کافه کتاب کتاب‌هایی که میخوانیم!

مه همه‌چیز را بلعیده بود، جز حس تنهایی که سنگین‌تر از هوا روی شانه‌هایم نشسته بود.

زنی در مه - جوزف کنراد
 
ما کنار هم راه می‌رفتیم، اما هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدیم. سکوت بین ما سنگین بود، نه از جنس آرامش، بلکه از جنس دیواری که آهسته، بی‌صدا و بی‌رحم بالا رفته باشد.

پسر خائن - کریستوفر ایشروود
 
وقتی تنها کسی که دنیا را برایت معنی می‌کرد، دیگر آنجا نباشد، بقیه‌ی دنیا فقط دیوار است.

اتاق - اِما داناهیو
 
دردناک‌ترین تنهایی، داشتن کسی در قلبت است که در زندگی‌ات نیست.

ملت عشق - الیف شافاک
 
بعضی شب‌ها آن‌قدر طولانی‌اند که آدم به همه چیز فکر می‌کند. به تمام اشتباهاتش، به کسانی که از دست داده، به حرف‌هایی که باید می‌زد و نزده. و وقتی صبح می‌شود، تنها چیزی که باقی مانده، سنگینی یک قلب است که انگار از خاطره ساخته شده. هیچ‌کس هم نمی‌پرسد شب چه گذشت؛ چون برای دیگران، روز تازه‌ای شروع شده، اما برای تو، شب ادامه دارد.

جزء از کل - استیو تولتز
 
غم بعضی آدم‌ها، مثل عطر کهنه‌ست؛ هرجا بری، بوش باهاته، حتی اگه سال‌ها ازشون گذشته باشه.

ملت عشق - الیف شافاک
 
آدم گاهی چنان ساکت می‌شود که حتی دل خودش هم نمی‌فهمد دارد می‌میرد، نه زندگی می‌کند.

پیاده‌روی در ماه - ناتالی گلدبرگ
 
هیچ‌چیز به اندازه‌ی ایستادن در میان جمعیتی که تو را نمی‌شناسند، احساس تنهایی را عمیق نمی‌کند.

سرزمین موعود - باراک اوباما
 
هر روز، فرصتی‌ست برای شروع دوباره. حتی اگر هزار بار افتاده باشی.

ملت عشق - الیف شافاک
 
همیشه لحظه‌ای هست که می‌فهمی هیچ‌کس منتظر تو نیست، حتی اگر برگردی. و همون لحظه‌ست که دیگه برنمی‌گردی.

دفترچه ممنوع - آلبرتو موراویا
 
عقب
بالا پایین