Emarat_BiTolo
کاربر انجمن
صدای آهنگ و دست زدن مهمونا کل تالار رو برداشته بود.
همه میخندیدن، میرقصیدن و برای عروس و داماد آرزوی خوشبختی میکردن. اما من فقط صدای قلب خودم رو میشنیدم.
کنار داماد نشسته بودم با همون لبخندی که از چند ساعت قبل روی صورتم خشک شده بود.
لباسم قشنگ بود، آرایشم بینقص موهام همونطور که همیشه آرزوش رو داشتم.
ولی هیچکدومشون خوشحالم نمیکرد.
یه لحظه نگاهم افتاد به دستم، حلقهای که باید برام معنی «خوشبختی» میداد. بیشتر شبیه یه چیزی بود که راه فرارم رو بسته.
همونجا بود که فهمیدم...
من اشتباه کرده بودم.
نه اشتباه کوچیکی که بشه فردا صبح فراموشش کرد، اشتباهی که قرار بود تمام فرداهای من رو با خودش ببره.
نگاهم رفت سمت درِ خروجی تالار.
برای چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
دلم میخواست بلند شم، دامن سنگین لباسم رو جمع کنم و از بین اون همه آدمی که برای خوشبختی من دست میزدن، فرار کنم.
صدای دست زدنها بلندتر شد.
همه خوشحال بودن...
و من، وسط شلوغترین شب زندگیم، فقط دلم میخواست از اینجا بزنم بیرون و هیچکس دنبالم نیاد.
همه میخندیدن، میرقصیدن و برای عروس و داماد آرزوی خوشبختی میکردن. اما من فقط صدای قلب خودم رو میشنیدم.
کنار داماد نشسته بودم با همون لبخندی که از چند ساعت قبل روی صورتم خشک شده بود.
لباسم قشنگ بود، آرایشم بینقص موهام همونطور که همیشه آرزوش رو داشتم.
ولی هیچکدومشون خوشحالم نمیکرد.
یه لحظه نگاهم افتاد به دستم، حلقهای که باید برام معنی «خوشبختی» میداد. بیشتر شبیه یه چیزی بود که راه فرارم رو بسته.
همونجا بود که فهمیدم...
من اشتباه کرده بودم.
نه اشتباه کوچیکی که بشه فردا صبح فراموشش کرد، اشتباهی که قرار بود تمام فرداهای من رو با خودش ببره.
نگاهم رفت سمت درِ خروجی تالار.
برای چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
دلم میخواست بلند شم، دامن سنگین لباسم رو جمع کنم و از بین اون همه آدمی که برای خوشبختی من دست میزدن، فرار کنم.
صدای دست زدنها بلندتر شد.
همه خوشحال بودن...
و من، وسط شلوغترین شب زندگیم، فقط دلم میخواست از اینجا بزنم بیرون و هیچکس دنبالم نیاد.