نظارت همراه رمان طوفان شب | ناظر: Alirix

فخرالملوک سریعاً برخاست و لباس‌هایش را تکاند. بعد با عصبانیت به شاهزاده خیره شد.
مهمانی تمام شد. همه خانواده‌ها از مراسم خارج می‌شدند. فخرالملوک هم سریع به سمت درشکه رفت و سوار شد. پدرش بعد از او سوار درشکه شد و به فخرالملوک خیره شد. فخرالملوک متوجه نشد و به پنجره نگاه می‌کرد.
وقتی فخرالملوک به اتاقش رسید و لباس‌هایش را تعویض کرد، خدمتکار در زد و با اجازه وارد شد.
«یک نامه به دست ما رسیده، گفتن برای فخرالملوک خانم.»
فخرالملوک با تعجب به خدمتکار نگاه کرد. «برای من؟»
«بله خانم جان.»
فخرالملوک نامه را گرفت. «ممنون. می‌تونی بری.» و بعد نامه را باز کرد و نگاه کرد. دو کاغذ در نامه بود که اولی کوچک‌‌تر و دومی یک مهر بزرگ داشت. کاغذ اول را خواند، نویسنده خیلی با عجله نامه را نوشته بود.
  • سریع
  • با عصبانیت به شاهزاده خیره شد.(حذف "بعد" اول جمله)
  • همۀ خانواده‌ها
  • گفتن برای فخرالملوک خانمه
«سلام به تو، کسی که هم‌اکنون این نامه را می‌خوانی.
بدان که سیاست کشور دچار بحران شده و نیاز به کمکت دارد. دزدی بزرگی از اموال و مالیات شاه ناصرالدین شده و تو باید عامل یا عوامل دزدی را پیدا و برما کنی. تصمیم با تو، نجات وطن یا زندگی عادی.
لطفا در نگه‌داری سند احتیاط داشته باش، این سند حکم مرگ کسی که لمس‌ کرده است را دارد. خودت منظورم را فهمیده‌ای، احتمالاً.
اگر دست نجبانی، این اموال با افراد دیگر معامله می‌شود و شاید دیگر نتوانی به آن‌ها برسی.
الان لحظات آخر عمر من است؛ به زودی توسط مأموران کشته خواهم شد و اطلاعات دیگری نمی‌دانم، پس هویت من به درد تو نخواهد خورد.
اما این را بدان، اگر جلوی این طوفان را نگیری، همه چیز بدتر می‌شود، حتی برای خودت.
امیدوارم که راه درست را انتخاب کنی.»
فخرالملوک با خودش فکر کرد این معامله چه ربطی به من دارد؟ اصلاً چرا من را برای این کارها انتخاب کرد؟
سند را نگاه نکرد و سریع نامه را در صندوقچه‌ای پنهان کرد. اما ذهنش هنوز درگیر بود.
یک فکر به ذهنش رسید: خدمتکار که بود و چرا قیافه‌اش برای او آشنا نبود؟
  • برملا
  • این سند مانند حکم مرگ برای کسی‌ست که آن را لمس کرده.
  • نجنبانی
  • به زودی توسط مأموران کشته خواهم شد و اطلاعات دیگری نمی‌دانم، پس هویت من به درد تو نخواهد خورد. » به زودی توسط مأموران کشته خواهم‌شد. راجب هویتم اطلاعی نمی‌دهم چون به درد تو نخواهد‌خورد.
  • اما این را بدان(حذف ویرگول) اگر جلوی طوفان را نگیری،
 
عقب
بالا پایین