Mansi
مدیر تالار نقد + جادوگر سیاه
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
کاربر VIP
منتقد
مشاور
داور آکادمی
نویسنده نوقلـم
سیاه و سپید؛
رنگ اژدهایانم بود، رنگ روز و شب، رنگ نور و تاریکی، و همچنین رنگ فرقههای جادوگری که حالا روبری هم قرار گرفته بودند. تکه گوشتی را که تا همین امروز صبح یک خرگوش صحرایی بود، به هوا انداختم و با لبخند، به درگیری سیاه و سپید برای به چنگ آوردنش چشم دوختم. سیاه، با اینکه جثۀ تنومندی داشت و به راحتی میتوانست گردن مرمرین و ظریف سپید را بگیرد و او شکست دهد، خود را کنار کشید تا جفتش طعمه را تصاحب کند. سپید هم بعد از بلعیدن ناهار خوشمزهاش، تابی به گردنش داد که باعث شد فلسهای صدفی رنگش، زیر آفتاب، مثل رنگینکمان بدرخشد و تا میتوانست برای سیاه دلبری کرد. تکه گوشتی بزرگتر را از کیسه در آوردم و این بار به سمتی انداختم که مستقیم به خود سیاه برسد.
«کاش همسر آیندۀ من هم مثل تو مهربون و متشخص بود سیاه، ولی یه بیعرضۀ دماغوئه که فقط دنبال عصای ناجیه تا رهبری فرقه رو به دست بگیره. مطمئنم من رو فقط به چشم یه وسیله میبینه که راهش رو هموار میکنه.»
سپید پوزۀ خونیاش را لیسید و سرش را به عنوان همدردی جلو آورد. دستی به تن زبر و خاردارش کشیدم و لبخند تلخی زدم. کاش میشد همان روز که تخمشان را کف دریاچۀ ممنوعه پیدا کرده بودم، با آنها فرار میکردم و خودم را از دست سپیدجادوگران نجات میدادم. اما مطمئن بودم هر جا میرفتم به تعقیبم میپرداختند. هیچکس نبود که به نوۀ ناجی پناه بدهد و با او در بیافتد. کنار سنگی چمباتمه زدم و سیبی از خورجینم درآوردم. این یکی ناهار خودم بود. آهی کشیدم و به سیاه که کنارم لمیده بود، گفتم: «شاید این هم سرنوشت منه و باید قانع باشم. هوم؟!»
گازی به سیب زدم و بغضم را همراه لقمهام بلعیدم. وقت رفتن، هر دو را بوسیدم و باز هم سفارش کردم که در همان دره بمانند تا کسی از دور متوجهشان نشد. بعد، چند دقیقهای شکم سپید را که ناآرامی میکرد، مالش دادم و زیر گوشش گفتم: «قوی بمون دخترم، همین که تخم بچههای آیندهت، بیاد بیرون از این درد راحت میشی. من و سیاه کنارتیم، باشه؟»
سپید سرش را به آرامی به گونهام کشید و در آغوش سیاه آرام گرفت. وقتی از دره بیرون رفتم، سوار اسبم شدم و به تاخت به سمت برج سپیده طلوع رفتم. هیچکس نباید روز عروسیاش دیر میکرد!
رنگ اژدهایانم بود، رنگ روز و شب، رنگ نور و تاریکی، و همچنین رنگ فرقههای جادوگری که حالا روبری هم قرار گرفته بودند. تکه گوشتی را که تا همین امروز صبح یک خرگوش صحرایی بود، به هوا انداختم و با لبخند، به درگیری سیاه و سپید برای به چنگ آوردنش چشم دوختم. سیاه، با اینکه جثۀ تنومندی داشت و به راحتی میتوانست گردن مرمرین و ظریف سپید را بگیرد و او شکست دهد، خود را کنار کشید تا جفتش طعمه را تصاحب کند. سپید هم بعد از بلعیدن ناهار خوشمزهاش، تابی به گردنش داد که باعث شد فلسهای صدفی رنگش، زیر آفتاب، مثل رنگینکمان بدرخشد و تا میتوانست برای سیاه دلبری کرد. تکه گوشتی بزرگتر را از کیسه در آوردم و این بار به سمتی انداختم که مستقیم به خود سیاه برسد.
«کاش همسر آیندۀ من هم مثل تو مهربون و متشخص بود سیاه، ولی یه بیعرضۀ دماغوئه که فقط دنبال عصای ناجیه تا رهبری فرقه رو به دست بگیره. مطمئنم من رو فقط به چشم یه وسیله میبینه که راهش رو هموار میکنه.»
سپید پوزۀ خونیاش را لیسید و سرش را به عنوان همدردی جلو آورد. دستی به تن زبر و خاردارش کشیدم و لبخند تلخی زدم. کاش میشد همان روز که تخمشان را کف دریاچۀ ممنوعه پیدا کرده بودم، با آنها فرار میکردم و خودم را از دست سپیدجادوگران نجات میدادم. اما مطمئن بودم هر جا میرفتم به تعقیبم میپرداختند. هیچکس نبود که به نوۀ ناجی پناه بدهد و با او در بیافتد. کنار سنگی چمباتمه زدم و سیبی از خورجینم درآوردم. این یکی ناهار خودم بود. آهی کشیدم و به سیاه که کنارم لمیده بود، گفتم: «شاید این هم سرنوشت منه و باید قانع باشم. هوم؟!»
گازی به سیب زدم و بغضم را همراه لقمهام بلعیدم. وقت رفتن، هر دو را بوسیدم و باز هم سفارش کردم که در همان دره بمانند تا کسی از دور متوجهشان نشد. بعد، چند دقیقهای شکم سپید را که ناآرامی میکرد، مالش دادم و زیر گوشش گفتم: «قوی بمون دخترم، همین که تخم بچههای آیندهت، بیاد بیرون از این درد راحت میشی. من و سیاه کنارتیم، باشه؟»
سپید سرش را به آرامی به گونهام کشید و در آغوش سیاه آرام گرفت. وقتی از دره بیرون رفتم، سوار اسبم شدم و به تاخت به سمت برج سپیده طلوع رفتم. هیچکس نباید روز عروسیاش دیر میکرد!