همگانی گفتگو با طعم کتاب | چشم‌هایش و سمفونی مردگان

خطر! متن حاوی اسپویل
با خواندن دوباره ی این اثر قلبم به درد میاد. همه اش یاد اون جمله ی آخر میافتم، وقتی فرنگیس یه همچین چیزی میگه: این تابلو را بردارید ببرید آقا. این چشم ها چشم های من نیستند! تراژدی غم انگیزیه. و واقعا نمیدونم دلم برای کدومشون بیشتر میسوزه. اگه تو بودی چه کار میکردی؟ معشوقت رو به دست مرگ میدادی وقتی به بهای "خودت" میتونستی زندگیش رو بخری؟ فرنگیس یه زن بدکاره بود که به بهانه ی نجات استاد، ازش دست کشید و خودش رو در دامن مرد دیگه ای انداخت، یا یک زن احمق بود که نمیتونست بفهمه استاد با همچون شخصیتی که داشت مرگ رو هزار بار به زندگی‌ای که توش فرنگیس با مرد دیگه ای همراه شده ترجیح میده، یا شاید فقط زنی بود که نمیتونست مرگ استاد رو ببینه و حاضره هر کاری بکنه تا زنده نگهش داره، بدون این که بدونه از دست دادن خودش برای استاد بدتر از مرگه. هی! این داستان واقعا منو آزار میده. اگرچه لحن قدیمیش، توضیحات زیادیش و جانبدارانه بودن سیاسیش روی اعصابمه ولی هنوز به نظرم یه شاهکاره.
با اینکه شما نوشتی خطر اسپویل ولی من از اون دسته کتاب‌خونام که باید اسپویل شه برام تا بخونم و خوندمش😥🥀 ولی بیشتر دلم خواست بخونمش.
و بعد از خوندن این جمله:
«چنین مردی چطور ممکن است اسیر چشم‌های زنی شده‌باشد؟»
اینجا دوباره با خودم گفتم اون زن کی می‌تونه باشه؟ نگو فرنگیس بوده ...
غمم گرفت🥀
 
راوی از دست آقا رجب چی کشید... ‌ولی آقا رجب چه وفادار.
این‌جا با خودم گفتم استاد ماکان شانس خوبی داشته حالا اگه من بودم آقا رجب گیرم نمی‌افتاد که! یه آقا اسدی چیزی گیرم می‌افتاد که نه تنها بخاطر رازهای زندگی باید باج میدادم بهش، بلکه بعد از مرگم اگه کار خوبی کرده‌بودم به حساب خودش می‌نوشت هرچی گناه کرده و نکرده بود از جانب منِ خدابیامرز می‌نوشت، تو شهر مضحکه عالم و آدمم می‌کرد.
صفحه ۲۴ که فهمیدم راوی ناظم مدرسه‌ست و آقا رجب گفت زن ناشناس چند روزه پیش به مدرسه رفته بوده دل تو دلم نبود.

صفحهٔ ۲۵ که فهمیدم زن ناشناس اسمش فرنگیسه
و یهو برقی به شعور ناظم زد(اصطلاح جدید یاد گرفتم.) زن ناشناس پنجشنبه هفتۀ پیش ۷ دی ماه به نمایشگاه آمد و سال ۱۳۱۷، ۷دی، تاریخ مرگ استاد بود. متعجب و متهیر شدم. خیلی یهویی فهمیدم آقا رجب مرده دلم سوخت.
توصیفات آقای ناظم بعد از اومدن فرنگیس و حیله‌هاش برای فرنگیس، جالب بود. هم خامش شد، هم غیظش گرفت هم «چشم‌هایش» رو قایم کرد و... و در آخر آدرس خانه‌اش رو فهمید.
آخه آقای ناظم ۱۳ ساله منتظر فرنگیسه و خودش میگه زندگی‌شو یه جورایی فدای استاد کرده و حالا می‌خواد از قضیه سر دربیاره و منم منتظر ماجرای فرنگیس و استاد ماکانم‌. تا امشب بره خونۀ فرنگیس ببینم چی میشه🧐
ببخشید زیاده گویی کردم ولی خیلی کتابش به دلم نشست و منتظرم ادامه شو بخونم.
 
آخرین ویرایش:
چند جملهٔ ماندگار از نظر شخصی بنده که باهاشون همدردی یا همزادپنداری کردم:

«پستو‌های روح او مخازن درد و رنج بود، همیشه خوش و دلشاد به نظر می‌آمد و هیچکس نمی‌توانست قبول کند که در باطن این مرد آراسته و کم‌مدعا چه شوری در جوش و خروش است.»

«استاد ماکان:بدبخت مملکتی که من استاد آن هستم. در شهر کوران یک‌چشمی شاه است.»

«تمام حالت در لبخندیست که دور لبان او پرپر می‌زند، خندهٔ عارضی نیست، خندهٔ ذاتی است، نشانهٔ تلخی زهری است که زندگانی او و مردم دور و بر او را
مسموم می‌کرد. این لبخند همیشه دور لبها و زیر چشمها‌ی او لانه کرده است.»

«اما چقدر فرق است با خندهٔ طبیعی که در عکس برجسته جلوه‌گر شده. این لبخند از شادی نیست. این لبخند نمی‌رساند که از زندگی برخوردار می‌شد. این لبخند از فرط تأثر است، مثل اینکه استاد می‌خواست بگوید:« چه شیرین است، چه شیرین می‌تواند باشد. افسوس که ما تلخی آنرا می‌چشیم.»

«ایستادم و خیره به او نگریستم.
این‌بار حالت چشمها شبیه به همان حالت مرموز و پر معنایی شد که استاد در پرده ثبت کرده است. حالا فهمیدم که چرا چشم‌ها در تابلوی استاد معانی گوناگونی دارد. چرا گاهی انسان را می‌گریاند و گاهی از همه‌چیز بیزار می‌کند.»
 
سلام و رحمت بنده هم تا مقرری تعیین شده ی اول مطالعه که چه عرض کنم کتاب صوتیش رو گوش کردم -2-35- امیدوارم برای ما مادرا قبول باشه این سبک مطالعه کردن ..
_25se7b

و اما نظر در مورد کتاب تا این لحظه:
اینقدر تصویر سازی و قلم نویسنده جذابیت این کتاب رو بالا برده که موقع خوندنش زمان از دستتون در میره و نا خود آگاه میبینید به وسطای کتاب رسیدید ..

به نظرم هر نویسنده ای باید این دست کتابها رو در سبد اولیه ی مطالعاتی قبل از شروع نویسندگیش بزاره تا یکی از قدرتهای زیبایی ادبی نویسندگی ایرانی رو لمس کنه..

بعد از خوندن بخشی از کتاب توی اینترنت سرچ کردم که ببینم استاد ماکان بنا به توصیفات و نگاه تاریخی که نویسنده در کتاب یاد کرده شخصیت حقیقی داشته یا خیر که متوجه شدم جناب بزرگ علوی با ایده گرفتن از شخصیت دو نقاش برجسته آن زمان یعنی استاد کمال الملک و استاد تقی ارانی این شخصیت جذاب رو خلق کرده.
پس نتیجه گرفتم شخصیت در رمان اینقدر برای مخاطب اهمیت داره که حتی باید در آثار و اشخاص نزیک به شخصیت اصلی رمان تورق کرد و چقدر جایگاه رندگینامه ها در این مرحله مهم و حساس هست ..

من شاید باید بگم بعد از حدود ۱۳ سال دوباره به سمت خوندن کتابهای رمان اومدم :)
و از اینکه توفیقی شد تا کتابهایی که در لیست مطالعاتی خودم گذاشته بودم رو مطالعه کنم ..
ممنون از شما علی @AlirixAlirix عضو تأیید شده است. آقای گرامی :gol narenji:
 
تا صفحه‌ی مقرر مطالعه شد

استاد ماکان به نظرم عقاید خودش رو داشت. این طور نبود که چشم بسته پایبند عقیده یا مرام خاصی باشه. خودش بود. و "خود"ش رو اصیل ساخته بود. مش رجب اون رو مجسمه‌ی پاکی می‌دید و تصور نمی‌کرد از حدود شرع فراتر رفته باشه چون در ذهن خودش یه انسان کامل رو با دین تعریف می‌کرد و استاد رو به تصویر ذهنی خودش چسبونده بود. مریدان و شاگردان استاد، خیل تاش و... هر کدوم استاد رو با تعریفی که خودشون از انسان خوب داشتن تعریف میکردن ولی ماکان هیچ کدوم این‌ها نبود. تکه‌هایی از هر کدوم داشت ولی به نظرم مطابق برداشت خودش از درستی زندگی می‌کرد.
برای مردم مبارزه میکرد، به رجال قدرتمند بی‌توجهی میکرد، نقاشی زنان بدون لباس میکشید، فرنگیس رو در زندگیش داشت و...
این یه آدم اصیل و خودساخته است. منظورم از خودساخته، اینه که باورهاش رو خودش ساخته.

یه چیزی رو نمیفهمم:
در زمان روایت داستان، ۱۵ سال از مرگ استاد گذشته. یعنی ۷ دی سال ۱۳۳۲، که میشه بعد از کودتای ۲۸ مرداد. یعنی چی آخه؟ اصلا تاریخ داستان با تاریخ واقعی مطابق هست؟ میدونم کاملا مطابق نیست ولی نمیشه که کلا هیچ منظوری نداشته باشه. میگه "دستگاه دیکتاتوری فروپاشید و مظاهر مقاومت با استبداد اکنون مورد تکریم هستند." توی نظر قبلیم که گفتم جانبداری سیاسی کرده فکر می‌کردم بعد از انقلاب داره این حرف رو میزنه. ولی الان میبینم که جور درنمیاد.


جمله‌هایی که به دلم نشست:

"چه شیرین است، چا شیرین می‌تواند باشد. افسوس که ما تلخی آن را می‌چشیم."

پهلو ی خودم گفتم: "چه کشیده است از دست این زن!"

توصیف پاهای فرنگیس برام جالب بود:
"پاهایش کشیده، متناسب، ورزیده و پسندیده می‌نمود."
یک لحظه توی ذهنم با سبک توصیفات امروزی بیشتر رمان‌های مجازی مقایسه‌اش کردم و خنده‌ام گرفت‌، بخصوص وقتی به کلمه‌ی "پسندیده" رسیدم.
 
آخرین ویرایش:
راستش وقتی چشم‌هایش رو شروع کردم، اصلاً فکر نمی‌کردم انقدر درگیرش بشم. حتی قصد نداشتم یه‌نفس تمومش کنم ( میخواستم همون صفحه تعیین شده بخونم)، ولی هرچی جلوتر رفتم، بیشتر کنجکاو شدم که آخرش چی می‌شه و ناخودآگاه دیدم کتاب تموم شده. به نظرم همین نشون می‌ده که داستان کشش خیلی خوبی داره ولی اول می‌خوام نظرم رو درباره کتاب بگم، بعد هم به چند نکته‌ای که موقع خوندنش توجهم رو جلب کرد و به نظرم جای نقد داشت، اشاره کنم.
خب برای من چشم‌هایش فقط یه داستان عاشقانه یا صرفاً یه رمان سیاسی نبود بلکه ترکیبی از هر دو مورد بود و چیزی که بیشتر از همه دوست داشتم این بود که نویسنده راز تابلو و شخصیت‌ها رو کم‌کم برای خواننده باز می‌کنه و همین باعث می‌شه تا آخر کتاب مشتاق بمونی البته یه جاهایی احساس کردم نگاه سیاسی نویسنده خیلی پررنگ می‌شه و ناخودآگاه روی قضاوت خواننده اثر می‌ذاره و پایان داستان هم با اینکه قشنگ بود، ولی اون شوک یا غافلگیری‌ای که انتظار داشتم رو برام نداشت ولی با این حال، قلم بزرگ علوی خیلی روانه، فضاسازی‌هاش قویه و شخصیت فرنگیس هم از اون شخصیت‌هاییه که بعد از تموم شدن کتاب، هنوز توی ذهن آدم می‌مونه.

حالا می‌خوام یه کم هم سخت‌گیرانه به کتاب نگاه کنم...
به نظرم با اینکه چشم‌هایش رمان خیلی خوبیه، ولی یه سری ایرادها هم داره که نمی‌شه ازشون رد شد.
اول از همه شخصیت استاد ماکانه. با اینکه همه داستان دور اون می‌چرخه ولی خود ماکان رو خیلی کم می‌شناسیم و بیشتر از زبون بقیه درباره‌ش می‌شنویم تا اینکه خودمون با افکار و احساساتش روبه‌رو بشیم برای همین یه جاهایی حس می‌کردم بیشتر با یه اسم بزرگ طرفم تا یه آدم واقعی.فرنگیس هم شخصیت جذابیه، ولی بعضی تصمیم‌هایی که می‌گیره برام یه کم عجولانه بود انگار نویسنده بعضی وقت‌ها بیشتر حواسش به جلو بردن داستان بوده تا اینکه رفتار شخصیت کاملاً طبیعی از آب دربیاد.
یه چیزی که موقع خوندن توجهم رو جلب کرد این بود که نویسنده بعضی جاها زیادی اطلاعات رو پنهان نگه می‌داره. اوایل این تعلیق جذابه ولی هرچی جلوتر می‌ره بعضی قسمت‌ها حس کردم الکی طولانی شده و فقط منتظری بالاخره حقیقت رو بگه.
مورد بعدی نمادها مخصوصاً خود چشم‌ها، خیلی قشنگن ولی بعضی جاها انقدر روی نمادپردازی تاکید می‌شه که داستان یه مقدار از حالت طبیعی خودش فاصله می‌گیره اینجا حس کردم نویسنده بعضی وقت‌ها بیشتر می‌خواد منظورش رو به خواننده ثابت کنه تا اینکه بذاره خود خواننده به نتیجه برسه. و یه نکته دیگه هم اینه که نگاه سیاسی نویسنده خیلی واضحه که بعضی شخصیت‌ها بیشتر شبیه نماینده یه تفکر هستن تا آدم‌هایی که هم نقطه قوت دارن هم ضعف برای همین بعضی جاها داستان بیشتر شبیه بیان یه عقیده می‌شه تا روایت زندگی آدم‌ها بیان بشه.
پایان کتاب هم با اینکه راز اصلی رو مشخص می‌کنه، ولی برای من اون ضربه آخر رو نداشت. بعد از این همه معما و تعلیق، انتظار داشتم پایانش غافلگیرکننده‌تر و ماندگارتر باشه.
با همه اینها نمی‌شه منکر این شد که بزرگ علوی خیلی خوب بلده خواننده رو تا آخر با خودش همراه کنه. قلمش روانه، فضاسازیش قویه و داستان اصلاً خسته‌کننده نمی‌شه. فقط فکر می‌کنم اگر شخصیت‌ها عمیق‌تر پرداخته می‌شدن و نویسنده یه مقدار بیشتر اجازه می‌داد خود داستان حرفش رو بزنه، چشم‌هایش می‌تونست حتی از این هم اثر قوی‌تر و کامل‌تری باشه.
 
سلام به همه دوستان و خیلی خوشحالم که توی جمع شما هستم و این دورهمی کتابخوانی برام جذاب و خیلی محترمه.❤️
اول از همه باید بگم که تا اینجا چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرده این بود که تویسنده اصلا عجله‌ای برای تعریف کردن داستانش نداره. اولش پیش خودم گفتم چرا اینقدر ریتم کنده و دلم می‌خواست که زودتر برسم به اصل داستان ولی یه مقدار که جلو رفت دیدم که انگار اول می‌خواد ما را وارد فضای قصه کنه با آدم‌ها آشنا بشیم و کنجکاوی‌ای رو که باید بهمون بده بعد بره سراغ اصل ماجرا و این نشون میده که فقط سیر داستان برای بزرگ علوی ارجح نبوده، ایشون می‌خواسته توصیف و فضاسازی داستان دست نخورده باقی بمونه همینجوری که توی ذهنش ساخته و پرداخته کرده.
ماکان با توجه به روایت راوی (ناظم) اسطوره‌ست تا یک آدم معمولی. ناظم اونقدر ازش با احترام و تحسین حرف می‌زنه که ناخودآگاه جذبش میشم همین که ماکان احساساتش رو بروز نمیده (در مقابل خیل تاش و کشیدن نقاشی شاه)، درونگراست و خانواده‌ی آقا رجب براش مهمه و برای اونا بریزو بپاش می‌کنه، برام قابل احترامه.
دوم، فرنگیس خیلی آدم باهوشیه و اینکه تصمیم می‌گیره چه چیزی رو بگه و چه چیزی رو پنهون کنه نشون از قدرت کنترل ‌گریشه. رازآلود بودنش هم که به کنار، اما بالاخره یک زنه و یک زن هرچقدر هم که قوی و محکم باشه در مقابل احساساتش و عشقش (حتی اگه زنده نباشه) زانوش سست میشه.
سوم، توصیف فرنگیس‌ برام خیلی جالب و قابل احترام بود به نکته‌ای که دوستمون اشاره کردو مقایسه با رمان‌های ... .بیشتر از اینکه روی اندامش تمرکز کنه روی نگاهش، رفتارش، سکوتش و وقاری که داره تأکید می‌کنه انگار زیبایی فرنگیس رو فقط در ظاهرش نمی‌بینه شخصیتش رو هم به همون اندازه مهم می‌دونه و این از نقاط قوت قلم بزرگ علوی توی این کتاب هست و شأن و منزلتی که برای زن قائله.
کلا نثر داستان رو دوست داشتم. گاها جملاتی که نوشته شده و میشه ساعت‌ها بهشون فکر کرد و لذت برد از قلم شیوای نویسنده.
واقعا ممنون از انتخاب این کتاب.🌹
 
سلام به همگی امیدوارم حالتون خوب باشه تا صفحه مشخص شده مطالعه شد.

خب راستش من قبلاً این کتاب رو خونده بودم ولی بنظرم ارزش دوباره خوندن رو داره تا اینجای کتاب
حس کنجکاوی معاون مدرسه در مورد چشم ها خیلی کنجکاو کننده یجوری روی این شخصیت و حرفاش کار شده که این حس کنجکاوی رو درباره اون چشم ها به خواننده اثر هم منتقل می‌کنه.
و معاون مدرسه خودش میگه: « یقینم شد که با این زن باید استادانه بازی کنم ولا این زن می‌رود و من بازهم باید خون دل بخورم.» با اینکه این جمله رو بیان می‌کنه اما باز هم تحت تأثیر فرنگیس قرار می‌گیره و این جمله رو فراموش می کنه.
من دلیل پُر حرفی های فرنگیس رو بعد از اینکه اجازه باز دید از تالار رو بهش دادن نفهمیدم یعنی بنظرم اگر مقصود صحبت کردن از وضعیت نا به سامان فرهنگ و هنر و اینکه چرا بهش رسیدگی نمیشه و یا اونجا که فرنگیس میگه: «من موزه های زیادی رو در خارج از کشور دیدم.» اما راجبش توضیحی داده نمیشه و یا با ایران مقایسه نمیشه.
من اصلاً در حدی نیستم که بخوام این کتاب رو نقد کنم اما کلان تا حدودی این دیالوگ رو بی هدف دیدم. و توضیحات اولیه در آغاز ماجرا اصلان لازم نبود و نویسنده داشت دید سیاسی خودش رو شرح می‌داد.
چون اون وقتی اون خوندم این ها رو نامعلوم می ‌‌‌‌‌‌‌دیدم از نظرم از صفحه ده تازه داستان داشت شروع می‌شد.
حس و تناقض های درونی معاون مدرسه نسبت به فرنگیس رو خیلی دوست داشتم می تونستم باهاش همزاد پنداری کنم.
شخصیت استاد ماکان خیلی خوب توصیف شده بود، مرد آرام و درون گرایی که حتی تو موقعیت های اقتصادی بدی که داشت حاضر نبود از حرف های خودش کوتاه بیاد و به وضوح احساسش رو نشون می‌داد و به مقام،منزلت و‌ جایگاه افراد فکر نمی‌کرد استاد مغرور نبود اما با هرکسی هم صحبت نمی‌شد. استاد یک جهان بینی خواست، تا حدودی تیره و یک درد عظیم داشت که در موردش صحبت نمی‌کرد اما با این وجود با دیگران به خوش صبحتی و درستی هم کلام می‌شده.
و آقا غلام،فراشی که همیشه کنار استاد بوده اما چیزی از استاد یادش نیست و حالا یک فرد دیگه به جای اون اومده و معاون مدرسه نمی تونه سوالش رو از آقا غلام بپرسه.
ای کاش کمی بیشتر در این اثر به این آقا غلام بها داده می‌شد.
اولین باری که این کتاب رو خوندم هیچ فکر نمی‌کردم فرنگیس،صاحب اون چشم‌ها به موزه آثار استاد بیاد.

من مونولوگ: « چشم هایش یعنی چشم های زنی که او را خوشبخت کرده یا به روز سیاه نشانده.»
و «این خنده از روی شادی نیست .» رو تا اینجا دوست داشتم.
 
آخرین ویرایش:
فرصتش تا امروزه؟
من تا صفحه 15 خوندم هنوز، تاشب احتمالا اگر مسئله ای پیش نیاد تموم کنم.
 
سلام به همه.
راستش من نمی‌خوام بگم دارم کتاب رو تحلیل می‌کنم، چون فکر می‌کنم هنوز در اون جایگاه نیستم بیشتر دارم برداشت شخصی‌م رو می‌گم.
تا اینجای کتاب، چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد خودِ راوی بود، نه فقط ماجرای استاد. برای من راوی یه آدمیه که انگار یه جور خلأ درونی با خودش حمل می‌کنه و همین باعث می‌شه خیلی وسواس‌گونه دنبال فهمیدن زندگی استاد بره. حتی یه جاهایی حس کردم این کنجکاوی فقط از روی علاقه نیست، انگار خودش هم درگیر چیزی درون خودش هست.
من موقع خوندن، خیلی نتونستم به راوی اعتماد کنم. حس می‌کردم روایتش کاملاً بی‌طرف نیست و شاید داره بخشی از حسرت‌ها یا ناکامی‌های خودش رو هم وارد نگاهش به استاد می‌کنه. برای همین، برای من این جست‌وجو بیشتر از اینکه فقط درباره شناختن استاد باشه، شبیه یه جور فرار از خود بود.
 
عقب
بالا پایین