بعضی شبها آنقدر طولانیاند که آدم به همه چیز فکر میکند. به تمام اشتباهاتش، به کسانی که از دست داده، به حرفهایی که باید میزد و نزده. و وقتی صبح میشود، تنها چیزی که باقی مانده، سنگینی یک قلب است که انگار از خاطره ساخته شده. هیچکس هم نمیپرسد شب چه گذشت؛ چون برای دیگران، روز تازهای شروع...
ما کنار هم راه میرفتیم، اما هیچکدام حرفی نمیزدیم. سکوت بین ما سنگین بود، نه از جنس آرامش، بلکه از جنس دیواری که آهسته، بیصدا و بیرحم بالا رفته باشد.
پسر خائن - کریستوفر ایشروود