داستان کوتاه بیست و نه روزگی
@HananehKH
- خون!
واژهای ترسناک و دلهرهآور. این اولین قطره خونی بود که از بینی استخونیم
(ایشالا که بینیش رو تازه عمل کرده، وگرنه هیچ توجیهی نداره آدم تو همچین شرایطی بگه بینیم استخونیه.) روی سرامیک سفید
(سرامیک سفید یه جوری نیست؟ یه چیزی مثل اینه که بگی خون قرمزم یا چمن سبزم.) و گرد روشویی نقش گرفت. پشت سرم وایستاده بود و صداش رو شنیدم:
- میگم از بینیت داره خون میاد!
(نه بابا؟! الکی!)
بازتاب نگاه نگرانش رو از توی آینه مربعی مقابلم رصد کردم.
- چیزی نیست، شلوغش نکن!
نگرانتر از قبل با گرفتن بازوم
(اینکه اینجا دیگه ننوشت بازوی مستطیلیم واقعا روانم رو شاد کرد.) من رو به سمت خودش برگردوند.
- شلوغش نکن چیه؟ میگم از بینیت داره خون میاد، وسط مهمونی پا شدی اومدی همه نگرانت شدن دانیار.
با نگاه نافذی به تیلههای سبز رنگش جواب دادم:
- دیگه حوصلهی شلوغی ندارم، میرم خونه.
به سرعت دستمالکاغذی از جعبه کنار روشویی جدا کردم و روی بینیم کشیدم. دستمال خونی رو توی سطل زباله فلزی دست چپم انداختم و همین که از راهروی دستشویی وارد سالن پذیرایی دست راستم شدم
(و بعد از هفتصد متر به چپ پیچیدی؟) ، دنبالم اومد.
- جونِ کوثر بمون با هم بریم!
مشکیِ نگاهم روی صورت گرد و سفیدش
(به خدا حس میکنم سر کلاس هندسهام.) زوم کردم.
(حقیقتاً اون دوربینه. آدمها خیره میشن عمدتاً.) چرا فکر میکرد تا این حد برام باارزشه؟ من تازه امشب باهاش آشنا شده بودم و این نگرانیهای افراطی برام قابل باور نبود؛ حتی تا فردا هم یادم نمیموندش.
(چرا توضیح میدی حالا؟ چیزی نگفتیم که.)
- من میرم پالتوم رو بردارم و بیام.
صدای نرم و آرومش از توی ازدحام جمعیت به زور شنیده میشد. با گفتن این حرف، به سمت راهپله وسط سالن رفت و برای رفتن به بیرون از خونه مجبور بودم از میون چراغهای رنگارنگ سردردآور گذر کنم. سرم به شدت سنگین بود و این وزنه صدتنی که توی سرم کاشته بودن قابل حمل نبود.
منتظر کوثر نموندم و توی محوطه ویلای سیصدمتری، سوار پورشه زرد رنگم شدم.
(کمتر از این هم انتظار نمیرفت. پولدارهای مغرور لعنتی.) رانندگی برام مزخرفترین کاری بود که توی این لحظه میتونستم انجام بدم.
نیمساعتی گذشته بود تا از خارج شهر به خونه برسم. طبق روال ماشین رو پارک کرده بودم و ریموت رو زدم که صدای بم و مردونهاش توی فضای خالی پارکینگ جون گرفت:
- یعنی چی که محمولهها نیست؟! توی دریا غرق شده؟! من که باور نمیکنم، بازیشونه عبدی.
باز هم به دنبال خلاف و قاچاق از اونور بوم افتاده بود. پدری کردنش هم در همین حد بود، ایکاش هیچوقت توی این خانواده به فرزندی پذیرفته نمیشدم. بیاعتنا به حرفها و دغدغههای همیشگیش، راهم رو به سمت داخل خونه کج کردم. ساعت از دوازده و نیم شب گذشته بود و با ورودم، با مشکی نگاهش تا اتاق خوابم دنبالم کرد.
- فردا باید به عنوان فرستنده بری پیش مازیاری.
به عنوان یه زن و مادر، این همه خشونت به روحیه لطیفش نمیاومد. این دومین باری بود که برای ماستمالی خلافاشون باید اون مردک خرفت رو میدیدم. تیشرت سفید و سادهای که تنم بود رو از سرم بیرون آوردم و گوشهی چپ
(چه فرقی برای ما داره به کدوم جهت پرتش کردی جدی؟) اتاق پرتاب کردم.
- فعلا برو بیرون سرم درد میکنه!
همونطور گوشی به دست از اتاق بیرون رفت. روی تخت دونفرهام دراز کشیدم و دستهام رو باز کردم. گاهی دلم برای خودم میسوخت؛ من ویترینی برای کارهای کثیفشون بودم.
(عروسک معصومی که آلوده شد.)