همگانی حرفتو به ناشناس بزن

گاهی محو میشم وقتی سرت شلوغه میکشم عقب
 
« نان را، هوا را، روشنی را، بهار را
از من بگیر . .
اما خنده‌ات را هرگز!
تا چشم از دنیا نبندم
‹ پابلو نرودا ›
 
این تنهایی
به تنم زار میزند
و جیب هایش
بزرگ تر از آن است
که با دست های من پر شود
باید از فردا
کمی بیشتر
غصه بخورم…
 
حرف نزدن دلهر ه ای بود...
و حرف زدن و درست فهمیده نشدن دلهره ای دیگر...
 
نمی‌دونم چجوری
اما تلاشمو میکنم
 
بی اسلحه در جنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
دلبسته به یک سنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
 
عقب
بالا پایین