از کتاب آهن‌ها و احساس
  • مرغ دریا۲|۴
ناشادمان به‌ شادی محکومند.
بیزار و بی‌اراده و رخ ‌درهم
يکريز می‌کشند ز دل فرياد
یکريز می‌زنند دو کف بر هم:
ليکن ز چشم، نفرتشان پيداست
از نغمه‌هایشان غم و کين ريزد
رقص و نشاطشان همه در خاطر
جای طرب عذاب برانگيزد.
 
از کتاب آهن‌ها و احساس
  • مرغ دریا۳|۴
با چهره‌های گريان می‌خندند،
وين خنده‌های شکلک نابينا
بر چهره‌های ماتم‌شان نقش است
چون چهرهٔ جذامی، وحشت‌زا.
خندند مسخ‌گشته و گيج و منگ،
مانند مادری که به امر خان
بر نعش چاک‌چاک پسر خندد
سايد ولی به دندان‌ها، دندان!
 
از کتاب آهن‌ها و احساس
  • مرغ دریا۵
خاموش باش، مرغک دريايی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بميرد شب
بگذار در سکوت سرآيد شب.
بگذار در سکوت به گوش آيد
در نور رنگ‌رفتهٔ و سرد ماه
فريادهای ذلّهٔ محبوسان
از محبس سياه...
 
از کتاب آهن‌ها و احساس
  • مرغ دریا۶
خاموش باش، مرغ!
دمی بگذار
امواجِ سرگران ‌شده بر آب،
کاين خفتگان مُرده، مگر روزی
فريادشان برآورد از خواب.
 
از کتاب آهن‌ها و احساس
  • مرغ دریا۷
خاموش باش، مرغک دريایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بجنبد موج
شايد که در سکوت سرآيد تب!
 
از کتاب آهن‌ها و احساس
  • مرغ دریا۸
خاموش شو، خموش! که در ظلمت
اجساد رفته‌رفته به جان آيند
وندر سکوت مدهش زشت شوم
کم‌کم ز رنج‌ها به زبان آيند.
بگذار تا ز نور سياه شب
شمشيرهای آخته ندرخشد.
خاموش شو! که در دل خاموشی
آوازشان سرور به دل بخشد.
خاموش باش، مرغک دريایی!
بگذار در سکوت بجنبد مرگ...
 
عقب
بالا پایین