سر کرده باد سرد، شب آرام است.
از تيرهٔ آب - در افق تاريک -
با قارقار وحشی اردکها
آهنگ شب به گوش من آيد؛ ليک
در ظلمت عبوس لطيف شب
من در پی نوای گُمی هستم.
زينرو، به ساحلی که غمافزای است
از نغمههای ديگر سرمستم.
ای ديدهٔ دريدهٔ سبز سرد!
شبهای مهگرفتهٔ دمکرده،
ارواح دورماندهٔ مغروقین
با جثهٔ کبود ورم کرده
بر سطح موجدار تو میرقصند...
با نالههای مرغ حزين شب
اين رقص مرگ، وحشی و جانفرساست
از لرزههای خستهٔ اين ارواح
عصيان و سرکشی و غضب پيداست.