اختصاصی بازرس جاجر

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Cheat
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,459
پسندها
پسندها
9,082
امتیازها
امتیازها
453
سکه
1,690
این‌جا دفتر رسمی بازرس جاجر است.
بازرس جاجر نویسنده‌ی بیچاره‌ای است که پس از گذشت ده سال هنوز در کار خود موفق نشده.
بدین دلیل تصمیمی بر این مبنا گرفته که نویسندگی را موقتاً رها کند و به هنر ظریف نقد بپردازد؛ چرا که این آدم‌ها عاشق خودشان‌ هستند و امکان ندارد چیزهایی که دیگران درباره‌شان می‌گویند را خط به خط نخوانند.
رمان‌ها، شعرها، افکار، عقاید و رفتارهای شما در دفتر بازرس جاجر نقد می‌شود‌.
ارسال پیام در این تاپیک اکیداً ممنوع است.
در صورت داشتن شکایت نسبت به نقدها به پروفایل بنده مراجعه کنید. (من هم به شما می‌گویم شکایت نداشته باشید و موضوع فیصله می‌یابد.)
 
قبر فروید، پشت خانه
@آمـین

من می‌دانم!
به همان اندازه که کورم می‌دانم.

(شماره چشم شاعر ذکر نشده. ابهام شعر زیاده و آدم رو گیج می‌کنه.)


حفره‌های تردید وجودم،
پر ز صدای پای فلسفه‌ایست

(پز دادن کار خوبی نیست.)

که گل‌های لاله‌ی آبی را، خاکستری

(این حفره‌ی تردید وجود نیست، یه کوررنگی ساده‌ست.)

و مرا تمدنی سوخته، پنهان،
در میان قطره‌های اشک می‌پندارد.

(نمی‌فهمم. چرا خب؟)

من می‌دانم!
به همان اندازه که می‌بینم می‌دانم،

(به خدا همه همینن.)

این صدای ناله از جنازه‌ی اشک‌هایم نیست.
در من کس دیگری خفته است!
باغچه‌ی این خانه همیشه نم دارد؛
گویا کسی هر شب به گل‌ها آب می‌دهد... .

(بخاطر یه جن این همه معطل شدیم؟)
 
میان قلب و خون
@هیـــوآهیـــوآ عضو تأیید شده است.

پیش از آنکه قلب، خانه‌ی تازه‌ای بیابد، ریشه‌ها، عمیق‌ترین تعلقِ ما بودند.

(۱۲ بار خوندم، هر بار کمتر جمله رو فهمیدم. یعنی اگه به جای ریشه‌ها عمیق‌ترین تعلق ما بودند، نوشته بود شیره‌ها عمیق‌ترین تعلق ما بودند، حداقل می‌شد استنباط کرد طرف شکست عشقی خورده تریاکی شده.)

گاه، زندگی تقاطعی است میانِ عشق و میراث؛ میانِ آوازی که از درون برمی‌خیزد و نوایی که از ازل شنیده‌ایم؛میانِ عشقِ کهنه و شعله‌ای نو.
این سطور، حکایتِ آن انتخابِ ناگزیر است؛ آن‌که میانِ قلب و خون، خون را برگزید.

(میراث یه جوریه، انگار ترسیده از ارث محروم شه رو حرف باباش حرف نزده)
 
آخرین ویرایش:
داستان کوتاه بیست و نه روزگی
@HananehKH

- خون!
واژه‌ای ترسناک و دلهره‌آور. این اولین قطره خونی بود که از بینی استخونیم (ایشالا که بینی‌ش رو تازه عمل کرده، وگرنه هیچ توجیهی نداره آدم تو همچین شرایطی بگه بینی‌م استخونیه.) روی سرامیک سفید (سرامیک سفید یه جوری نیست؟ یه چیزی مثل اینه که بگی خون قرمزم یا چمن سبزم.) و گرد روشویی نقش گرفت. پشت سرم وایستاده بود و صداش رو شنیدم:
- می‌گم از بینیت داره خون میاد! (نه بابا؟! الکی!)
بازتاب نگاه نگرانش رو از توی آینه مربعی مقابلم رصد کردم.
- چیزی نیست، شلوغش نکن!
نگران‌تر از قبل با گرفتن بازوم (این‌که این‌جا دیگه ننوشت بازوی مستطیلیم واقعا روانم رو شاد کرد.) من رو به سمت خودش برگردوند.
- شلوغش نکن چیه؟ می‌گم از بینیت داره خون میاد، وسط مهمونی پا شدی اومدی همه نگرانت شدن دانیار.
با نگاه نافذی به تیله‌های سبز رنگش جواب دادم:
- دیگه حوصله‌ی شلوغی ندارم، می‌رم خونه.
به سرعت دستمال‌کاغذی از جعبه کنار روشویی جدا کردم و روی بینیم کشیدم. دستمال خونی رو توی سطل زباله فلزی دست چپم انداختم و همین که از راه‌روی دستشویی وارد سالن پذیرایی دست راستم شدم (و بعد از هفتصد متر به چپ پیچیدی؟) ، دنبالم اومد.
- جونِ کوثر بمون با هم بریم!
مشکیِ نگاهم روی صورت گرد و سفیدش (به خدا حس می‌کنم سر کلاس هندسه‌ام.) زوم کردم. (حقیقتاً اون دوربینه. آدم‌ها خیره می‌شن عمدتاً.) چرا فکر می‌کرد تا این حد برام باارزشه؟ من تازه امشب باهاش آشنا شده بودم و این نگرانی‌های افراطی برام قابل باور نبود؛ حتی تا فردا هم یادم نمی‌موندش. (چرا توضیح می‌دی حالا؟ چیزی نگفتیم که.)
- من می‌رم پالتوم رو بردارم و بیام.
صدای نرم و آرومش از توی ازدحام جمعیت به زور شنیده می‌شد. با گفتن این حرف، به سمت راه‌پله وسط سالن رفت و برای رفتن به بیرون از خونه مجبور بودم از میون چراغ‌های رنگارنگ سردردآور گذر کنم. سرم به شدت سنگین بود و این وزنه صدتنی که توی سرم کاشته بودن قابل حمل نبود.
منتظر کوثر نموندم و توی محوطه ویلای سیصدمتری، سوار پورشه زرد رنگم شدم. (کمتر از این هم انتظار نمی‌رفت. پولدارهای مغرور لعنتی.) رانندگی برام مزخرف‌ترین کاری بود که توی این لحظه می‌تونستم انجام بدم.
نیم‌ساعتی گذشته بود تا از خارج شهر به خونه برسم. طبق روال ماشین رو پارک کرده بودم و ریموت رو زدم که صدای بم و مردونه‌اش توی فضای خالی پارکینگ جون گرفت:
- یعنی چی که محموله‌ها نیست؟! توی دریا غرق شده؟! من که باور نمی‌کنم، بازیشونه عبدی.
باز هم به دنبال خلاف و قاچاق از اونور بوم افتاده بود. پدری کردنش هم در همین حد بود، ای‌کاش هیچ‌وقت توی این خانواده به فرزندی پذیرفته نمی‌شدم. بی‌اعتنا به حرف‌ها و دغدغه‌های همیشگیش، راهم رو به سمت داخل خونه کج کردم. ساعت از دوازده و نیم شب گذشته بود و با ورودم، با مشکی نگاهش تا اتاق خوابم دنبالم کرد.
- فردا باید به عنوان فرستنده بری پیش مازیاری.
به عنوان یه زن و مادر، این همه خشونت به روحیه لطیفش نمی‌اومد. این دومین باری بود که برای ماست‌مالی خلافاشون باید اون مردک خرفت رو می‌دیدم. تیشرت سفید و ساده‌ای که تنم بود رو از سرم بیرون آوردم و گوشه‌ی چپ (چه فرقی برای ما داره به کدوم جهت پرتش کردی جدی؟) اتاق پرتاب کردم.
- فعلا برو بیرون سرم درد میکنه!
همون‌طور گوشی به دست از اتاق بیرون رفت. روی تخت دونفره‌ام دراز کشیدم و دست‌هام رو باز کردم‌. گاهی دلم برای خودم می‌سوخت؛ من ویترینی برای کارهای کثیفشون بودم. (عروسک معصومی که آلوده شد.)
 
رمان دامیار (باقی اسمش سخته)
@ریحانا*

چند روزی‌ می‌شد که هوا حسابی سرد و طاقت‌فرسا شده‌ بود. نسیم‌ باد خنکی‌ که می‌وزید‌ لرز سرما را به تنش‌ بیشتر می‌کرد. تنش‌ از سرما مورمور می‌شد و دست‌هایش لرزش‌ خفیفی داشتند. با گرفتن‌ دولبه‌ی‌ پالتوی‌ مشکی‌رنگش، که‌ بلندی‌اش تا ساق‌پایش می‌رسید، خواست کمی خودش را گرم کند. (فهمیدید سرده یا یه پاراگراف دیگه بنویسه؟) دوباره سربلند کرد و‌ خیره‌ی ساختمان‌ روبه‌رویش‌ شد. برای بار‌چندم‌ شروع به‌ خواندن نوشته‌‌ی روی تابلو ساختمان سفید رنگی که با طراحی زیبای کودکانه به زیبایی آراسته شده‌‌بود‌ کرد. (محل‌ نگهداری‌ بچه‌های‌ بی‌سرپرست) نامی بود که بر‌ رأس‌ تابلو با‌خطی‌ خوانا و زیبا نوشته‌ شده‌ بود. هنوز هم باورش‌ نمی‌شد که‌ بعد از مدت‌ها تنها زندگی ‌کردن، تصمیم بر این‌ کار را داشت. (این‌طوری که این‌جا سرد بود احتمالاً می‌خواد پنگوئن به سرپرستی بگیره.) نگاهش ‌ناخواسته روی بچه‌هایی ‌نشست که ‌مشغول بازی ‌با یکدیگر بودند. بچه‌هایی ‌که با شوق و ذوق درحال ‌بالا رفتن از پله‌های مارپیچی‌ سرسره بودند و سعی بر خوش‌گذرانی و وقت گذراندن داشتند، دريغ از این‌که به ‌این فکر کنند‌‌ در آینده چه ‌اتفاقی برایشان ‌رخ خواهد داد. (اون‌که ترامپه می‌گه خواهیم دید چه خواهد شد، چرا بچه‌ی پنج شیش ساله باید درباره‌ی آینده اورثینک کنه؟) دنیا بزرگ‌تر و کثيف‌تر از آنی ‌است که این بچه‌های ‌کوچک درک‌ کنند، زخمی که از زندگی‌ کردن در دنیا برمی‌دارند ممکن‌ است آن‌قدر وخیم باشد که موجب تغییر یک انسان در طول عمرش باشد، اگر بدنی زخمی پیدا‌ کند باید درمان شود، وگرنه تأخیر ‌در درمان باعث عفونت‌ آن زخم‌ می‌شود، یا اگر هم بدنی ‌زخمی پیدا کند ‌‌شاید درمان شود، (یک سور به جواد خیابانی) ولی جایش ‌همیشه پدیدار و ماندگار می‌ماند، زخمی‌ هم که اگر بر روی‌ قلب ایجاد شود هیچ‌وقت راه‌‌ درمانی ‌ندارد. (زخمی هم که اگر بر روی قلب ایجاد شود؟ زخمی هم که اگر؟ مگه "اگر هم زخمی" چش بود؟)
هم‌زمان با شنیدن صدای‌ پایی، از پشت سرش‌ نگاهش را از بچه‌ها گرفت و به ‌سمت صدا برگشت. زنی ‌مسن با موهایی ‌که به‌ رنگ توسی (حضور توسی تو یه پرورشگاه واقعا خطرناکه به نظرم.) درآمده‌ بودند، مقابلش‌ ایستاد. اگر او را در زمان ‌جوانی می‌دید، شک نداشت که ‌زیباترین‌ زنی بود که تا به ‌حال ‌با او روبه‌رو شده‌بود. زن دستی لای‌ موهایش کشید و خطاب به ‌او گفت:
  • شما آقای‌ ادگار لانگمن ‌هستید؟
  • بله،‌ درسته. خودم ‌هستم.
  • من خانم ‌اکسلا هستم؛ مدیر این‌ انجمن.
ادگار با دقت‌ سر تا پای زن روبه‌رویش را که ‌ادعای مدیریت این ‌انجمن را می‌کرد، رصد کرد. لباس‌ اداری که ‌به ‌تن داشت ‌می‌توانست این ‌ادعای ‌او را ثابت کند. (خب بچه‌ها، لباس اداری داره، خیالتون تخت.) اکسلا که‌ از طرز نگاه‌های ادگار خوشش نیامده‌ بود و کمی برایش‌ این رفتار ناشایسته آمد، راه روبه‌رویش را در پیش گرفت و اشاره‌ای ‌زد و خیلی‌ سرد گفت:
- دنبالم ‌بیا.
ادگار که متوجه ‌تغییر رفتار در زن روبه‌رویش شد، بدون هیچ ‌حرکت اضافه‌ای ازجایش‌ برخاست و دوباره ‌کمی لبه‌های پالتویش را به ‌هم نزدیک کرد تا سرمای بیرون ‌باعث آزارش ‌نشود. (ظاهراً بعضی‌ها هنوز نفهمیدن سرده.) کلاه پیک‌دارش ‌را از روی‌ نیمکتی که‌ ساعتی قبل رویش‌ نشسته ‌بود برداشت ‌و با تنظیم کردن ‌آن روی سرش‌، به دنبال ‌خانم اکسلا راه افتاد. خانم ‌اکسلا جلو حرکت ‌می‌کرد و از پشت‌ سر، او را همراهی‌ می‌کرد. اتاق‌های بچه‌ها را یکی پس‌ از دیگری طی ‌می‌کردند، ولی هیچ‌کدام اتاق دختر نوجوانی که ادگار به ‌دنبالش بود نبود. دختری که سال‌ها انتظار بزرگ شدنش‌ را می‌کشید و سعی داشت که ‌کنار خودش‌ نگهش دارد. به محض ‌ایستادن مدیر انجمن، قدم های ‌ادگار هم ‌درجایش‌ثابت ماند. خانم ‌اکسلا روبه‌رویش ایستاد ‌و با دست اشاره‌ای به اتاق ‌کنارش زد وگفت:
- این همون دختره‌ که ‌پونزده سال پیش این‌جا آوردین.
ادگار کمی کلاهش را بالا داد و باشوق خاصی به ‌در بسته شده خیره ‌ماند. خانم ‌اکسلا که متوجه انتظار مرد روبه‌رویش شد، قدمی سمت پنجره ‌کنار در رفت وگفت:
- نمی‌خواین ‌ببینیش؟ (خانم اکسلا یه مقدار شبیه مامورهای باغ وحش رفتار می‌کنه.)
چشم‌های پر‌انتظارش از درب اتاق جدا شد و روی پنجره ‌کنار اتاق ‌نشست، بعد با قدم‌هایی ‌آرام طول‌ پنجره را طی‌کرد. وقتی ‌ایستاد نگاهش‌ را به داخل ‌اتاق هدایت کرد و اتاق ‌را به امید دخترک ‌بازرسی کرد. اتاق ‌کاملاً با تم دخترانه بود؛ پرده‌ها و روپوش تخت‌، همه به رنگ ‌صورتی بودند و کمد و فرشی که روی ‌زمین پهن بود، به رنگ قهوه‌ای ‌سوخته بودند. نگاه تشنه ‌و بی‌تابش‌ روی دخترکی ثابت‌ ماند که کنار پنجره ‌اتاق چمباتمه ‌زده‌ بود و بیرون را نگاه می‌کرد. به ‌دلیل ‌اینکه پشتش به آن‌ها بود صورتش ‌قابل دید نبود. موهایش را کاملاً کوتاه ‌و پسرانه‌ زده‌ بود. با یک تی‌شرتی قرمز رنگ و شلوار جین که مسلماً برای یک دختر به سن و سال او مناسب نبود، زیادی معصوم شده ‌بود. (دارم فکر می‌کنم شلوار جین چی ممکنه داشته باشه که برای یه دختر پونزده ساله مناسب نباشه.) با به حرف آمدن ‌خانم ‌اکسلا حواسش را پی حرف‌های او داد، در حالی‌ که ‌هنوز نگاهش‌ به‌ نیم‌رخ ‌دخترک بود.
 
تکثیر
@سورنــ؛

در این نفسِ بی‌قرار، جهان صدایی نداشت
و ما در آینه‌ی خاموش، پی ردّ روشنایی می‌گشتیم

(چرا تشدید جدی؟ چرا به کسره احساس ناکافی بودن میدی؟)

هر زخم، درِ تازه‌ای شد به سوی فهمی پنهان

(ترکیب فهمی پنهان، بهم وایب سیجل رو می‌ده که برای قافیه به سیبری می‌گفت سیبِری. دکوریه انگار.)

هر سقوط، پله‌ای خاموش برای برخاستنی بی‌نام

(و خدایی که به شدت کافی‌ست.)

این دفتر روایت قدم‌هایی‌ست
که در تاریکی، شعله‌ی کوچکی را گم نکردند
و نامش را گذاشتم
«تَکثیر»

(تعلیق خوبی داری انصافاً. توقع داشتم بگی تکبیر.)

جایی که کلمه، آهسته‌تر از درد

(درد آهسته چطوریه؟ مثلا طرف داره جیغ می‌کشه ازش اسلوموشن ویدیو می‌گیری؟)

و روشن‌تر از امید می‌رسد
 
رمان اپیزود آخر
@MedusaMedusa عضو تأیید شده است.
قبل از شروع اپیزود آخر…
این یه رمان معمولی نیست. اپیزود آخر یه داستان چندلایه‌ست، پر از رمز، راز، بازی ذهنی و پیچیدگی‌های انسانی. (واو! (با لحن مهناز افشار بخون.)) مخصوص مخاطب‌هایی که حوصله فکر کردن دارن، (باقی داستان‌ها مخصوص عقب‌مونده‌های بی‌مغز نوشته می‌شن.) دنبال نکته می‌گردن و از داستان‌های دم‌دستی و زرد خوششون نمیاد.
این رمان برای همه نوشته نشده، اگه به دنبال یه عشق سطحی یا قهرمان‌های تک‌بعدی و قابل‌پیش‌بینی هستی، لطفاً این صفحه رو ببند.
(بای بای.) اما اگر ذهنی داری که از کشف رمزها، تحلیل شخصیت‌ها و قدم‌زدن توی تاریک‌ترین زوایای روان انسان‌ها لذت می‌بره، خوش اومدی؛ این داستان دقیقاً برای توعه:)
روایت با زاویه دید سوم‌شخص نامحدوده
(چه مشکلی با دانای کل داری؟ قبل نامحدود فقط "پنج گیگ اینترنت ایرانسل" میک سنس می‌کنه.) و داستان حول محور آنید، میکائیل و بازی خونوادگی خادم‌ها می‌چرخه.
حواستو جمع کن، چون این قصه فقط برای آدمای باهوشه… !
(باشه)

مقدمه:
در دل شب، صدای قدم‌های پنهانی در سایه‌ها شنیده می‌شود؛ (نمی‌دونم شما نویسنده‌ها چه علاقه‌ای به جن دارید.) قدم‌هایی که هرکدام داستانی از خیانت و وفاداری دارند.
هیچکس بی‌گناه نیست و چیزی که بیشتر از همه ترسناک است، این است که حتی حقیقت هم گاهی تبدیل به سلاحی مرگبار می‌شود.
گام‌هایت را محکم بردار، چون در این راه هیچ‌کس به‌راحتی به مقصد نمی‌رسد.


***
نمی‌دانست و مبهوت خیره‌ی روبه‌رو شد؛ چگونه به این‌جا رسید؟ به فرجام؟ و یا به انتهای جنگل؟!
(داریم درباره‌ی خرسی چیزی صحبت می‌کنیم آیا؟) افکارش به طاق نیستی رسیده بود. هیچ‌چیز را نمی‌توانست به یاد آورد‌، گویی خاطراتش در هاله‌ای از مه گم شده‌ بود.
جایگاه خود را نگاه کرد، تهی‌ و خالی! پوچ و عاری، فریب‌ خورده و نحیف!
(حیدر بابا، دونیا یالان دونیا.)
پایان ‌داستانش بی‌سرانجام بود. ترس مثل دزدی ماهر، تمامیت جسمش را به تاراج گریزاند. (به تاراج گریزاند؟ مشکلی با کلمه‌ی "برد" داری؟) گویی گوشت و پوستش را دزدیده بودند. (حق دارن، الان با این قیمت‌ها منم باشم می‌دزدم.) حالا او میان آدم‌هایی‌ بود که بوی خون می‌دادند؛ قاتلانی بی‌رحم! (یه لحظه حس کردم برگشتم به پنج سالگیم و مجری برنامه‌ی مرد دریا و پسر صدفی‌ داره درباره‌ی حباب کثیف حرف می‌زنه.)
مبهوت چهره‌های نیمه‌تاریکشان را نگاه کرد.
چشمان هراسیده‌اش بی‌اختیار دود خاکستری را دنبال کرد، که رد مسموم و آغشته به خفایش در هوای این چهار دیواری محو می‌شد.
مرد با تکبر ته سیگار را بر زمین رها کرده و با نوک کفش‌های براقش زیر پا له کرد؛ او و تمام کسانی که خود را در این دخمه‌ی تمساح‌های وحشی‌خو به دام انداخته‌ بودند، بعد از این لهو و لعب را در قعر جهنم آرزو می‌کردند.
(دود سیگار، مانی، کفش براق، تمساح تمساح تمساح، بی‌رحم بی‌رحم بی‌رحم.)
ناگهان صدای افکار آشفته‌اش را برید. یادش آمد که این‌جاست، در کابوسی زنده!
هر لحظه‌ی حضورش میان آن‌ها آواز ناقوس مرگ را به سویش می‌افکند؛ اما عاجز و مسخ‌شده نگاهش دوباره در افکار گم شد.
(ببین، من یه مخاطب عقب‌مونده‌ام که حوصله‌ی فکر کردن نداره و اگه بعد بیست خط یه چیزی شروع نشه جدی جدی صفحه رو می‌بندم.)
تا لحظه‌ای که ازدحام ذهنش میان سکوت فضا کمرنگ شد. واژهایش را با ترس ادا کرد؛ لرزان و خفه:
-‌ کی تمومش می‌کنی
؟ (آره واقعا سوال منم همینه. کی توصیف تاریکی‌های مرگبار تمساحی تموم می‌شه؟)
مرد سیاه‌پوش، تاریکیِ چشمان کشیده‌اش را به نگاه ‌پیچ خورده‌‌ی دخترک دوخت؛
دو سال؟ نه پنج سال؟ نمی‌دانست، هرچقدر که بود؛ انگار فقط چند ماهی از سن مرد گذشته بود، قامتش استوار، نگاهش بی‌احساس و لبخندش… زهرآگین بود.
(مثل این‌که حالا حالا ها تموم نمی‌شه داداش، دلت رو صابون نزن.)
مرد با صدای هراسیده‌ی او کمی سرش را کج کرد، انگار که از وقاحتش خوشش آمده بود.
نگاهش مثل دریایی از شب، مستقیم در چشمان دختر فرو رفت. عمیق و بی‌رحم، انگار برای جواب دادن هیچ عجله‌ای نداشت.
-‌ تمومش کنم؟
پوزخندی زد:
-‌ مگه فیلم عاشقونه‌‌ست که آخرش با اشک و بوس تموم شه؟ این واسه تو یه کابوسه… !
(از همین نقطه رگ می‌ذارم آخرش با اشک و بوس تموم می‌شه.)
دختر با چشمانی پر از هراس و لب‌هایی فشرده‌ بی‌جواب ماند. چیزی درونش هنوز ایستادگی می‌طلبید، اما واژه‌‌ای روی زبانش ترسیم نشد.
مرد قدمی نزدیک‌تر شد. حالا صدایش آرام‌ اما سنگین‌تر بود.
-‌ می‌خوای تموم شه… چون دیگه طاقت دیدنِ واقعیتو نداری، من تازه شروع کردم.
دختر بالاخره لب باز کرد، صدایش لرزان اما پر از بغضی تلخ بود:
- چاره دیگه‌ای نداشتم.
با عمقی از درماندگی تنها کلمه‌ای‌ که جرأت داشت، بگوید. میان زبان و جمله‌هایش انگار فرسنگ‌‌ها فاصله بود.
(این تعریف لال‌مونیه تو لغت‌نامه‌ی دهخدا؟) مرد دستش را روی گونه‌های سردش کشید و
واژه‌های پر از انزجارش، قلب دخترک را پودر کردند
(ببین پودر کرد وسط ازدحام و انزجار مثل اینه که رستم وقتی فهمید سهراب پسرشه بگه حاجی پشمام) :
-‌ می‌تونستی بهم بگی، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم کارم با تو به این‌جا بکشه.
آن‌قدر سنگین که انگار وزنه‌ای از سرب را روی سینه‌اش گذاشته بودند. بی‌فایده بود، این مرد به او رحم نمی‌کرد.
(اگه کلمه‌ی رحم کلا هزار بار نوشته شده باشه نهصد و نود و نه تاش تو صفحه‌ی اول اپیزود آخره.)
- اما الان باید تاوان بدی!
-‌ می‌دونم لیاقتت بهتر از من بود، کاش هیچ‌وقت بهم اعتماد نمی‌کردی ولی دوست داشتنت واقعی بود. قسم می‌خورم. (نه بابا؟)
مرد خندید و خنده‌ی بلندش در گوش دختر پیچید و تنش را ‌لرزاند.
(ببین اگه وقتی برات همبرگر میارن تک تک مراحل چرخ کردن گوشت و حلقه کردن گوجه‌ها رو تعریف کنن، بشقاب رو می‌کوبی تو سرشون. تن دخترک از خنده‌ی بلند مرد لرزید.) لرزِ خفیفِ مردمک دختر از نگاه بی‌حسش دور ‌نماند! چند قدم دور شد.
-‌ چطور این‌قدر حقیری؟!
مکث کرد. چشمان قهوه‌ایش انگار سیاهی شب را بلعیده بود و در تاریکی برق حریص چشمانش
هویدا بود.

-‌ دست بردار! از این‌که حالم رو به هم بزنی دست بردار!
با کلافگی دست‌هایش را میان موهایش فرو برد، انگار مغزش با خواسته‌های قلبش سر جنگ داشت. دختر با لرز
(حتی پدر خدابیمارز همسایه‌ بغلی ما هم تو گور لرزید، از بس این کلمه رو خوندم.) گفت:
-‌ بذار برم.
مرد سرش را بالا گرفت و ابروهایش به وضوح بالا پریده بودند:
- بذارم بری؟

نزدیک‌تر شد، بر روی صورت زخمین دخترک خم شد و انعکاس چهره‌ زخم‌آلود دختر در صلابت چشمانش گم شد، دست گذاشت روی رد اشک‌ دروغین دخترک، نگاهش یک دنیا فرق کرده بود. صدای خش‌دارش دنباله جمله‌ها را گرفت:
-‌‌ بیرون از این در واسه سرت جایزه گذاشتن.
(دخترک کابویی چیزیه؟)
 
آخرین ویرایش:
خبر سوم کافه ژورنال
@سِـــودا

«بازرسِ عالی‌رتبه‌ی‌ِانجمن | بازرس‌جاجر»

مداد را آنقدر محکم روی کاغذ فشار داد تا سرش شکست. (چرا داری علیهم توطئه می‌کنی و من رو مثل وحشی‌ها نشون می‌دی؟) کلافه دستی به صورتش کشید (آرشام تهرانیم مگه؟ شقیقه‌هامم مالیدم؟) و با خشم کاغذ را برداشت و شروع کرد به پاره کردنِ آن؛ (من آدم‌ها رو پاره می‌کنم، نه نوشته‌هام رو عزیزم.) پس از بیست‌سال نویسندگیِ (کسی که داره درباره‌ش صحبت می‌کنه شونزده سالشه و تا حالا دچار قفل قلم نشده.) موفق این اولین‌باری بود که مدت‌ها نتوانسته بود بنویسد و آن کلافه‌اش کرده بود. سیگاری روشن کرد (فقط کنت نباشه لطفا.) و بر لبانش گذاشت؛ همان‌طور که به سیگار پک می‌زد با خودش فکر کرد که باید با این وضعیت چه کند؟! (می‌شه لطفا خودم رو هم در جریان بذاری که چی شده؟)
جاسیگاری و روی میز پر از سیگار‌هایِ نیمه‌سوخته شده بود (از کجا پول اوردم انقدر سیگار خریدم؟) تا اینکه بالاخره فکری در سرش جرقه زد. نفسِ عمیقی کشید و آخرین سیگارش را خاموش کرد.
فردا صبحِ زود، پس از نوشیدنِ قهوه بلند شد و به اداره‌ی بازرسان (اون‌جا کدوم جهنم دره‌ایه؟) رفت.
خود را به رئیسِ بخش معرفی کرده و با گفتنِ سابقه‌ی درخشانِ خویش، رئیس پیشنهادش را رویِ هوا زده و در همان ساعت استخدام شد.
واردِ دفترش شد و اولین کاری که کرد این بود که رویِ درِ اتقاقش نوشته‌ای با این عنوان چسباند:
- اگر با انتقاد‌ها و بازرسی‌های بنده مشکل دارید؛ به خودم مراجعه کنید، من نیز با گفتنِ «خب سعی کن مشکلی باهاش نداشته باشی.» خیالِ خودم و خودت را از بروزِ هرگونه مشکلی راحت می‌کنم.
بعد پشتِ میزش نشست و اولین پرونده‌اش را گشود؛ شروع کرد به نقدِ طنزِ آن! مثلِ یک بازرسِ حرفه‌ای ذره‌بینش را جلوی چشمانش گرفته (مگه کورم؟) و ریز به ریزِ متنِ نویسنده را خواند و هر کجا ذره‌ای ابهام وجود داشت، با نیشخندی کنجِ لبش خطی زیرِ آن می‌کشید و با خود زمزمه می‌کرد:
«اینجاست که باید با تریلیِ حق گویی، چهارچرخه از روت رد بشم!»
بعد قیافه‌ی نویسنده موقعِ خواندنش جلوی چشمش می‌آمد و قهقهه‌ی کوتاهی می‌زد.
با این وجود... اولین پرونده‌اش ترکاند و مثلِ بمب میانِ نویسندگان صدا کرد. اینگونه شد که نویسندگان به تکاپو افتادند تا متن‌های خود را به چالشِ سختی بکشند و از فردایِ آن روز مراجعانِ زیادی پشتِ در ِ اتاقِ بازرس جاجر صف کشیده بودند. (می‌خوان بگن خیلی باجنبه‌ان.) اگر شملهم (شملهم اسم آلمانیه؟) جرئت دارید و از به چالش کشیدنِ خود و قلمتان نمی‌ترسید، می‌توانید برای داستان‌تان درخاست (درخاست؟ جدی؟) بررسی توسط بازرس جاجر را کنید، چگونه؟
الان بهتان خواهم گفت.
آیدی خودِ بازرس جهت سفارش و ثبتِ دفتری:
@Cheat
(به دلیلِ شلوغ بودن تا اطلاع ثانوی پاسخگو نمی‌باشد.)
رضایتِ مشتری و نمونه کارها: (نمونه کارها؟ کی ساقی شدم؟)
 
آخرین ویرایش:
دلنوشته دل در غبار فراق
@NOGHRE

چون باد از گذرگاهِ شب می‌گذرد، نام تو را همچون نغمه‌ای گمشده بر شاخه‌های خاموش شبستان جهان نجوا می‌کند. (شمالی‌ها هر غذایی بخوان درست کنن اول برنج می‌ذارن، شاعرها و نویسنده‌ها هم هر چی بخوان بنویسن اول درباره‌ی باد حرف می‌زنن. نمی‌دونم تو این باد چی داره جدی.)
درین شب دراز و بی‌پایان، دل من هنوز در طلب تو آواره است و در غبار فراق، فرو می‌رود.
این دلنوشته، بنا به علاقه‌ی نویسنده به ادبیات و واژگان قدیم کمی سنگین و کمی به سبک ادبیات قدیم نوشته شده. (علاقه‌‌ی جمعی‌تون به این‌که قبل از شروع اثر از خودتون تعریف کنید ستودنیه.)

پس از کوچ ابدی تو، جهان به لوحی می‌مانَد که خطوط وجود، بر آن محو گشته و قصهٔ هستی در میانهٔ روایت خویش، از حرکت باز ایستاده است. گویی زمان، قلم از دست نهاده و دفتر روزگار بی‌خواننده مانده است. (بعد نسترن رو ادبی کردید؟ خیلی بده که به کپی‌رایت احترام نمی‌ذارید.)
نبودنت حجابی از ابهام بر سپیده‌دمان من گسترده است؛ حجابی که نه از چهرهٔ روز زدوده می‌شود و نه به کم‌سویی می‌گراید، (ببین اگه خودت بتونی توضیح بدی دقیقا داری چی می‌گی تعجب می‌کنم. الان فقط می‌تونم به عنوان تبلیغ عفاف در نظر بگیرمش.) بلکه هر دم ستبرتر می‌گردد و سایهٔ خویش را بر جان، پهن می‌کند.
بر هر لحظه، سیاهی فقدان تو سایه می‌افکند و آفتاب‌ عمر را در نیمهٔ راه، به غروبی بی‌هنگام می‌رانَد. (غروب و آفتاب و اینا تیرهای آخره. دیگه باد و شب سیاه که تموم می‌شه اشتراکشون میان سراغ غروب و طلوع و گرگ و میش.)
 
دلنوشته آخرین سطر از من
@blue lady

می‌نویسم، اما نه از مرگِ تن؛
از رفتنی که سال‌هاست درونم اتفاق افتاده.

(رفتن درون دراماتیک نیست. بگو سرطان دارم تا دلمون برات بسوزه.)

اگر روزی نبودم،
نه به این معنا که مُرده‌ام،
به این معنا که دیگر خودم نیستم،

(الان سارا مرتضوی میاد می‌گه خودت باش دختر رو بخون.)

این نوشته وصیت من است.
به خاطره‌ها بگویید
کم‌صدا بروند.
دیگر توانِ حملِ سنگینی‌شان را ندارم.

(به خاطره بگیم توان حمل سنگینی‌اش را نداری؟ خودت جرئت می‌کنی به یه دختر بگی چاق؟)

هرچه خندیدم، هرچه شکستم،
همه را به زمان می‌بخشم.

(بیا، حمالی‌هاش و نامه‌رسونی‌هاش به خاطره رو می‌ده به ما بعد مال و اموالش رو می‌بخشه به زمان.)

دل را…
دل را به کسی نسپارید.
اگر عاشق شوید، نابود می‌شوید.

(می‌خوای حیدر بابا رو صدا کنم؟)

از من اگر چیزی باقی ماند،
فقط سکوت است؛
آن را نشکنید.
سکوت، تنها چیزی‌ست
که هنوز به من خیانت نکرده...

(کنجکاو شدم سکوت چه شکلی می‌تونه به آدم خیانت کنه.)

پس تنها یارم را از من نگیرید.
 
عقب
بالا پایین