دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات دستان ]

°°•به نام یزدان نیک‌خواه•°°
img_a94988fe_1781261908.jpg

ﻫﺮ ﺁﺩمی ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ...

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ، ﯾﮏ جایی و به ﯾﮏ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﺮمی‌گردد.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﺴﺖ؛
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ!


این تاپیک متعلق به @دستان می‌باشد..
از ارسال اسپم در آن خودداری نمایید.


°• مدیریت تالار ادبیات •°
 
آغازها را برنمی‌تافت و به پایان‌ها دل بسته بود؛ و شگفتا که همیشه در آستانه‌یِ رفتن... باز عاشق می‌شد!
عشق برای او واژه‌ای بی معنا بود، زخمی که باید نادیده‌اش گرفت... عشق نزد او، تندبادِ جنون بود و جنونش… دریایی که هرگز ساحل نداشت!
سرآغاز داستانش، پایان یک دوره خاص بود..نافش را با پایان انسانیت بریدند و به دریای از نفوذناپذیری تبعید شد!
 
القابش بی‌شمار بود... گاه دشنامی تلخ بر پیشانی‌اش، گاه درّی درخشان بر گردنش، و گاه… نفرینی سنگین که تا مغزِ استخوانش نفوذ کرده بود.
به نام‌ها عادت نداشت و از واژه‌هایِ خوش می‌گریخت زیرا در هیچ‌جایِ زندگی‌اش کسی برای صدایش نامی برنگزیده بود شاید از دلِ همان حسرت و نفرت بود که رنگِ نام‌ها را به خود گرفت و به جای آن، برای هر آشنایی، لقبی در تاریک‌خانه‌یِ ذهنش می‌تراشید.
اما در کنجِ سینه هر شب با خویشتن نجوا می‌کرد:
«من کیستم؟ کدام یک از این برچسب‌های بیگانه، آینه‌یِ وجودِ من است؟»
 
آخرین ویرایش:
مغزش زیر تیغِ وسواس، مدام در حال تراشیده شدن بود...
زندگی برای او مجموعه‌ای از ریتم‌های اجباری بود؛ ساعتِ خندیدن، ساعتِ خوردن و ساعتِ غرق شدن در انتظارِ معجزه‌ای در چهارراه؛ معجزه‌ای که با دستانی سوخته از تابشِ خشم‌آلودِ خورشید، باید یخ در بهشت‌ها را می‌فروخت.
شاید به همین دلیل او از بی‌نظمی‌ها وحشت دارد. برای او زمان یک مفهوم نبود یک حسابرسیِ دقیق بود. او می‌دانست که هر ثانیه‌یِ خطا بهایی سنگین دارد.. از ترکش و تنبیه، تا سرنوشت سیاه و دودآلودِ کارگرانی که در سایه‌یِ انبارهای زغال‌سنگ، جانشان را در دود و غبار می‌باختند... و یا شاید هم دیر رسیدن به آن منبع دود آشنا که با دیر رسیدنش تا روز بعد بدنش دردآلود و دماغش شُل می‌شد!
 
تیک‌تاک، تیک‌تاک و ... .
ساعت جیبی جلوی چشمانش تاب می‌خورد، تنها پنج تیک‌تاک فرصت داشت... پنج تیک‌تاک برای بیرون ریختن آنچه روحش را می‌خراشید.
اما کلمات از میانِ انگشتانش می‌لغزیدند و لکنت گلو را می‌گرفت و واژه‌ها در تاریکیِ ذهنش گم می‌شدند. پاهایش رمق نداشتند، زانوها خم می‌شدند و او در آستانه‌یِ سقوط در هم می‌شکست اما درست در لحظه‌یِ فروپاشی اولین ناسزا مانند ستونی از فولاد او را دوباره برپا می‌کرد.
اینبار نه از درد که از فشارِ کلافه‌کننده نتونستن و صدا و حرف‌هایی که در پس ذهنش بهم ریخته بودند خشمگین بود. فریاد می‌زد و در گلو غرش خشم داشت؛ در حالی که چشمانش از اشک لبریز بود و فکش از شدتِ فشار قفل شده بود... و او؟ او فقط با لبخندی سرد، سر می‌تکانید!

شاید دلیلِ این فوران‌هایی یهویی وقتی چیزی باب میلش، یا خارج از توانش میشد همین بود؛ طبق اموزش‌های خوی حیوانی‌اش، فک قفل میشو و تنها خشم بر او چیره میشد و اماده دریدن... و شاید دلیل خشم و عصبانیت او این‌که کلمات را از او می‌ربودند و به جای آن‌ها گدازه‌ای فولادین در گلویش می‌ریختند
 
برای او زمان حکم مرگ را بر جبین داشت و برخلاف کودکان دیگر بزرگ‌شدن هرگز آرزویش نبود. او در پی همان آرامشی بود که در کنار گربه‌ی سفید زخمی و تیمارشده در آغوش سکوت شب به دست می‌آورد.
از جانوران بیشتر از آدمیان خوشش می‌آمد اما مگر در جهان مرده، به خوش‌آمدن کسی بود؟
درست در شبی که باور کرد زندگی آخرین معجزه‌اش را برای او فرستاده با چشمانی که هنوز خرخر گربه را می‌دید و گرمی خونش را روی صورتش حس می‌کرد، نخستین مرگش را در خونِ سفیدی لمس کرد. و در آن لحظه تنها یک پرسش در ذهنش می‌تاخت...مرگ خواسته‌های کوچکش چه طعمی بود!؟
شاید دلیل آن تب دیوانه‌وار که هر بار با دیدن خون در رگ‌هایش شعله می‌کشید همین جا ریشه داشت. یا شاید هم هنوز خون کافی برای فهمیدن هراسِ حقیقی ندیده بود.
اما او به یک ماشینِ کشتار تبدیل شد به موجودی که خودش نمی‌شناختش، موجودی که می‌خواست تلافی کند کینه بورزد و آن آتشی را که در خونش می‌جوشید فقط با نابودی خاموش کند.
و بعد آن ماشین، تنها موجود معصومی را که می‌شناخت، نابود کرد.... شاید همین اولین جرقه‌ی یاغی‌شدن او با آن قوم بود، آن‌گاهی که اسبِ تُرکمنِ پیشانی‌سفیدِ خال‌دار را که به 《او》 نزدیک‌تر بود، درست روبه‌روی چشمانش با آبی مسموم کشت.
نگاهش به پوزخند بی‌رحمانه‌ی آن مرد سرد بود.. لحظه‌ای پوزخند خودش هم از لب برچیده شد. به چشمان پاک اسب خیره شد.. به آن نگاه بی‌تقصیر و سپس به مرد. در آینه‌ی چشمان مرد کسی را می‌دید که انگار داشت آرام‌آرام به کابوس‌هایش تبدیل می‌شد!
 
کار، خون مردی‌اش بود...
ننه می‌گفت خوی بزرگ‌ها را از مردهای زورخانه به ارث برده. در هر سنی به فکرِ کارست..
اهلِ مال می‌گفتند: «این منال، چه به کارگری؟»
حرف می‌زدند و می‌گذشتند و هیچ‌کس نگاه خاندان را به اویی که زنده ماندنش به نور خورشیدی بند بود، نمی‌دیدند...
بچه بود ولی می‌دانست حتی پدر هم که بشود، کسی را ندارد...همه را داشت، هیچی نداشت. او میان همین تناقص‌ها خاک شد! داشتن و نداشتن، خواستن و نخواستن، بودن و نبودن، رفتن و موندن...
زورخانه، مسجد، سرکار، زیرزمین نم‌گرفته و دودزده خلاصه چرخه زندگی‌اش بود!
اسبی رام که وحشی‌اش کرده بودند و حالا با دهن‌کوب و زنجیر تلاش برای رامش به دست یکی. شاید برای همین لباس‌های بلند، شاید برای همین هیچ‌وقت آستین کوتاه و رنگ روشن برای او ممنوع بود.. تن پر از خون‌مردگی و بریدگی را کسی نمی‌بیند، اسب زخمی حرف نمی‌زند!
 
تلفن ها آن زمان کم زنگ میخوردند اما یک روز، یک زنگ خورد و برداشته شد. صدایی محکم از آن سوی خط جویای نامش بود. کسی از او اسمش را میخواست؟ آنقدر غرق خودش بود که فقط گفت: «نمیدونم!»
در چهارده سالگی نامنداشتن عجیب بود.
نفهمید چه شد فقط غوغایی برپا بود و همه خوشحال بودند. وقتی کوچ کردند، برای آخرین بار آسمان شهر را نگاه کرد... دسته‌ای از پرندگان میرفتند و یکی با بالهای کوچکش از آنها جا مانده بود.

میگفتند کسانی که در زندان حبس میشوند خلافکار و آدمای بدند اما او با دیدن آن سپیدمو و چشمان ریز شده‌اش دلش لغزید برای آدم بدی شدن... چقدر خیره کننده و قوی هیکل بود!
دیده بودش! برای اولین بار آن چشمان کنجکاو را دید که از میان در نیمه باز، با آن کله‌ی فر سپید به بیرون نگاه میکرد و چه قشنگتر از اینکه او را «بچه» صدا بزنند؟ محبت بود برای کسی که با ناسزا قد کشیده بود.
خانه تازه بود و پر از جمعیت، او همیشه به خاطر متفاوت بودنش کوچ نمیکرد چون بالهای ضعیفی داشت و جا میماند و کسی هم به بودنش گیر نمیداد. تا قبل از آن کسی را ندیده بود… ننه‌اش را هر سال یکبار عید تا عید میدید و برایش آن سه کله پوک و پیرمرد جدید تازه وارد بودند.
 
عقب
بالا پایین