مطالب جالب انواع خستگی با اندکی طنز

۱۰. خستگی «لباس پوشیدن هم کار سختی شده»​


در حالت عادی لباس پوشیدن شاید دو دقیقه زمان ببرد، اما وقتی خسته‌ای همین کار ساده می‌تواند به یک عملیات پیچیده تبدیل شود. باید لباس مناسب پیدا کنی، تصمیم بگیری چه چیزی با چه چیزی هماهنگ است، لباس بپوشی و بعد شاید متوجه شوی حوصله همان لباس را هم نداری. در نهایت ممکن است بعد از ده دقیقه تلاش، همان لباس قبلی را بپوشی و از خودت بپرسی چرا اصلاً این همه انرژی صرف کردی. گاهی خستگی آن‌قدر زیاد است که حتی لباس خانه تبدیل به بهترین انتخاب ممکن می‌شود، چون حداقل برای پوشیدنش نیاز به تصمیم‌گیری و تلاش اضافی نداری.
 

۱۱. خستگی «از فردا شروع می‌کنم»​


این خستگی با امیدواری فراوان همراه است. امروز انرژی نداری، اما فردا قرار است همه‌چیز تغییر کند. فردا می‌رسد و باز هم خسته‌ای، بنابراین شروع بهتری را برای پس‌فردا تعیین می‌کنی. بعد شنبه می‌آید، بعد اول ماه، بعد یک مناسبت خاص و در نهایت یک روز متوجه می‌شوی مدت زیادی است که در حال آماده شدن برای شروع هستی، بدون اینکه واقعاً شروع کرده باشی. این نوع خستگی بیشتر از آنکه جسمی باشد، حاصل فشار ذهنی کارهای عقب‌افتاده است. هرچه کارها بیشتر عقب بیفتند، وزن ذهنی‌شان هم بیشتر می‌شود و شروع کردن سخت‌تر به نظر می‌رسد.
 

۱۲. خستگی «فقط یک قسمت از سریال»​


این خستگی ظاهراً با استراحت همراه است، اما گاهی خودش باعث خستگی بیشتر می‌شود. قرار است فقط یک قسمت سریال ببینی تا ذهنت آرام شود، اما پایان قسمت طوری طراحی شده که مغز نمی‌تواند آن را رها کند. قسمت بعدی را می‌بینی، بعد یکی دیگر و ناگهان متوجه می‌شوی چند ساعت گذشته است. بدن در این مدت روی مبل استراحت کرده، اما مغز همچنان درگیر زندگی شخصیت‌هایی بوده که حتی وجود خارجی ندارند. صبح روز بعد هم خستگی باقی مانده و تنها دستاورد این است که حالا می‌دانی شخصیت اصلی در قسمت هفدهم چه تصمیم اشتباهی گرفته است.
 

۱۳. خستگی «اتاقم را مرتب می‌کنم، ولی نه الان»​


این نوع خستگی معمولاً با یک نگاه طولانی به اتاق آغاز می‌شود. می‌دانی باید مرتبش کنی، حتی دقیقاً می‌دانی از کجا باید شروع کنی، اما انرژی لازم برای شروع وجود ندارد. هرچه اتاق شلوغ‌تر می‌شود، انجام کار سخت‌تر به نظر می‌رسد و هرچه سخت‌تر به نظر برسد، بیشتر عقب می‌افتد. در نهایت ممکن است برای پیدا کردن یک وسیله مجبور شوی نیمی از اتاق را زیرورو کنی و بعد همان وسیله را جایی پیدا کنی که مطمئن بودی اصلاً آنجا نبوده است. اتاق نامرتب در این مرحله دیگر اتاق نیست؛ یک منطقه باستان‌شناسی است که هر گوشه‌اش احتمال کشف یک شیء گمشده وجود دارد.
 

۱۴. خستگی «دیگر حتی موسیقی هم نمی‌خواهم»​


گاهی حتی چیزهایی که معمولاً حال آدم را بهتر می‌کنند، در برابر خستگی شکست می‌خورند. موسیقی پخش می‌کنی و چند ثانیه بعد عوضش می‌کنی. آهنگ بعدی را هم نمی‌خواهی. بعدی هم همین‌طور. در نهایت به این نتیجه می‌رسی که هیچ آهنگی مناسب حال تو نیست و سکوت از تمام فهرست موسیقی جذاب‌تر شده است. این مرحله معمولاً زمانی رخ می‌دهد که مغز دیگر دنبال تحریک نیست و فقط می‌خواهد مدتی هیچ چیز جدیدی دریافت نکند. در چنین لحظه‌ای حتی صدای یخچال هم ممکن است تبدیل به موسیقی آرامش‌بخش شود.
 

۱۵. خستگی «پیام را دیدم، ولی جواب دادن انرژی می‌خواهد»​


گاهی یک پیام فقط چند کلمه دارد، اما جواب دادن به آن در آن لحظه بیشتر از ظرفیت ذهنی آدم است. پیام را می‌بینی، قصد جواب دادن داری، اما به بعد موکولش می‌کنی. بعد که دوباره آن را می‌بینی، زمان زیادی گذشته و حالا جواب دادن نیازمند توضیح اضافه است. این توضیح اضافه باعث می‌شود باز هم جواب دادن عقب بیفتد و چرخه ادامه پیدا کند. در نهایت یک پیام ساده که می‌توانست در سی ثانیه پاسخ داده شود، تبدیل به یک پرونده تاریخی می‌شود که برای باز کردنش نیاز به شجاعت و آمادگی روانی داری.
 

۱۶. خستگی «به سقف نگاه کردن»​


این مدل شاید ساده‌ترین شکل استراحت باشد. نه گوشی لازم دارد، نه فیلم، نه موسیقی و نه حتی کتاب. فقط دراز می‌کشی و به سقف نگاه می‌کنی. ممکن است هیچ فکر خاصی هم نکنی و همین نکته مهم‌ترین بخش ماجرا باشد. برای مدتی هیچ اطلاعاتی وارد ذهنت نمی‌شود و هیچ کاری هم از تو خواسته نمی‌شود. سقف هم برخلاف انسان‌ها توقع ندارد که حتماً پاسخ مناسبی برای زندگی داشته باشی. شاید به همین دلیل است که در بعضی روزها نگاه کردن به یک سقف سفید، از هر نوع سرگرمی دیگری جذاب‌تر می‌شود.
 

۱۷. خستگی «از صدای نوتیفیکیشن متنفرم»​


وقتی آدم خیلی خسته است، حتی یک اعلان ساده می‌تواند شبیه اضافه شدن یک مسئولیت جدید به زندگی باشد. صدای پیام می‌آید و قبل از اینکه ببینی چه کسی فرستاده، ذهن شروع می‌کند به حساب کردن میزان انرژی لازم برای باز کردن، خواندن و پاسخ دادن. به همین دلیل حالت بی‌صدا ناگهان تبدیل به یکی از ارزشمندترین امکانات گوشی می‌شود. سکوت اعلان‌ها احساس عجیبی از آزادی ایجاد می‌کند؛ انگار برای چند ساعت هیچ‌کس نمی‌تواند از تو چیزی بخواهد. اینجا گوشی همچنان روشن است، اما از نظر روحی بازنشسته شده‌ای.
 

۱۸. خستگی «همه‌چیز را با هم می‌خواهم»​


این مدل زمانی شکل می‌گیرد که فهرست کارها آن‌قدر طولانی شده که دیگر نمی‌دانی از کدام شروع کنی. درس داری، کار داری، کتاب داری، پیام داری، اتاق باید مرتب شود و در کنار همه این‌ها قرار است کمی هم استراحت کنی. مشکل این است که استراحت هم تبدیل به یک مورد در فهرست کارها شده و حالا حتی برای استراحت کردن هم احساس گناه می‌کنی. در نتیجه ممکن است چند ساعت صرف فکر کردن به تمام کارهایی کنی که باید انجام دهی، بدون اینکه هیچ‌کدام را انجام داده باشی. مغز در این وضعیت به جای مدیریت کارها، خودش تبدیل به یکی از کارهای عقب‌افتاده می‌شود.
 

۱۹. خستگی «وانمود کردن به اینکه حالم خوب است»​


این خستگی از آن مدل‌هایی است که بیشتر از بدن، انرژی روانی مصرف می‌کند. ممکن است واقعاً اتفاق خیلی بزرگی نیفتاده باشد، اما مدت زیادی مجبور بوده‌ای عادی رفتار کنی؛ لبخند بزنی، جواب بدهی، همراه جمع باشی و نشان بدهی که همه‌چیز طبیعی است. بعد از مدتی دیگر انرژی لازم برای این اجرای اجتماعی باقی نمی‌ماند و آدم ترجیح می‌دهد مدتی هیچ نقشی بازی نکند. نه لزوماً ناراحت است، نه لزوماً خوشحال؛ فقط خسته است و دلش می‌خواهد مدتی لازم نباشد وضعیت خودش را برای دیگران قابل‌فهم کند.
 
عقب
بالا پایین