ما را می گردند و می گویند: همراه خود چه دارید؟ ما فقط رویا هایمان را با خود آورده ایم. پنهان نمی کنیم ؛چمدان های ما سنگین است اما فقط رویا هایمان را با خود آورده ایم.
همگان به جست و جوي خانه مي گردند
من کوچه ي خلوتي را مي خواهم
بي انتها براي رفتن
بي واژه براي سرودن
و آسماني براي پرواز کردن
عاشقانه اوج گرفتن
رها شدن
اول يک جمله بگويم
راستش
گاهي از شدت علاقه به زندگي
حتي سنگها را هم ميبوسم
کلمهها را
کتابها را
آدمها را
دارم ديوانه ميشوم از حلول
از ميل حلول در هر چه هست در هر چه نيست
در هر چه که هر چه
چه
و هي فکر ميکنم
مخصوصا به تو فکر ميکنم
آنقدر فکر ميکنم
که يادم ميرود به چه فکر ميکنم
به تو فکر ميکنم
مثل مومني که به ايمانِ باد و به تکليف بيد
به تو فکر ميکنم
مثل مسافر به راه
مثل علف به ابر
مثل شکوفه به صبح و مثل واژه به شعر
به تو فکر ميکنم
مثل خسته به خواب و نرگس به ارديبهشت
به تو فکر ميکنم
مثل کوچه به روز
مثل نوشتن به ني
مثل خدا به کافر خويش و مثل زندان به زندگي
به تو فکر ميکنم
مثل برهنگي به لم*س و تن به شست و شو
به تو فکر ميکنم
مثل کليد به قفل
مثل قصه به کودک
مثل پري به چشمه و پسين به پروانه
به تو فکر ميکنم
مثل آسمان به ستاره و ستاره به شب
به تو فکر ميکنم
مثل اَبونواس به مي
مثل نقطه به خط
مثل حروف الفباء به عين
مثل حروف الفباء به شين
مثل حروف الفباء به قاف
همين
هر چه گفتم
انگار انتظارِ آسان رسيدن به همين سه حرف آخر بود
حالا بايد بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دريا به ادامه ي خويش
از پشت اين پرده
خيابان
جور ديگري است
درها
پنجره ها
درخت ها
ديوارها
و حتي قمري تنبل شهري
همه مي دانند
من سالهاست چشم به راه کسي
سرم به کار کلمات خودم گرم است
تو را به اسم آب
تو را به روح روشن دريا
به ديدنم بيا
مقابلم بنشين
بگذار آفتاب از کنار چشمهاي کهنسال من
بگذرد
من به يک نفر از فهم اعتماد محتاجم
من از اينهمه نگفتن بي تو خستهام
خرابم
ويرانم
واژه برايم بياور بي انصاف
چه تند ميزند اين نبض بيقرار
بايد براي عبور از اينهمه بيهودگي
بهانه بياورم
بحث ديگري هم هست
يک شب
يک نفر شبيه تو
از چشمه انار
برايم پياله آبي آورد
گفت
تشنگيهاي تو را
آسمان هزار ارديبهشت هم
تحمل نخواهد کرد
او به جاي تو امده بود
اما من از اتفاق آرام آب فهميدم
ماه
سفير کلمات سپيده دم است
دارد صبح مي شود
ديدار آسان کوچه
ديدار آسان آدمي
و درها
پنجره ها
درخت ها
ديوارها
هي تکرار چشم به راه کي
تا کي ؟
کم نيستند شاديها
حتي اگر بزرگ نباشند
آنقدر دست نيافتني نيستند
که تو عمريست
کز کردهاي گوشه جهان
و بر آسمان چوب خط ميكشي به انتظار
حبس ابد هم حتي ، پايان دارد
پاياني بزرگ و طولاني
چه آسان تماشاگر سبقت ثانيههاييم
و به عبورشان ميخنديم
چه آسان لحظهها را به کام هم تلخ ميکنيم
و چه ارزان ميفروشيم لذت با هم بودن را
چه زود دير ميشود
و نميدانيم که ؛ فردا ميآيد
شايد ما نباشيم