آموزش بینامتنیت در ادبیات

نوشته‌ها
نوشته‌ها
779
پسندها
پسندها
5,964
امتیازها
امتیازها
348
سکه
3,531
۱
مقدمه:

وقتی یک اثر را می‌خوانیم، معمولاً تصور می‌کنیم با یک دنیای کاملاً تازه روبه‌رو هستیم؛ شخصیت‌هایی که نویسنده خودش ساخته، اتفاقاتی که خودش تصور کرده و داستانی که از ذهن خودش بیرون آمده است. اما در واقع هر نویسنده پیش از نوشتن، داستان‌ها، افسانه‌ها، اسطوره‌ها، فیلم‌ها و کتاب‌های زیادی دیده و خوانده است. همین آثار، آگاهانه یا ناخودآگاه، می‌توانند وارد نوشتهٔ او شوند.
به همین دلیل، هر داستان، شعر یا نمایشنامه‌ای که نوشته می‌شود، به شکلی با متن‌ها و روایت‌های پیش از خود وارد تعامل می‌شود. گاهی نویسنده مستقیماً به اثری دیگر اشاره می‌کند؛ گاهی تنها تصویری آشنا، یک اسطوره، یک شخصیت یا حتی جمله‌ای کوتاه را به یاد خواننده می‌آورد. گاهی نیز ردپای متنی دیگر آن‌قدر ظریف در لایه‌های اثر تازه پنهان شده که تنها خواننده‌ای دقیق می‌تواند آن را کشف کند.
به این رابطه در مطالعات ادبی، «بینامتنیت» گفته می‌شود؛ مفهومی که بر این ایده استوار است که هیچ متنی کاملاً مستقل و جدا از دیگر متن‌ها وجود ندارد.
 
آخرین ویرایش:
۲
بینامتنیت دقیقاً چیست؟

اصطلاح «بینامتنیت» یا Intertextuality نخستین بار در دههٔ ۱۹۶۰ توسط ژولیا کریستوا، نظریه‌پرداز و فیلسوف فرانسوی، مطرح شد. کریستوا با تأثیر از اندیشه‌های میخائیل باختین، معتقد بود هیچ متنی موجودیتی بسته و مستقل نیست؛ بلکه محل برخورد و تلاقی صداهای مختلف است.
به عبارت ساده‌تر، وقتی نویسنده چیزی می‌نویسد، فقط از تخیل خودش استفاده نمی‌کند. زبان، فرهنگ، آثار ادبی، اسطوره‌ها، تاریخ و روایت‌هایی که پیش از او وجود داشته‌اند نیز به‌ نوعی در اثرش حضور دارند.
فرض کنیم نویسنده‌ای داستانی درباره‌ی دختری بنویسد که برای نجات خانواده‌اش مجبور می‌شود وارد مسابقه‌ای مرگبار شود. حتی اگر نویسنده هیچ‌گاه نام اثر خاصی را نیاورد، ممکن است خواننده به یاد داستان‌هایی مانند بازی‌های گرسنگی (The Hunger Games) بیفتد. در اینجا یک نمونه از رابطهٔ بینامتنی شکل گرفته است.
نکتهٔ مهم این است که بینامتنیت الزاماً به معنای کپی یا تقلید کردن نیست. یک نویسنده می‌تواند از یک داستان قدیمی الهام بگیرد، آن را تغییر دهد، وارونه کند یا حتی با آن مخالفت کند و در نهایت معنایی کاملاً تازه بسازد.
 
آخرین ویرایش:
۳
بینامتنیت فقط نقل‌قول نیست.


حالا که مفهوم کلی بینامتنیت را می‌شناسیم، سؤال این است که این ارتباط دقیقاً چطور خودش را در یک اثر نشان می‌دهد؟ وقتی اسم بینامتنیت می‌آید، ممکن است فکر کنیم منظور فقط این است که نویسنده جمله‌ای از یک کتاب دیگر را داخل اثرش بیاورد. اما ماجرا خیلی گسترده‌تر است.
بینامتنیت می‌تواند شکل‌های مختلفی داشته باشد:

• نقل‌قول مستقیم: آوردن جمله‌ای از یک اثر دیگر
مثلاً در رمانی، شخصیت جمله‌ی معروف هملت، «بودن یا نبودن، مسئله این است» را عیناً تکرار کند.

• اشاره: اشاره‌ی کوتاه به یک کتاب، شخصیت یا نویسنده
مثلاً نویسنده درباره‌ی یک کارآگاه نابغه بنویسد: «شرلوک هولمز هم از پس این معما برنمی‌آمد.» حتی بدون توضیح بیشتر، نام شرلوک ویژگی‌های او را به ذهن خواننده می‌آورد.

• اسطوره: استفاده از شخصیت یا داستانی اسطوره‌ای
مثلاً در داستانی، شخصیتی برای رسیدن به هدفش بیش از حد به قدرت خودش اعتماد کند و در نهایت سقوط کند؛ این می‌تواند یادآور ایکاره (Icarus) و پرواز بیش از حد نزدیک او به خورشید باشد.

• بازآفرینی: تعریف دوباره‌ی یک داستان قدیمی با تغییرات جدید
مثلاً رمان Cinder اثر ماریسا میر، داستان سیندرلا را در دنیایی علمی‌تخیلی و با تغییرات اساسی بازآفرینی می‌کند؛ شخصیت اصلی به جای دختر خدمتکار سنتی، یک سایبورگ مکانیک است.

• وارونه‌سازی: گرفتن یک روایت آشنا و تغییر دادن نتیجه یا معنای آن
مثلاً در داستان Wicked، روایت آشنای جادوگر شهر اُز از زاویه‌ی دید «جادوگر شرور غرب» بازگو می‌شود و شخصیتی که در داستان اصلی شرور به نظر می‌رسید، این بار چهره‌ای انسانی‌تر و پیچیده‌تر پیدا می‌کند.

• نمادها: استفاده از نمادی که در فرهنگ یا ادبیات معنای شناخته‌شده‌ای دارد.
مثلاً استفاده از سیب می‌تواند یادآور داستان آدم و حوا یا سفیدبرفی باشد و مفاهیمی مثل وسوسه، خطر یا فریب را تداعی کند. البته معنای نماد همیشه به زمینهٔ داستان هم بستگی دارد.

• حتی گاهی یک متن می‌تواند علیه متن دیگری باشد
نکتهٔ جذاب دیگر دربارهٔ بینامتنیت این است که رابطه‌ی دو متن همیشه دوستانه یا تأییدکننده نیست.
گاهی یک نویسنده عمداً داستانی قدیمی را وارونه می‌کند.
مثلاً در بسیاری از روایت‌های سنتی، شاهزاده شخصیتی است که دختر گرفتار را نجات می‌دهد. حالا تصور کنید نویسنده‌ای داستانی بنویسد که در آن دختر نه‌ تنها منتظر نجات نیست، بلکه خودش شاهزاده را از وضعیت خطرناک نجات می‌دهد. در ظاهر، داستان جدید مستقل است؛ اما معنای آن تا حد زیادی از مقایسه با داستان‌های قدیمی شکل می‌گیرد. این نوع استفاده از بینامتنیت را می‌توان نوعی بازنویسی انتقادی دانست. نویسنده با استفاده از یک روایت آشنا، آن را تغییر می‌دهد و درباره‌ی ارزش‌ها یا باورهایی که در متن اصلی وجود داشته‌اند، پرسش ایجاد می‌کند.
 
۴
آیا بینامتنیت همان سرقت ادبی است؟

خیر.
این دو مفهوم تفاوت مهمی دارند. سرقت ادبی زمانی اتفاق می‌افتد که فرد اثر یا بخش قابل‌توجهی از اثر دیگری را بدون ذکر منبع، به نام خود ارائه کند. اما بینامتنیت لزوماً چنین چیزی نیست.
در بینامتنیت، نویسنده ممکن است آگاهانه از یک اثر، اسطوره یا روایت پیشین استفاده کند تا معنایی تازه خلق کند. حتی گاهی هدف اصلی نویسنده دقیقاً این است که خواننده متوجه این ارتباط شود. برای مثال، اگر نویسنده‌ای داستانی را با الهام از رومئو و ژولیت بنویسد، اما شخصیت‌ها، موقعیت‌ها و روایت خودش را خلق کند، این موضوع به‌خودی‌خود سرقت ادبی محسوب نمی‌شود.
حتی ممکن است نویسنده عمداً به اثر اصلی اشاره کند تا خواننده آن را به یاد بیاورد و معنای تازه‌ای را در کنار آن کشف کند. البته مرز میان اقتباس، الهام، بازنویسی و سرقت ادبی همیشه ساده نیست و به میزان استفاده، نوع استفاده و شیوهٔ ارائه‌ی آن بستگی دارد.
بنابراین، صرفِ تأثیر گرفتن از یک اثر یا ایجاد ارتباط با آن، به معنای سرقت ادبی نیست.
 
آخرین ویرایش:
۵
نقش خواننده در بینامتنیت چیست؟


بینامتنیت فقط به چیزی که نویسنده در متن قرار می‌دهد محدود نمی‌شود؛ خواننده هم در کشف این ارتباط‌ها نقش مهمی دارد.
فرض کنید در یک رمان، نویسنده درباره‌ی شخصیتی بنویسد:
«آن‌قدر به حقیقت خودش مطمئن بود که آسیاب‌های بادی را هم دشمن می‌دید.»
خواننده‌ای که دن کیشوت را می‌شناسد، احتمالاً خیلی سریع متوجه اشارهٔ نویسنده می‌شود. اما کسی که این داستان را نخوانده باشد، ممکن است این جمله را فقط یک توصیف خاص و عجیب در نظر بگیرد.
یا اگر نویسنده شخصیتی را «هملت‌وار» توصیف کند، مخاطبی که نمایشنامه‌ی شکسپیر را خوانده باشد، علاوه بر معنای ظاهری جمله، مفاهیمی مثل تردید، کشمکش درونی و ناتوانی در تصمیم‌گیری را هم دریافت می‌کند.
اینجاست که اهمیت مطالعهٔ گسترده مشخص می‌شود.
هرچه آثار بیشتری بخوانیم، شخصیت‌ها، اسطوره‌ها، داستان‌ها و نمادهای بیشتری در ذهنمان شکل می‌گیرد و هنگام خواندن یک اثر جدید، راحت‌تر می‌توانیم ردپای آن‌ها را پیدا کنیم. به همین دلیل، برای کشف لایه‌های بینامتنی یک اثر، فقط خوب خواندن کافی نیست؛ باید زیاد خوانده باشیم.
چون ممکن است نویسنده فقط یک کلمه یا یک اشارهٔ کوتاه به اثری قدیمی داشته باشد، اما همان یک کلمه برای خواننده‌ای که آن اثر را می‌شناسد، معنایی بسیار بزرگ‌تر ایجاد کند.
در نهایت، ممکن است دو نفر یک کتاب واحد را بخوانند، اما هرکدام چیز متفاوتی از آن ببینند؛ نه به این دلیل که متن برایشان متفاوت بوده، بلکه چون چیزهایی که همراه خودشان به هنگام خواندن آورده‌اند، متفاوت بوده است.
شاید یکی از جذاب‌ترین بخش‌های مطالعه همین باشد. اینکه هرچه بیشتر بخوانیم، متن‌های بیشتری را در متن‌های جدید پیدا می‌کنیم.
 
۶
نمونه‌های معروف در ادبیات و سینمای غرب معاصر

بازی‌های گرسنگی (The Hunger Games) یکی از نمونه‌های جالب است. فضای داستان و نقش کتنیس، شباهت‌هایی با اسطوره‌ی تزه (Theseus) و مینوتور دارد. در اسطوره‌ی یونانی، جوانان آتنی به عنوان قربانی به هزارتوی مینوتور فرستاده می‌شدند و تزه برای پایان دادن به این چرخه وارد هزارتو شد. در The Hunger Games نیز نوجوانانی از مناطق مختلف به اجبار وارد میدان مرگ می‌شوند و کتنیس در نهایت در برابر ساختاری که این قربانی‌ها را رقم می‌زند، می‌ایستد.

در پرسی جکسون (Percy Jackson) این ارتباط حتی آشکارتر است. نویسنده اسطوره‌های یونان باستان را از جهان کلاسیک بیرون می‌آورد و وارد دنیای معاصر می‌کند. زئوس، آتنا، هادس و دیگر خدایان همان شخصیت‌های اسطوره‌ای هستند، اما در نیویورک امروزی زندگی می‌کنند و با مسائل یک نوجوان قرن بیست‌ویکم روبه‌رو می‌شوند.

در Clueless نیز با نمونه‌ی جالبی روبه‌رو هستیم. این فیلم در ظاهر داستان دختری ثروتمند و نوجوان در بورلی هیلز است که درگیر روابط دوستانه و عاشقانهٔ مدرسه می‌شود. اما داستان در واقع بازآفرینی مدرن رمان Emma اثر جین آستن است. شخصیت Cher همان الگوی اما را در دنیای مدرن دنبال می‌کند: دختری ثروتمند، اجتماعی و مطمئن به خودش که تصور می‌کند در شناخت روابط دیگران مهارت دارد؛ اما در نهایت باید درباره‌ی خودش و احساساتش چیزهایی یاد بگیرد. اگر Emma را خوانده باشیم، بسیاری از اتفاقات Clueless معنای جالب‌تری پیدا می‌کنند.
 
۷
بینامتنیت در ادبیات فارسی

بینامتنیت فقط مختص ادبیات غرب نیست. در ادبیات فارسی هم آثار مختلف، بارها با داستان‌ها، شخصیت‌ها و روایت‌های پیش از خود وارد گفت‌وگو شده‌اند. یکی از واضح‌ترین نمونه‌ها، شاهنامهٔ فردوسی است. بسیاری از شخصیت‌ها و روایت‌های شاهنامه بعدها به بخشی از حافظه‌ی فرهنگی فارسی‌زبانان تبدیل شدند و شاعران و نویسندگان بعدی با اشاره به آن‌ها، معناهای تازه‌ای ایجاد کردند.

در ادبیات فارسی، حافظ نیز نمونه‌ی بسیار خوبی است. شعر او سرشار از اشاره به داستان‌ها و شخصیت‌های دینی و ادبی است. برای مثال، در بیت:
«یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور»
حافظ به داستان یوسف در قرآن اشاره می‌کند. اما این اشاره صرفاً یادآوری یک داستان قدیمی نیست؛ حافظ از سرگذشت یوسف برای ساختن مفهومی تازه درباره‌ی امید، جدایی و بازگشت استفاده می‌کند.
یا وقتی از خضر، موسی، سلیمان یا جمشید سخن می‌گوید، خواننده‌ای که داستان‌ها و پیشینه‌ی این شخصیت‌ها را می‌شناسد، معنای گسترده‌تری از شعر دریافت می‌کند.
حتی در ادبیات معاصر هم این ارتباط ادامه پیدا کرده است. نویسندگان و شاعران معاصر بارها از رستم، سیاوش، ضحاک، آرش و دیگر شخصیت‌های اسطوره‌ای استفاده کرده‌اند تا درباره‌ی مسائل زمانه‌ی خودشان حرف بزنند.

برای مثال در «سووشون» سیمین دانشور و سوگ سیاوش
خود عنوان سووشون به آیین سوگ سیاوش اشاره دارد. سیاوش در فرهنگ ایرانی نماد بی‌گناهی، مظلومیت و قربانی شدن است و این مفاهیم در رمان دانشور هم اهمیت پیدا می‌کنند. دانشور از یک اسطوره‌ی کهن استفاده می‌کند، اما داستانش را در فضای ایرانِ دوران جنگ جهانی دوم روایت می‌کند. بنابراین «سیاوش» دیگر فقط یک شخصیت شاهنامه‌ای نیست؛ اسطوره به ابزاری برای فهم وضعیت انسان معاصر تبدیل می‌شود.

نمونه‌ی دیگر، آرش کمانگیر سیاوش کسرایی است. شاعر سراغ شخصیتی می‌رود که قرن‌ها پیش در اسطوره‌های ایرانی شکل گرفته، اما او را با زبان و دغدغه‌های انسان معاصر بازآفرینی می‌کند. آرش دیگر فقط پهلوانی نیست که تیرش را پرتاب می‌کند؛ به نمادی از فداکاری و مسئولیت در برابر سرنوشت جمعی تبدیل می‌شود.
 
۸

شاید در نگاه اول، بینامتنیت فقط یک اصطلاح ادبی برای پیدا کردن شباهت میان آثار به نظر برسد؛ اما شناخت آن می‌تواند شیوه‌ی خواندن ما را تغییر دهد.
وقتی متوجه می‌شویم یک اثر به داستان، اسطوره یا متن دیگری اشاره دارد، دیگر فقط نمی‌پرسیم «داستان چه شد؟»؛ بلکه سؤال‌های دیگری هم برایمان شکل می‌گیرد:
چرا نویسنده این اثر را انتخاب کرده؟
چرا این شخصیت را شبیه یک شخصیت قدیمی ساخته؟
چرا روایت آشنا را تغییر داده؟
و این تغییر چه معنای تازه‌ای ایجاد می‌کند؟

بنابراین، شناخت بینامتنیت کمک می‌کند لایه‌های بیشتری از یک اثر را ببینیم؛ چیزهایی که شاید بدون شناخت آثار پیشین، کاملاً از کنارشان عبور کنیم.

از طرف دیگر، مطالعه‌ی بینامتنیت اهمیت مطالعهٔ گسترده را هم نشان می‌دهد. هرچه آثار بیشتری خوانده باشیم، هنگام خواندن یک اثر جدید، ارتباط‌های بیشتری را تشخیص می‌دهیم و در نتیجه، برداشت ما از آن اثر می‌تواند عمیق‌تر شود.
و اما شاید مهم‌ترین نکته این باشد که پیدا کردن یک ارجاع، پایان تحلیل نیست؛ آغاز آن است.
بعد از اینکه فهمیدیم یک متن به متن دیگری اشاره دارد، تازه باید ببینیم این دو متن چه نسبتی با هم دارند؛ آیا اثر جدید روایت قبلی را ادامه داده، تغییر داده، نقد کرده، وارونه کرده یا از آن برای بیان مفهومی تازه استفاده کرده است؟
در این مرحله، خواندن دیگر فقط دنبال کردن اتفاقات داستان نیست؛ تبدیل می‌شود به کشف رابطه‌ها و پرسیدن سؤال‌هایی که در نگاه اول به ذهنمان نمی‌رسیدند. به همین دلیل است که بینامتنیت فقط یک مفهوم نظری در مطالعات ادبی نیست. بلکه ابزاری است برای دقیق‌تر، عمیق‌تر و کنجکاوتر خواندن.
 
عقب
بالا پایین