معرفی کتاب مرگ ایوان ایلیچ | لئو تولستوی

پناه.

مدیر آزمایشی تالار رمان+مدیر آز تالار موسیقی
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
منتقد
ناظر ارشد آثار
ناظر همراه
داور آکادمی
رمان‌خـور
فرشته زمینی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,241
پسندها
پسندها
6,076
امتیازها
امتیازها
388
سکه
4,023
کتاب مرگ ایوان ایلیچ یکی از مهم‌ترین آثار تولستوی، نویسندهٔ بزرگ روسیه، است. این کتاب دربارهٔ مرگ است و مفهوم تمام‌شدن زندگی، حس واماندگی انسان و تنهایی را هنرمندانه به تصویر می‌کشد.

ایوان ایلیچ کارمند دادگستری است و همه چیز در این کتاب دربارهٔ مرگ او است. ایوان در زندگی کم‌کم پیشرفت کرده و زمانی که منتظر یک اتفاق بزرگ در زندگی‌اش بوده شخص دیگری جای او را می‌گیرد. او به سن‌پترزبورگ می‌رود تا بدون خانواده‌اش بتواند راهی برای بالا‌بردن حقوقش پیدا کند. برحسب تصادف آشنایی را می‌بیند و همین موضوع زندگی‌اش را تغییر می‌دهد. او شغل نان‌و‌آب‌داری پیدا می‌کند و به شهر دیگری می‌رود و خانواده‌اش را هم به آنجا می‌برد. زمانی که درحال آماده کردن خانه‌اش است از روی نردبان سقوط می‌کند و دستگیره پنجره به پهلویش برخورد می‌کند. درد او روزبه‌روز بدتر می‌شود و همین موضوع او را بداخلاق‌تر می‌کند به حدی که همسرش آرزوی مرگش را می‌کند و از طرفی پزشکان هم راهی برایش پیدا نمی‌کنند و حتی جوابش را هم درست نمی‌دهد. او درگیر مرگی است که قرار است به‌زودی سراغش بیاید. تولستوی در داستان مرگ ایوان ایلیچ نگاهش به مرگ را در قالب داستان شرح می‌دهد.
 
جوایز و دستاوردهای کتاب مرگ ایوان ایلیچ
این کتاب به‌خاطر محتوای عمیق فلسفی و پیام‌های انسانی‌اش توانسته است جایگاه ویژه‌ای در ادبیات پیدا کند. مرگ ایوان ایلیچ در فهرست برترین کتاب‌های داستانی تاریخ ادبیات از سوی انجمن کتاب نروژ قرار گرفته و همچنین در فهرست ۱۰۰ کتاب تأثیرگذار کلاسیک بر ادبیات قرن بیستم که توسط حلقه‌ی منتقدان کتاب اروپا انتخاب شده است، جای دارد.
 
جملاتی از کتاب:
پیوسته در تنهایی به همان معمای ناگشودنی می‌اندیشید. «یعنی چه؟ آیا به‌راستی باید مرد؟» و ندای درونش جواب می‌داد: «بله، حقیقت است و باید مرد.» می‌پرسید: «ولی آخر این‌همه رنج برای چیست؟» و ندا جواب می‌داد: «دلیلی نیست! برای هیچ!» و همین.

در انظار مردم، در راه اعتبار و عزت بالا می‌رفتم و زندگی با همان شتاب از زیر پایم می‌گذشت و از من دور می‌شد... تا امروز که مرگ بر درم می‌کوبد.

«اگر من با یقین به تباه کردن نعمت‌هایی که به من داده شده بود از دنیا بروم و هیچ راهی برای اصلاح این حال نباشد، آن وقت چه؟»

در آغاز زندگی‌ام یک نقطهٔ روشن وجود داشت و بعد از آن پیوسته رو به ظلمت پایین می‌روم و پیوسته بر سرعت سقوطم افزوده می‌شود.

«تمام آن‌چه برایش زندگی کرده‌ای و می‌کنی دروغ است و فریبی که زندگی و مرگ را از تو پنهان می‌دارد.»

ایوان ایلیچ در اواخر این دوران تنهایی، که پیوسته روی کاناپه افتاده و رو به جانب پشتی آن گردانده بود، تنها در دل شهری شلوغ، تنها میان دوستان و خانواده‌های فراوان، تنها چنان، که تنهاتر از آن، نه در ته دریا ممکن بود نه روی زمین، در این تنهایی هولناک، فقط در خیال زندگی می‌کرد و گذشتهٔ خود را وا می‌پیمود.

سیمایش سخت عوض شده بود و نسبت به آخرین دیدارشان لاغر، ولی مثل همهٔ مردگان زیباتر و خاصه گویاتر از زمان زندگی‌اش بود. حالت این چهره حکایت از آن می‌کرد که آن‌چه کردنی بوده کرده است و به شایستگی.

بر درماندگی خود می‌گریست و بر تنهایی سیاه خود و از سنگدلی آدم‌ها و از بی‌رحمی خدا که رهایش کرده بود.

تلخ‌ترین رنج ایوان ایلیچ آن بود که هیچ‌کس آن‌جور که او می‌خواست غم او را نمی‌خورد. او گاهی بعد از رنجی طولانی بیش از همه‌چیز دلش می‌خواست که (گرچه از اقرار به این معنا شرم داشت) کسی برایش مثل طفل بیماری غم‌خواری کند. دلش می‌خواست مثل طفلی که ناز و نوازشش می‌کنند رویش را ببوسند یا برایش اشک بریزند و دل‌داری‌اش بدهند.

اما علاوه‌براین افکار همان فکر مرگ یک دوست نزدیک در دل دوستانی که این خبر را می‌شنیدند، طبق معمول، احساس شادی خاصی پدید می‌آورد. خوشحالی از این‌که او مرد و من نمردم.

چه‌طور ممکن است که زندگی این‌قدر پوچ و بی‌معنا و پلید باشد.

گاهی شرار امیدی در دلش می‌درخشید و گاهی دریای آشفتهٔ ناامیدی بود.

آن‌ها هیچ‌یک از حال من خبر ندارند و نمی‌خواهند خبر داشته باشند. کک‌شان نمی‌گزد. سرشان گرم است. کیف‌شان را می‌کنند. پیانوشان را می‌زنند. (از پشت در بسته دمدمهٔ گفت‌وگو و ترجیع‌بند آواز را می‌شنید.) بی‌خیال‌اند. ولی آن‌ها هم می‌میرند. چه‌قدر احمق‌اند. من زودتر می‌میرم. آن‌ها دیرتر. ولی آن‌ها هم از این بلا معاف نمی‌مانند.
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 2)
عقب
بالا پایین