همگانی می‌توانی از سه کلمه داستان بسازی؟

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .YEGANEH.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

.YEGANEH.

مدیرتالارموسیقی+مدیرآز نویسندگان+مترجم‌آز+خوناشام
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
ژورنالیست
رمان‌خـور
ناظر آزمایشی
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,742
پسندها
پسندها
11,230
امتیازها
امتیازها
523
سکه
2,724
گاهی یک داستان، یک رمان و حتی یک جهان تازه، از چند واژه‌ی ساده آغاز می‌شود... 🪶

سه کلمه کافی است تا جرقه‌ای در ذهن روشن شود؛ تا شخصیت‌ها متولد شوند، اتفاق‌ها شکل بگیرند و قصه‌ای از دل خیال بیرون بیاید.

در این بخش، هر نفر سه کلمه به نفر بعدی هدیه می‌دهد و نفر بعد باید با الهام از آن‌ها داستانی کوتاه در حدود ۱۰ تا ۱۵ خط بنویسد.

سه کلمه می‌توانند هر چیزی باشند؛ یک احساس، یک مکان، یک اتفاق یا حتی یک راز پنهان... مهم این است که قلم شما آن‌ها را به یک روایت تبدیل کند. ✍️

شروع این قصه با شماست:
باران | نامه | ایستگاه

 
آن روز ایستگاه جای رفت و آمدی نبود جایی بود برای محو شدن. سقف فلزی سالن زیر هجوم بی‌امان باران اسیدی، صدایی شبیه به خرد شدن استخوان می‌داد. من در میان صندلی‌های آهنی سرد، پاکت نامه‌ای را در دست داشتم که جوهرش از رطوبت هوا درحال جاری شدن بود؛ نامه‌ای که نه فرستنده‌ای داشت و نه آدرسی برای مقصد. متن درونش اما، نه کلمات، که نقشه‌ی هندسی یک شهر زیرزمینی بود که هیچ‌کس نامش را نشنیده بود. مسافران، همگی با چشم‌بندهای سیاه بر صورت، بی‌حرکت نشسته بودند و منتظر قطاری بودند که طبق برنامه، ده سال پیش از ریل خارج شده بود. وقتی سوت قطار در فضای خفه پیچید، فهمیدم که این نامه، حکم ورود من به همان قطار شبح‌زده است. بلند شدم، لبه‌ی کلاهم را پایین کشیدم و به سمت ریل‌هایی رفتم که در تاریکی مطلق، به جای آهن، از نور منجمد ساخته شده بودند.
نقاب | عقربه | خاکستر
 
اگر به گذشته‌اش دقیق‌تر نگاه کنیم، دلیل این کارهایش مرگ ناگهانی مادرش است.
درسته زمانی که نیاز مهر مادری داشت از این مهر محروم شد. آن هم بخاطر پدری هوس‌باز...
شاید بخاطر همین بود که نقابی به صورت کشید تا زندگی پدرش را که باعث مرگ مادرش شده بود بهم بریزد.
همه چیز آماده بود، عقربه‌های ساعت روی ساعت دو صفر ایستاده بودند.
نقاب خاکستری‌اش را به صورت کشید. وقتی در خانه پدرش باز شد و همسر جوانش به خیابان آمد، تمام نفرتش را داخل پایش جمع کرد و پدال گاز را فشار داد...

مدرسه,موشک,پنکیک
 
با صدای جلزولز کردن پنکیک‌های نازنینش ، سرش را از اخبار مدرسه در گوشی‌اش، بیرون آورد. در این دوران جنگ، همینش مانده بود که درگیر اخبار زردی که مجازی را پر کرده بود، بشود. خوبی درس سواد رسانه در مدرسه‌اش در این بود که دیگر گول رنگ و لعابِ تصاویر و متون را نمی‌خورد. صدای گرومبی، باعث شد تا از سنگرش که همان آشپزخانه بود، بیرون بیاید. تلویزیون مدتی بود که عضوی پویا و فعال در خانواده‌شان بدل شده بود. تصاویری که می‌دید علاوه بر غم توانست اشک را به چشمانش هدیه دهد. چه بلایی سر مردم عزیزش آمده بود؟ چرا موشک‌ها دیگر شبیه ستارگان دنباله‌دار در آسمان، هر شب رخ نشان می‌دادند؟

عینک | صدف | هندوانه
 
برخورد ناگهانی نور تیزبین آفتاب به مردمک‌های عسلی‌اش باعث شد یکی از چشم‌هایش را ببندد و آن یکی را نیز نیمه باز رها کند. لبخندش همانند شکفتن گلِ محمدی درون باغچه بر صورتش پخش شد و عطر دل‌انگیز تابستان را به مشمام اهالی خانه کشاند. از این حیث بود که پدرش نمکین ابرو در هم کرده و به درگاه درب تکیه زده بود. صدایش چون پیچکی به دور گوشش پیچید و او را به خود آورد:« پس این هندونه چی شد محبوب جان؟.» محبوب آهسته سرش را چرخی داد تا بهتر بتواند پدرش را ببیند. عینکِ ته‌استکانی او که برعکس روی چشمش گذاشته شده بود اولین چیزی بود که نظرش را جلب کرد. تک خنده‌ی کوتاهی کرد و با همان خنده گفت:« الان میام جانم.» سپس کنار حوض نشست و با نگاه کوتاهی به صدف‌های سفید و نقره‌ای رنگی که ماحصل سفرشان به شمال بود، و هم‌اینک‌ در کفِ حوض کوچکشان سقوط کرده بودند، هندوانه‌ی نسبتاً بزرگ را از آب حوض بیرون کشید و به طرف انتظار پدرش قدم برداشت.

سیاه، مغز، قلم
 
امشب باز مغزم مثل یه موتورِ داغ، یک‌بند داشت تو سرم دور می‌زد و هیچ‌جوره آروم نمی‌گرفت؛ انگار تمامِ فکر و خیال‌های این چند وقت، همه‌شون با هم ریخته بودن توی سرم و راه نفس کشیدنم رو بسته بودن. بی‌اختیار رفتم سمتِ بوم و یه تیکه ذغالِ سیاه برداشتم، شاید با خط خطی کردنِ کاغذ، این آشوبِ درونم کمی فروکش می‌کرد. همین‌طوری بی‌هدف شروع کردم به سایه زدن و لکه‌های تیره روی سفیدیِ کاغذ انداختن؛ اصلاً حواسم نبود دارم چیکار می‌کنم، فقط می‌خواستم اون فشاری که روی قلبم بود رو یه جوری خالی کنم. قلم‌مو یا محوکن رو برداشتم و با حرص روی سایه‌ها می‌کشیدم، ذغال پخش می‌شد و دست‌هام کامل سیاه شده بود، انگار داشتم سیاهیِ فکرم رو به کاغذ منتقل می‌کردم. همین‌طور که داشتم با فرمِ این سایه‌هایِ درهم و برهم ور می‌رفتم، یهو دیدم دستم روی کاغذ ثابت موند و انگار یه جریانِ عجیب، خودش داشت خطوط رو هدایت می‌کرد. عقب که کشیدم و درست به اون تابلوی لعنتی نگاه کردم، خشکم زد؛ اونجا وسطِ اون همه سیاهی و آشفتگی، درست همون مردی بود که این همه وقت مثل خوره افتاده بود به جونِ مغزم و یک لحظه هم رهام نمی‌کرد.

آشفتگی، سرد، قهوه
 
آشفتگی از لبه‌ی فنجان بالا می‌آمد، جایی که بخارِ قهوه ام در هوای سرد اتاق گم می‌شد.
پشت پنجره، شهر زیر باران خاکستری، بی‌صدا و غمگین نفس می‌کشید.
دست‌هایش دور فنجان مانده بود، اما گرما به دلش راه پیدا نمی‌کرد.
همه‌چیز به‌هم‌ریخته بود؛ نه فقط اتاق، نه فقط خیابان یا شهر ، بلکه چیزی عمیق‌تر درون خودش.
قهوه را جرعه‌جرعه نوشید، انگار می‌توانست تلخی اش را با تلخی آرام کند.
سردیِ آن شب شبیه یک هشدار بود، شبیه دستی نامرئی که روی گلویش می‌نشست.
به عکسِ مچاله‌شده روی میز خیره شد و نفسش برای یک لحظه برید.
بعضی آدم‌ها بعد از رفتن هم آشفتگی جا می‌گذارند، مثل ردِ کفش روی برف چراغ اتاق چند بار لرزید و سایه‌ها را کش داد تا دیوارها غریبه‌تر از الان شوند.
او فنجان قهوه را محکم‌تر گرفت، انگار تنها چیز واقعیِ جهان همان یک قهوه بود.
پشت آن سکوت سرد، تصمیمی آهسته شکل می‌گرفت؛ تصمیمی که دیگر راه برگشتی نداشت.
و شب، بی‌آنکه چیزی بگوید، فقط تماشا می‌کرد که چگونه یک دلِ خسته به سمت تاریکی ابدی متمایل می‌شود.


پنجره، سایه، راز
 
رازی در دل داشت که هنگامی برملا می‌شود. دیگر هرگز نمی‌تواند در چشم‌های بردارش نگاه کند. رازی که باعث شد خانواده‌شان ازهم بپاشد.
سایه اهریمنی و شوم تا ابد او راهمراهی کرد.
به پنجره اتاقش تکیه کرد و به خورشید خیره شد بی‌رحمانه می‌تابید وجودش راخسته و ناامیدتر از همیشه می‌کرد. هزاران حرف‌ در سرش موج می‌زد، اما می‌دانست بردارش باهوش از آنکه فریب بخورد.
کاش می‌توانست این سایه‌ی سنگین غبار غم را ک بر دوشش سنگینی می‌کرد را از بین ببرد. کاش می‌توانست تنها در سکوت این اتاق، با نوری که از پنجره ب اتاق می‌تابید به آرامش برسد.
اما این سایه تا وقتی راز باقی بماند، او را رها نمی‌کند.
برای خلاص شدن از این بار، باید حقیقت را بگوید هر چند این کار دردناک باشد عاقبتش مرگ باشد. اما برای داشتن یک دقیقه آرامش حاضر است جانش را فدا کند.


حکم، مرگ، آشفته
 
عقب
بالا پایین