیچ نظری برای مرمت کردن آن نداشتم.
رنگ قرمز هم دیگر نفس‌های آخرش را می‌کشید و نمی‌توانستم ریسک خرید رنگش را متحمل شوم وقتی تماس تنها رئیسم را قطع کرده بودم و تا مدت‌ها قرار بود بابت قطع تماس به او جواب پس دهم.
خواستم برایش نامه‌ای با لحن عذرخواهی بنویسم که همان موقع برایم پیامکی آمد.
"دو ساعت دیگر تو را آن‌جا برای دیدن آخرین تلاش‌هایت برای گرفتن دو سوم پولت، می‌بینم."
این‌سری گوشی از دستانم رها شد و لعنتی! نمی‌دانم تا حالا چندبار این کلمه را به کار بردم ولی به تمام معنا گیر افتاده بودم. بعد از یکسال که ایده‌ی این طرح بالاخره تایید شد، حال بدترین گند زده شد.
ناگهان چشمم خورد به رنگ سفید که یک دوم آن باقی‌مانده بود. فکر بکری به سرم زد.
رنگ روغن را تا حدی که بشود پاک کردم با دستمال تا بتوانم آن قسمت گند را سفید کنم و بعد طرح را دوباره بکشم.
امیدوارم تا دوساعت دیگر تمام شود، امیدوارم!​
 
قرمز، کتاب و قهوه​

در حالی که جرعه‌ای از قهوه‌اش را می‌خورد به تماس مقابلش خیره شد. احتمال پیام دادنش، آن هم در این شرایط که دورادور او را رنجانده بود باعث شد تا دست و دلش بلرزد. کاش امان می‌داد تا از خودش دفاع کند و بگوید که آن‌قدرها هم آدم بدی نیست ولی بغضی که دائم فرو می‌برد باعث شد تا تماس دیگر از دست برود. زیر لب نامردی زمزمه کرد که این بار پیامکی را مهمان چشمانش کرد.
«باید با هم صحبت کنیم زهرا.»
پیامی نبود که او را شاد کند ولی به فکرش رسید که شاید تنها راه نجات این رابطه بوده و به جملاتی که در ذهن بالا و پایین می‌شدند، فکر کرد. پیش‌پاافتاده‌ترین جمله‌ را ارسال کرد.
«در مورد چی»
با دستانش به جان لبان خشک‌شده‌اش افتاد. در این بین داشت به چگونگی احتمال‌ها فکر می‌کرد و حواسش نبود که قهوه‌ای که همچنان در دست راستش قرار داشت، فاتحه‌ی کتاب رمان جدیدش را خواند. جیغی از سر حرص کشید و فنجان قهوه را همان‌جا روی میز تحریرش رها کرد تا لحظه‌ای گوشی‌اش که دیگر جزئی از وجودش شده بود را از خودش جدا نکند. شاید برای جواب دادن به پیام مهم‌ترین فرد زندگی‌اش بیشتر این گونه بود ولی دیگران او را معتاد فضایی می‌دانستند که او دیگر خانواده‌اش را در آن تشکیل داده بود و دیگر صاحب نوه و نتیجه شده بود.
به اطراف نگاه کرد تا پارچه‌ای برای خشک کردن صفحاتی که هنوز فرصت خواندنشان را نداشت، پیدا کند. چشمش به پارچه‌ی قرمزی که قرار بود آن را برای آن شخص مهم به صورت پیراهن بدوزد، افتاد. لحظه‌ای پشیمان شده بود که حتی فکر استفاده از آن را هم در ذهن داشت ولی با صدای اعلان پیام، مسیر نگاه را به دستانش داد و فهمید باید از آن لعنتی استفاده کند تا حداقل کتابش را از مرگ کاغذی نجات دهد.
«تموم شدن این رابطه.»​
 
ترانه، کوه و قرتی​

قرار بود دوستی بینمان، یک رابطه‌ی عمیق باشد ولی او نشان داد که قرار است چوب سادگی‌ام را بخورم. شاید اگه با پای پیاده کوه‌های اطرافم را طواف می‌کردم، یا حتی کارهای عقب‌مانده‌ام را رسیدگی می‌کردم یا حتی دستور کیک‌هایی که دوستم برایم به اشتراک می‌گذاشت را درست می‌کردم، می‌توانست این درد شکست شیشه‌ی اعتمادم را جبران کند، شاید!
شاید هم باید ترانه‌ی ناامیدی در وجودم را در وجودم نگه می‌داشتم تا دیگر کسی نداند که این من که رسید به اینجا، چگونه از تمامش گذشته است. شاید باید خودم را به یک ماچا که آن را جزوی از نوشیدنی‌های قرتی می‌دانم، مهمان کنم تا درد رسید بانکی‌ام بتواند بر ضربه ‌ی وارده به اعتمادم، غلبه کند.
واژگان در ذهنم جای خودشان را گم کرده‌اند و جوری در افکارم فرو رفتم که دیگر کلیشه‌هایی نظیر قایق نجات یا دل‌باز‌کن دیگر برایم کاربرد ندارد. این دفعه شاید باید کار جدیدی انجام دهم، کاری که تا حالا انجام ندادم و نمی‌دانم که همچین ریسکی در زندگی‌ام را لازم دارم یا نه ولی قرار است حس بهتری به سلول‌ها و کاتالیزورهای بدنم تزریق کنم.​
 
نور، واژه و صبر​

زمانی که واژه‌ی صبر به میان می‌آید، تصویر مادرم مقابل چشمانم پدیدار می‌شود. صبر در تک‌تک کارهایش موج‌ می‌زند. در آشپزی کردن، در تمیز کردن خانه، در پسِ نگرانی‌هایش، در پسِ نماز خواندنش، در پس عصبانی شدنش یا حتی در لحظه‌ای که خستگی امانش را می‌برد. او برایم حکم همان کوه یخی را دارد که باید برای آرام شدنم، فکر می‌کردم تا کم‌کم آب می‌شود. همان کوه یخی که حال برایم شده انگیزه‌ای برای ادامه دادن و دوام آوردن.
مادر آهسته و باآرامش همچون خون در رگ‌هایم جاری می‌شود و یک‌جورایی به بودن همیشگی‌ای زیادی دلبسته شدم. شاید از خون قوی‌تر است که می‌تواند روی روحیات من هم تاثیرگذار باشد. شاید همان قهوه‌ای برایم تلقی شود که ابتدا معتادش نبودم و حتی اوایل فکر می‌کردم چرا مردم باید همچین نوشیدنی تلخی را بخورند و جمع شدن قیافه‌شان را تماشا کنند تا اینکه با این معجزه روبه‌رو شدم. معجزه‌ای که دیگر شده جزوی از روتین من و حس می‌کنم اگر روزی نباشد، من همان معتادی می‌شوم که دیگر کنترل رفتارم هم دست خودم نیست! شاید همان نوری است که می‌گویند تاریکی دنیا را فرا گرفته است. به راستی اگر تاریکی من را روشن کرده است، خوشابه‌حال من که در زندگی‌ام همچین نوری که با سرعت ۱۸۶٬۲۸۲ مایل بر ثانیه‌ای دارم.
 
جنگل، چشم و حیات​
در دوئل با چشمانش، همیشه من آن بازنده بودم که نگاهم خیره‌ی هنرنمایی‌اش بوده است. همان چشمانی که تشعشع رنگش می‌توانست من را در حوالی جنگلش درگیر کند. تصور می‌کردم در آن سبزها من گم می‌شدم گرچه گم شدن در چشمان او هم برایم ارزشمند بود. حسی که به اشخاص دیگر مهم زندگی‌ام نداشتم. من همانی بودم که اخلاق بد او زمینه‌ی دعوا با خانواده و دوست رو محیا می‌کرد به جز او که انگار خودم نبودم!
در مراوده داشتن با او، کسی می‌شدم که قلبی شدن پروانه‌ها یا کافئین درون قلبش عادی شدن کارش بوده و دیگر جایی برای غم و اندوه یا اخلاق‌های بد نمی‌گذاشت. کسی که شاید حیات‌بخش زندگی‌ام بوده و خودش حتی خبر نداشت که تا چه حد در تاروپود وجودم رسوخ کرده است.
شاید همان کسی برایم بود که باید می‌آمد و با صبوری خم اخم‌هایم را باز می‌کرد و از کتاب‌هایی که خواندم یا روزمرگی‌هایم سوال می‌پرسید. همان کسی که وقتی نبود انگار در ساکت‌ترین بخش خودم گیر کرده بودم و چراغ‌قوه‌ای برای ادامه‌ی زندگی‌ام نداشتم.
شاید خودش نداند ولی دلم برای هر چیزی که یک ربط و سویی به او دارد، تنگ می‌شود. اشتباه می‌کنند که می‌گویند دلتنگی از دور تنها درست است، من با وجود اینکه مقابلم ایستاده است و از کارهایش می‌گوید، دلم تنگ می‌شود. حتی وقتی رانندگی می‌کند و دارد به کسی که جلویش پیچیده بد وبیراه می‌گوید، دلم تنگ می‌شود. حتی وقتی می‌داند به صحبت کردن زیادی نیاز دارم و دریغ نمی‌کند، دلم تنگ می‌شود. حتی وقتی دست در موهای فرفری‌اش می‌برم و برایش حرف می‌زنم، دلم تنگ می‌شود.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: marym
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین