این روزا خیلی سردرگمم. هم دوست دارم خودمو قوی نشون بدم تا بقیه انقد نگرانم نباشن. هم عذاب وجدان میگیرم وقتی یه لحظه از غم دخترم غافل میشم. خدا یه صبری بهم بده بتونم باهاش کنار بیام. تا نرم سر خاکش آروم نمیگیرم. وقتی هم میرم اونجا گریه میکنم دلم به حال عزیزانم میسوزه.
دلم میخواد بخوابم وقتی بیدار میشم همه این اتفاقات تموم شده باشه.
۳۱ شهریور ۴۰۵ ، ۳۶ روز بعد از اون اتفاق