«سلام به تو، کسی که هماکنون این نامه را میخوانی.
بدان که سیاست کشور دچار بحران شده و نیاز به کمکت دارد. دزدی بزرگی از اموال و مالیات شاه ناصرالدین شده و تو باید عامل یا عوامل دزدی را پیدا و برما کنی. تصمیم با تو، نجات وطن یا زندگی عادی.
لطفا در نگهداری سند احتیاط داشته باش، این سند حکم مرگ کسی که لمس کرده است را دارد. خودت منظورم را فهمیدهای، احتمالاً.
اگر دست نجبانی، این اموال با افراد دیگر معامله میشود و شاید دیگر نتوانی به آنها برسی.
الان لحظات آخر عمر من است؛ به زودی توسط مأموران کشته خواهم شد و اطلاعات دیگری نمیدانم، پس هویت من به درد تو نخواهد خورد.
اما این را بدان، اگر جلوی این طوفان را نگیری، همه چیز بدتر میشود، حتی برای خودت.
امیدوارم که راه درست را انتخاب کنی.»
فخرالملوک با خودش فکر کرد این معامله چه ربطی به من دارد؟ اصلاً چرا من را برای این کارها انتخاب کرد؟
سند را نگاه نکرد و سریع نامه را در صندوقچهای پنهان کرد. اما ذهنش هنوز درگیر بود.
یک فکر به ذهنش رسید: خدمتکار که بود و چرا قیافهاش برای او آشنا نبود؟