آغازها را برنمیتافت و به پایانها دل بسته بود؛ و شگفتا که همیشه در آستانهیِ رفتن... باز عاشق میشد!
عشق برای او واژهای بی معنا بود، زخمی که باید نادیدهاش گرفت... عشق نزد او، تندبادِ جنون بود و جنونش… دریایی که هرگز ساحل نداشت!
سرآغاز داستانش، پایان یک دوره خاص بود..نافش را با پایان انسانیت بریدند و به دریای از نفوذناپذیری تبعید شد!