شعر اشعار توآ فورشتروم | شاعر فنلاندی

نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,789
پسندها
پسندها
9,960
امتیازها
امتیازها
503
سکه
2,873
در یک رودخانه نمی توان دوبار شنا کرد
در روشنایی
شب، آن پایین منتظر است
آدم چون برگی در فضا رها می شود
بادی می وزد
تاریکی بر چهره ات.
***
در عکس ها
چشمانت
کمی نامتقارن هستند
قاعده ای
برای انسان ها نیست.
آب و نور
بطرز غریبی
تقسیم شده
شکسته ها، تلقین ها.
در یکی از اتاق ها جریان دارد:
چیزی کامل و اجتناب ناپذیر
« برای زیستن در جهان
باید آن را برنامه ریزی کنی»
من پاکتی را باز می کنم
با یک چاقو
چمن تازه شکفته
از میان پنجره بخار می کند
این ناگهان است!
در روندهای آهسته
می بینم که از همه چیز پشیمانم
تقریبا از همه چیز پشیمانم
فرقی نمی کند
از زمان کودکی ام
می شناسمت
از زمانی که همچون کودکی فکر می کردم
آری، آب و نور
می شکند
در سایه ها.
 
همیشه یک قطعه باقی می ماند
در منظره ی اینجا با آب سبز و جگن ها
سایه های درختان، لجن، جیرجیرکها
باید تصویری داشته باشی تا نگهش داری
با ماهی های زیبا،
کتابی از یادرفته
روی چمن برای ورق زدن در باد
خرسی رقصان
باید تصویر خودت را بالا بگیری
در برابر غرش های زمین
باید ضعفت را قبول کنی:
چشمان متورم، عشقت را.
مسافرت های کوتاه می توانند خیلی بلند باشند
در روزنامه همسن و سال هایم شروع به مردن کرده اند
حتی زمستان ها به طرز عجیبی نامحسوس شده اند
آه! چه تقلبی آقای لیوینگ استون!
آدم روی دیوارش می نویسد:
« آنها باید نشان دهند که دیوانه اند و غمگین مثل ما»
اری، خوابی ست که باید خوابیده شود،
اما اول باید سیب زمینی کاشت
و برای سفر ثبت نام کرد.
***

زمان می برد تا رقص یوگی را یاد بگیری
باورکن آقا، زمان می برد
حالا باد از غرب می وزد
آدم باید بتواند همه چیز را از نو بسازد
چیزی را که هرگز اتفاق نیفتاد
و خراش روح را
قلب را
تاول های سوخته
بخند آخر شب
روی چمن کنار شاه بلوط
زمان می برد
تا چیز یاد بگیری.
در باد یک بخار دریاچه، گیاهان آبی
چیزی که امروز دیدی
کسی ندیده است
و توبه یاد می آوری
یا از یاد می بری
اما خبر باقیست.
 
عقب
بالا پایین