شب اولی که ماجرا شروع شد، هیچکس نمیدونست قراره یه مشت کاغذ مچاله، تبدیل به بزرگترین شایعهی اون هفته بشن.
من از همون عصر، یه دسته کاغذ سفید برداشته بودم و پشت یکی از میزهای خلوت نشسته بودم. خودکار بین انگشتام میچرخید اما هیچ خطی دلمو نمیگرفت. هر چی مینوشتم، دو ثانیه بعد اخم میکردم، کاغذو مچاله میکردم و پرت میکردم اون گوشه.
همون موقع سونی از راه رسید. لیوان قهوهش دستش بود. تا اطرافمو دید، خندید و گفت: «بگو ببینم... جنگ با کاغذا راه انداختی یا هنوز چیزی ننوشتی؟»
کاغذ مچالهشدهای برداشتم و نشونش دادم. «این بیست و سومیه... هنوز یه جمله درست درنیومده.»
اومد کنارم نشست، یکی از برگههای سالمو کشید سمت خودش و گفت: «بده منم یه چیزی بنویسم، شاید مغزم امروز بیشتر همکاری کنه.»
ده دقیقه بعد، وضع از قبل هم بدتر شد.
من مینوشتم... سونی میخوند... هر دومون همزمان میگفتیم: «نه... این اصلاً خوب نیست.»
خش...
یه کاغذ دیگه مچاله میشد و دوباره مینوشتیم.
«نه، این یکی زیادی کلیشهایه.»
خش...
یه گلولهی کاغذی دیگه میرفت اون گوشه.
کمکم کف اتاق پر شده بود از برگههای سفید مچاله. انگار یه نفر دستگاه خردکن کاغذ آورده باشه.
چند نفر از دور رد شدن. یه نگاه به ما انداختن، یه نگاه به اون همه کاغذ، بعد آروم چیزی تو گوش هم گفتن و رفتن.
سونی زیر لب گفت: «حس میکنم دارن دربارهمون حرف میزنن.»
شونه بالا انداختم. «ولشون کن، بذار فکر کنن داریم پایاننامه مینویسیم.»
دقیقاً همون لحظه، یکی از بچهها از کنارمون رد شد، به کاغذا خیره شد، مکث کرد و بدون اینکه چیزی بگه، آروم از اونجا دور شد؛ اونقدر آروم که انگار نمیخواست متوجه بشیم.
من و سونی فقط بهم نگاه کردیم. هیچکدوممون نمیدونستیم از همون لحظه، بیرون از اون اتاق، یه شایعه عجیب داشت شکل میگرفت... شایعهای که میگفت ما روی برگههای سفید، متن معمولی نمینویسیم؛ داریم رمز رد و بدل میکنیم.