در حال ویرایش دلنوشته‌ی فرو زیست | اثر نقره

NOGHRE

منتقد
منتقد
منتقد ادبی
ناظر ارشد آثار
نویسنده نوقلـم
فرشته زمینی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
987
پسندها
پسندها
5,205
امتیازها
امتیازها
348
سکه
2,517
«به نام آن‌ کس که دل را، مأمنِ یاد و فراق گردانید»
b14a08_26img-c32ebf7e-1786173433.jpg

نام اثر: فرو زیست
ژانر: تراژدی
سرشناسه: نقره زارع
موضوع: دلنوشتهٔ ادبی
سال نشر: ۱۴۰۵
°•°•°•°•°•°•°
دیباچه:

باد از گذرگاه شب می‌گذرد و نامت را آهسته بر جهان می‌پراکند و دل من هنوز در مهِ دراز فراق تو آواره می‌گردد.
واژگان کهن ممکن است جملات را سنگین کنند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
•○°●‌| به نام خالق واژگان ‌|●°○•°

a37469_IMG_20241225_114901_902.jpg


نویسندگان گرامی صمیمانه از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای ارائه آثار ارزشمندتان متشکریم!

پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه ی تایپ آثار ادبی در"انجمن کافه نویسندگان" با دقت مطالعه کنید.
‌‌



پس از گذشت حداقل ۱۵ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که دل‌نوشته‌های تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ این کار را انجام بدهید.




پس از نقد پست میتوانید برای تعیین سطح اثر ادبی خود درخواست تگ بدهید.





شما می‌توانید پس از درخواست تگ درخواست جلد بدهید



همچنین پس از ارسال 20 پست پایان اثر ادبی خود را اعلام کنید تا رسیدگی های لازم نیز انجام شود..




اگر بنا به هر دلیلی قصد ادامه دادن اثر ادبی خود را ندارید می توانید درخواست انتقال به متروکه بدهید تا منتقل شود..





○● قلمتان سبز و ماندگار●○
«مدیریت تالار ادبیات»
 
ای روزگارِ بی‌قرار، چه بی‌ملاحظه برگ تقدیر را چرخاندی و مرا در میانهٔ سرنوشتی نیمه‌نوشته رها کردی.
هرچه در پِی پاسخ بودم، جز سکوت نمی‌شنیدم و جز خلأ نمی‌دیدم؛ گویی در میانهٔ داستانی مانده‌ام که صفحه‌هایش ورق می‌خورند بی‌آن‌که جمله‌ای برای من نوشته شده باشد.
 
آخرین ویرایش:
دل من این روزها به کوزه‌ای ترک‌برداشته می‌ماند که بارها ترمیمش کرده‌ام، اما هر سپیده‌دم خطی تازه بر آن می‌نشیند. هر ذرهٔ صبوری که در آن می‌ریزم، از شکاف‌های پنهانش فرو می‌چکد و ناپدید می‌شود.
زمان می‌گذرد اما شکستگی‌ها ژرف‌تر می‌گردند، کم‌تر نمی‌شوند و هر صبح ترک تازه‌ای بر آن می‌نشیند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
چشم‌اندازم مثل آینه‌ایست که زمان بر آن گردی غریب نشانده‌ است.
خیابان‌های خاطره‌ام یکی پس از دیگری روشن می‌شوند و مرا به روزهایی می‌برند که جهان بوی امید می‌داد.
اکنون اما هرچه می‌نگرم مهی سرد در افق گسترده است و فهمیدم امید، تنها از حضور تو می‌آمد.
 
آخرین ویرایش:
در سینه‌ام چیزی بی‌قرار می‌رقصد؛ مثل پرنده‌ای که راه آسمان را گم کرده است. نه می‌تواند پرواز کند و نه جایی برای نشستن پیدا می‌کند.
هر نسیمی از یاد تو این اشک پنهان درون چشم‌هایم را جاری می‌کند، بی‌آنکه مجالی برای رهایی بگذارد.
میان رفتن و ماندن آویخته‌ام؛ جایی که نه زندگی مرا می‌پذیرد و نه مرگ مرا می‌برد.
 
آخرین ویرایش:
فصل‌ها می‌آیند، اما به کوچهٔ من که می‌رسند راهشان کج می‌شود.
شکوفه‌ها می‌شکفند و باد عطرشان را می‌پراکند، اما دل من دیگر بیدار نمی‌شود.
طبیعت راه خود را می‌رود و من در جایی مانده‌ام که فصل‌ها دیگر به آن راهی ندارند. هر نشانه‌ای از بهار، تنها یاد تو را زنده می‌کند. بهار برایم از بوی شکوفه نمی‌آمد؛ از عطر تو می‌آمد.
 
آخرین ویرایش:
واژه‌هایی که هرگز گفته نشدند، اکنون در سینه‌ام انباشته‌اند و یکی‌یکی بر روحم سنگینی می‌کنند. هرکدامشان داستانی ناگفته است که مجال رهایی نداشتند.
کاش آن روزها زبانم یارای سخن گفتن می‌یافت. اکنون، اما تنها پژواک این ناگفته‌ها باقی است که در عمق جانم می‌چرخند و این خاموشی از هر فریادی سهمگین‌تر است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غروب آخر هنوز چون خنجری زیر دلم می‌تپد. آسمان رنگ می‌باخت، باد آرام می‌وزید و من نمی‌دانستم آن لحظه‌ها واپسین دیدار ماست. سخنانی ساده میانمان گذشت؛ همان‌هایی که بارها گفته بودیم، اما آن سادگی، پرده‌ای بر حقیقت تلخ بود.
تلخی در رفتنت نبود؛ در ندانستن آخرین بودن آن لحظه بود.
 
آخرین ویرایش:
چه دیر فهمیدم که سادگی روزمره‌ها، گران‌بهاترین بخش زندگی است. لحظه‌هایی که بی‌تأمل می‌گذشتند، همان‌هایی بودند که باید می‌پرستیدم. در کنار تو بودن چنان معمولی جلوه می‌کرد که ارزشش را درنیافتم. اکنون هر خاطره‌ای مرا صدا می‌زند‌ و من تازه فهمیده‌ام چه چیز را از دست داده‌ام... تمام جانم را!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین