همگانی دختران سرزمینم | انجمن کافه نویسندگان

انجمن کافه نویسندگان

عجیب است، در چشمان یک زن، چقدر اشک می تواند وجود داشته باشد...
 
آخرین ویرایش:
زن مانند شیشه ی ظریف و شکستنی است.
هرگز توانایی مقاومت او را نیازمایید، زیرا ممکن است شیشه ناگهان بشکند .

 
آخرین ویرایش:
ما "دخترها" هیچوقت برایِ رسیدن به آرزوهایمان منتظر کسی نبودیم،
هیچوقت خودمان باورمان نشده جنس دومیم ضعیفیم،
هیچوقت نتوانستیم خودمان را قانع کنیم بخاطرِ نگاهِ کسی تویِ خیابان بلند نخندیم،
لباس های رنگی نپوشیم
آزادانه و با شوق رویِ جدول راه نرویم.
ما "دخترها" تا دلتان بخواهد چیزهایی که حقمان بوده را نداشتیم
به اسمِ "دختر" بودن کارهایی که دوست داشتیم را نکردیم
و برایِ چیزی به نام آبرو خیلی دخترانگی ها نکردیم؛
ولی هنوز
دلمان خوش است
به گل هایِ رویِ لباسمان،
به رنگِ چشمهایمان که آفتاب روشنترش میکند،
به خنده هایِ از ته دلمان وسطِ خیابان،
به قرمزی رویِ دستهایمان،
ما هنوز دلمان خوش است به خیلی چیزهایِ کوچک
چیزهای کوچکی که سهم ماست و کسی نمیتواند از ما دریغش کند...
ما دلخوشیم به اینکه تنها هم میتوانیم آرزوهایمان را لمس کنیم
و
خودمان باورمان شده محکمیم و به وقتش معنایِ مسلّمِ تکیه گاهیم
که ظریفِ شانه هایمان میتواند آرامش مطلق باشد...
ما هنوز دلمان خوش است
که میانِ اینهمه دلیل برایِ دوست نداشتنِ خودمان
هنوز افتخارمان
همین "دختر" بودنمان است...
 
آخرین ویرایش:
دنیا هم که از آن تو باشد
تا زمانی که درون قلب یک زن
جایی نداشته باشی
تا درون آوازهای عاشقان زنی
زندگی نکنی و سهمی از
دلشوره های زنی نداشته باشی
فقیرترین مردی …
 
آخرین ویرایش:
L

Lidiya

مهمان
زنی که با یک کتاب…
شعر…
آهنگ …
یا حتی یک فنجان قهوه …
حالش خوب می‌شود..
هیچ کس در برابر او ..
پیروز نمی‌شود…
حتی زندگی ..
در مقابلش شکست می‌خورد.
 
آخرین ویرایش:
-
زنان کُشته شده از اندوه
فراوان تر از مردان کُشته شده در جنگند...
-
 
زن که باشی، انگار قلبت خانه‌ای است که پنجره‌هایش رو به طوفان باز می‌شود. تو یاد می‌گیری که چطور با دست‌های ظریف، آوارهای زندگی را جابه‌جا کنی بدون آنکه کسی صدای خرد شدن استخوان‌های روحت را بشنود.
 
دختران سرزمینم را دوست دارم؛ همان‌ها که رؤیاهایشان را در سکوت بزرگ می‌کنند و لبخندشان را از دل سخت‌ترین روزها بیرون می‌کشند. همان‌ها که بارها شکسته‌اند و هر بار تکه‌های خود را با دستان خود کنار هم چیده‌اند. در چشمانشان می‌شود هم بهار را دید و هم زمستان را؛ هم امید را و هم رنج را. انگار تاریخ این سرزمین بر شانه‌هایشان نشسته، اما هنوز با گام‌هایی استوار از میان روزگار عبور می‌کنند
 
شنیدید که صائب تبریزی میگه: ذوق اگر باشد همه دنیا خوش است. 🥹️

فقط خواستم بگم از اعماق وجود ناراحتم برای تمام دخترانی که دارن کنار آدم های زندگی می کنن که ذوق شونو کور می کنن و احساسات شونو نادیده می گیرن.

اینجور آدما قاتلن
 
عقب
بالا پایین