دلنوشته [محمد همایون]

بعضی چیزها را نمی‌توان گفت
باید نشان داد
مانند خفگی ناشی از دودِ مغزهای سوخته..!
 
زبانتان خوب می‌چرخد، ظاهرتان زیباست، ولی عمقی ندارید
ضربه‌مغزیست نتیجۀ شیرجه در حوضچۀ ذهن شما ...
 
از بس حرف‌هایت را خوردی
استخوان‌هایت به صدا درآمد
جوانِ هزارساله‌ای شده‌ای..
در جسمِ ایستاده‌ای پُر از تیغ و درد!
 
من سکوت می‌کنم تا بفهمم حرف‌هایت را
و تو آنقدر حرف می‌زنی تا نفهمی دلیلِ سکوتم..
 
پاییز را دوست دارد
«درختی را می‌ماند
که از درون ریخته است
ولی از بیرون، نقشِ بهار را بازی می‌کند.»
 
نه مجرد ماندن افتخار است و نه متاهل بودن!
آن چیزی که در هر صورت باید بدانی این است:
«نباید اجازه بدهی خودت را از تو بگیرند.»
 
در آغاز تصویری خیال‌انگیز و پُر نور از او میسازی
از شوق، نمی‌بینی تجمعِ چاله و چاه و تاریکی وجودش
کم‌کم حس می‌کنی سایۀ سنگین بُتی را که ساختی
پس آرام می‌خزی به آشیانۀ نیمه روشنِ تنهایی
 
با ساز آن‌ها می‌رقصی
بعد از مدتی می‌بینی
بی‌ساز در ذهنت تکان می‌خوری
 
مثل آن خاطره‌ای که افتاد اتفاقش و یادت نیست
پریدم از دیوارِ داغِ باغِ ذوق
انگور شدم خیره به حیاط خانه‌ات
خشک شدم، افتادم به شیرینی کاشی‌ات
 
عقب
بالا پایین