دین و مذهب ●▪︎سفرنامه‌ی‌مَن|دَرحَوالیِ‌نور▪︎●

.مَرزمِه..مَرزمِه. عضو تأیید شده است.

مدیرسوشال‌مدیا
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
فرشته زمینی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
3,697
پسندها
پسندها
25,305
امتیازها
امتیازها
903
سکه
525
الهی به امید تو t-icon12


دوستان و همراهان عزیز سلام،

همه ما تجربه‌ی لحظاتی را داریم که در غوغای دنیا،
ناگهان در کنج یک حرم،
در سکوت آرامش‌بخش یک مسجد قدیمی،
یا در آستانه‌ی یک امامزاده‌ی دنج در دل یک روستا،
احساس کرده‌ایم به منبعی از نور و آرامش نزدیک شده‌ایم.
لحظاتی که خستگی جاده جایش را به شوق زیارت می‌دهد و دل سبک می‌شود.

این تاپیک را ایجاد کردیم تا «دفترچه خاطرات جمعی» ما باشد؛
پناه‌گاهی برای ثبت خاطرات،
حس‌وحال و
رویدادهای سفرهای معنوی و
زیارتی‌مان
(چه در داخل کشور و چه خارج از آن).

دوست داریم در نوشته‌هایتان از هر چه در این سفرها بر شما گذشته بگویید:

✨ از حس و حال اولین زیارت
✨ از نجواها و خلوت‌های شخصی‌تان در گوشه و کنار رواق‌ها
✨ از هنر، کاشی‌کاری‌ها و زیبایی‌های معماری که چشمتان را نواخت
✨ و حتی نکات کاربردی و خاطرات مسیر که می‌تواند راهنمای دیگر همسفران باشد.

اگر عکسی هم از این سفرها به یادگار دارید، خوشحال می‌شویم ضمیمه روایات قشنگتان کنید.

منتظر خواندن اولین سفرنامه‌ها و تجربه‌های ارزشمند شما هستیم..
:gol narenji:


"با تشکر؛ مدیریت تالار دین و مذهب"
 
«اولین و تنها سفرنامه‌ اربعینِ من»

برای اولین بار به اربعین می‌رفتم. سال ۱۴۰۳ بود؛ دو سال پیش. قرار بود با ماشین ببه سمت مرز برویم.
طول راه خیلی لذت‌بخش بود و در مسیر پیاده‌روی، گرما اصلا حس نمی‌شد. اما گرمای وجود چرا. گرمای وجود مردمی که معلوم نبود برای آمدن به این مسیر پر پیچ و تاب، چقدر سختی کشیده‌اند، اما الان فقط خودشان را رها کرده‌اند، لحظه‌ای فارغ از فکر پول و کار و زندگی.
ما در خانه یکی از عراقی‌های مهمان‌نواز آن چند روز را گذراندیم. بیشتر حرم‌ها به خاطر هجوم جمعیت بسته می‌شدند. اما همین مجال قدم برداشتن در مسیر پیاده روی اربعین، نوشیدن یک لیوان آب و یاد امام حسین (ع) کردن، خودش ارزش بزرگی دارد. شاید همه کمی خستگی داشتند، اما همه با لبخند مسیر اربعین را طی کردند. خاطره‌های زیادی از این سفر دارم که قابل گفتن نیست، اما همیشه در خاطرم می‌مانند.

به یادگار، ۱۰ مرداد ۱۴۰۵، سه روز مانده تا اربعین.
 
سال ۹۷ اولین سفرم به اربعین بود :)
حس مسئولیت پذیریم گُل کرد و مسئولیت یه گروه حدود ۱۰ نفره رو به عهده گرفتم ۱۰ نفری که اکثرشون بیش از ۱۲ سالی از من بزرگتر بودن :)
و فقط ۲ تاشون کوچیکتر ..

با نگاه مادرانه حواسم بهشون بود ..
کوله هاشون رو بر میداشتم میزاشتم رو دوشم کوله خودم رو جلو مینداختم و کوله اونارو پشت .. تا یه مسافتی میبردم براشون
نمیخواستم آب تو دلشون تکون بخوره
خودم زیارت اولی بودم ولی حال و هوای اونا برام مهمتر بود و به دعاشون محتاج تر..
یکیشون مریض بود و تو کوله اش پر بود از دارو و قرص این چیزا .‌ برای شفا اومده بود .. کاروان ما مخصوص این فرد نبود .. شرایط پیاده روی با پای عمل کردش خیلی سخت بود اما نذاشتم سختی زیاد بهش غلبه کنه ..
دوست داشتم بیشتر از توانم کمکش کنم ولی خودمم نمیدونستم چجوری ..
:)
چه شب و روزای شیرینی بود ..
..
به امام حسین ع گفتم من خیلی دوست دارم بیام ضریحتون رو ببینما ولی میخوام اولین حس مشترک و حال خوبش رو با همسرم تجربه کنم الانم که مجردم و ان‌شاءالله سالهای بعد
..
این شد که تا کربلا رفتم و حرم نرفتم ..
همون سال قبل از اربعین تو بین الحرمین یه بارون قشنگی اومد
اینقدر قشنگ بود که شروع کردم تو همون حال و هوا نماز شکر و بارون خوندم
:) بچه های دیگه ی کاروان هم وقتی حالت من و دیدن اونا هم پشت سرم ایستادن و شروع کردیم نماز بارون خوندن 😭
..
شد سال ۱۴۰۱ این بار دومی بود که عازم کربلا شدم و این بار با جناب همسر بود ..
ولی نمیدونم چرا بازم دلیل آوردم داخل حرم نرفتم .. حس میکردم هنوز اون لحظه شیرین برام فرا نرسیده .. گفتم چه کاریه مهم بودن تو این هواست .. نزدیک حرم رفتن که مهم نیست همه جای این فضا بوی امام حسین رو میده ..
..
این باری که با همسر بودیم مسئولیت یه سری از بچه هایی که نیاز به بهداری دارن و باید میبردیمشون بیمارستان با ما شد
تو بیمارستان امام حسین کربلا یه پیرمردی بود که وقتی دیدمش حس کردم پدر بزرگ خودمه
یه آقایی از اهل موکبی های اصفهان بود .
اومد پیشم و گفت خانوم شما پاور بانک دارید اول یه لحظه جا خوردم و دروغ چرا ترسیدم بهم گفت خودتونم بیاید یه آقای مسن سالی هست گوشیش خاموش شده همراهاش رو گم کرده ..
هر چند قبلش گفته بود که کیفش رو گم کرده با کمک نیروهای آمبولانس کیفش رو تو ماشین آمبولانس پیدا کردن و فهمیدن گوشیش خاموشه
خلاصه پاور رو بردم براشون و همون آقای اصفهانی گفت من باید برم پیش مریضم میشه چند دقیقه تا من برگردم و گوشی روشن بشه شما پیش ایشون بمونید؟
منم موندم پیششون و شروع کردم حرف زدن و از زندگیشون شنیدن .. تا اینکه گوشی روشن شد و ازشون خواستم شماره ای بدن که بتونم زنگ بزنم .. شماره دخترشون رو از تو گوشی پیدا کردم و تماس گرفتم که ما بیمارستان امام حسین ع هستیم و پدر شما هم از کاروانشون جا مونده و الان اینجا هستن
هم زمان جواب آزمایش این آقا سید هم اومد ..بله آقای مسنمون سید بودن و جدشون به امام حسین ع میرسید این و از کلاه سبز روی سرشون فهمیدم ولی خب مطمئن نبودم ..
خلاصه با تماسی که داشتیم و هماهنگی های دختر آقا سید قرار شد یه نفر بیان دنبالشون همزمان هم اون آقای اصفهانی هم اومدن و منم آقا سید رو سپردم بهشون ..
..
یه هفته از کربلا برگشته بودیم که گوشیم زنگ خورد دختر آقا سید بود و گفت پدرم رو حلال کنید .. به رحمت خدا رفتن
انگار آب سردی بود که به سرم میریختن گفتم چرا چجوری گفتن تو همون کربلا .. بدنشون دچار کم آبی شدید شده بود ..
همش دلم قرصه که یه آقای سیدی هست اون طرف که مارو یاد کنه! مگه نه؟ :)
..
دیگه غیر از این دوبار که شیرین ترین خاطرات سفرم کربلام هست .. سفر نرفتم ..
..
خلاصه شب جمعه است و کربلاش ♡
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین