اختصاصی شاهنامه

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع :)MAHAK
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

:)MAHAK

گرگینه
منتقد ادبی
ناظر ارشد آثار
ژورنالیست
تیم‌تعیین‌سطح
رمان‌خـور
نوشته‌ها
نوشته‌ها
3,123
پسندها
پسندها
20,862
امتیازها
امتیازها
813
سکه
3,954
به نام خداوندِ قلم



قسمت_اول


کیومرث
پادشاهی کیومرث، اول ملوک عجم سی سال بود

آن زمان که هیچ کس نمی داند اولین پادشاه ایران که بود، جز آنکه نسل اندر نسل از پدر به پسر رسیده، اما سراینده ی شاهنامه، داستان را چنین آغاز می کند:

در روز اول فروردین ماه، کیومرث تاج شاهی بر سر نهاد و جایگاه سلطنتش را در دل کوه بنا کرد. کیومرث سپاهی گرد آورد و چون پوشیدنی ای جز پوست حیوانات نبود، خود و سپاهیانش از پوست پلنگ پوششی برای خود ساختند. کیومرث سی سال بر جهان حکمرانی کرد. از هر جانوری یک جفت (نر و ماده) پرورش می داد. پسری زیبا و هنرمند به نام سیامک داشت که بسیار به او عشق می ورزید. سیامک نیز همچون پدر لایق تاج و تخت پادشاهی بود.

کیومرث در کمال سعادت و خوشبختی روزگار سپری می کرد و هیچ غم و دشمنی نیز نداشت، به جز دیوی بداندیش که نسبت به او حسادت می کرد و همیشه در فکر تصاحب تاج پادشاهی بود.

به رشک اندر اهریمن بدسگال
همی رای زد تا بیاکند یال

این دیو پسری داشت که مانند گرگ درنده خو بود. این پسر که در میان سپاه بزرگ و دلاور شده بود، سرانجام با لشکری گران به سوی کیومرث یورش آورد و خواست با شکست لشکر شاه، تاج و تخت شاهی را از آن خود کند.
دو لشکر به هم درآویختند و جنگی سخت درگرفت. لشکر اهریمن درهم شکست و بازگشت.

ادامه دارد.📜
 
قسمت_دوم


در برگ پیش خواندیم که پسر دیو بر کیومرث یورش برد تا تاج و تخت را از آن خویش کند. لشکر اهریمن در هم شکست و بازگشت.

و حالا ادامه ی داستان:

پس از مدتی فرشته ای بر کیومرث ظاهر شد و او را از سرنوشت فرزندش آگاه ساخت. وقتی سیامک از موضوع باخبر شد، سپاهی گرد آورد و به جنگ ديو شتافت.
بپوشید تن را به چرم پلنگ
که جوشن نبود آن که آئین جنگ

رفتن سیامک به جنگ دیو و کشته شدن او

دیو چون از آمدن سیامک آگاه شد با لشکری عظیم به مقابله ی او شتافت. سیامک وارد میدان شد و حریف طلبید، بچه دیو با وی در آویخت. سیامک را به خاک افکند و با چنگالش پهلوی او را درید. چون سیامک کشته شد، لشکر بدون سپهسالار به سوی کیومرث بازگشت. وقتی کیومرث از مرگ فرزند آگاه شد از تخت فرود آمد و آنقدر در مرگ فرزند بر سر و صورت زد که رخساره اش از خون سرخ شد، کیومرث یک سال به سوگواری پرداخت تا اینکه سروشی پیام آورد که پیش از این خودت را آزار مده، سپاهی گرد آور و به فرمان یزدان به سوی دیو بدسگال حمله کن و گیتی را از وجود او پاک ساز. باشد که دل تو نیز آرام گیرد. کیومرث از آن به بعد شب و روز از فکر جنگیدن با دیو بدسگال خواب به چشمانش نمی آمد.

سیامک خجسته یکی پور داشت
که نزد نیا جای دستور داشت

گرانمایه را نام هوشنگ بود
تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود

به نزد نیا یادگار پدر
نیا پروریده مر او را به بر

کیومرث بعد از کشته شدن سیامک تمام سعی خود را برای تربیت هوشنگ، فرزند او، به کار بست و چون هوشنگ به جوانی رسید، یلی نامدار و جنگجویی بی همتا شد.

ادامه دارد.📜
 
قسمت_سوم

در برگ قبل خواندیم پس از مرگ‌ سیامک، پسرش هوشنگ‌ چون یادگاری عزیز در نزد پدربزرگ رشد کرد و تعلیم یافت و یلی نامدارخ شد.

و اینک:

رفتن هوشنگ و کیومرث به جنگ دیو و کشته شدن دیو و مرگ کیومرث

کیومرث قصد جنگ با دیوان کرد، برای همین هوشنگ را نزد خود خواند و

همه گفتنی ها بدو باز گفت
همه رازها برگشاد از نهفت

که من لشکری کرد خواهم همی
خروشی برآورد خواهم همی

ترا بود باید همی پیش رو
که من رفتنی ام تو سالار نو

کیومرث لشکری از مرغان، وحوش، دد و دام گرد آورد و خود در قلب لشکر همراه هوشنگ و پیشاپیش سپاه به سوی دیو حرکت کردند. چون دیو از آمدن کیومرث آگاه شد، فریادی از روی خشم کشید و به جنگ آنها شتافت. دو سپاه به هم درافتادند و جنگی سخت درگرفت. لشکر کیومرث دیوان را به ستوه آوردند.
هوشنگ نیز با دیو بزرگ در آویخت.

کشیدش سر و پای یکسر دوال
سپهبد بريد آن سر بی همال

به پای اندر افکند و بسپرد خوار
دریده برو چرم و برگشته کار

وقتی دیو کشته شد، کیومرث از این که کین فرزندش چنین بازستانده شد، دلش آرام گرفت. به زودی زمان مرگ کیومرث فرارسید و کیومرث در حالی که جهان را از بیداد پاک کرده بود، با آرامش خاطر رخت از دنیا بربست.

جهان سر به سر چون فسانه ست و بس
نماند بد و نیک بر هیچ کس

جهان فریبنده را گرد کرد
ره سود پیمود و مایه نخورد

جهاندار هوشنگ با رای و داد
بجای نیا تاج بر سر نهاد

ادامه دارد.📜
 
قسمت_چهارم


پیشتر خواندیم کیومرث و نوه اش هوشنگ در جنگ با دیو پیروز شدند و داد سیامک بستاندند. مرگ کیومرث فرا رسید و نوه اش بر جای او تکیه زد.

هوشنگ
پادشاهی هوشنگ چهل سال بود

هوشنگ چهل سال به دادگری فرمان راند و در این مدت برای آبادانی کشور همت گماشت.

به فرمان یزدان پیروزگر
به داد و دهش تنگ بسته کمر

وز آن پس جهان یکسر آباد کرد
همی گیتی پر از داد کرد

برآوردن آهن از سنگ

هوشنگ به منظور آبادانی کشور، ابتدا با درایت از سنگ، آهن استخراج کرد و چون آهن را شناخت شغل آهنگری برگزید و از آهن تبر، اره و تیشه ساخت؛
سپس با هدایت آب از دریا و رودها به مزارع کشاورزی را رونق بخشید.

بسنجيد پس هر کسی نان خویش
بورزید و بشناخت سامان خویش

از آن پیش کاین کارها شد بسیج
نبد خوردنی ها به جز میوه هيچ

همه کار مردم نبودی به برگ
که پوشیدنیشان همه بود برگ

پرستیدن ایزدی بود پیش
نیا را همین بود آئین و کیش

به سنگ اندر آتش ازو شد پدید
کزو روشنی در جهان گسترید

ادامه دارد.📜
 
قسمت_پنجم

پیش تر خواندیم هوشنگ نوه ی کیومرث پادشاه شد و به آبادانی کوشید و آهن را شناخت.

حال چگونگی ماجرا:

بنیاد نهادن جشن سده
روزی هوشنگ با همراهانش به سوی کوه رفت. ناگهان از دور ماری نمایان شد:

دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون

هوشنگ سنگی برداشت و به طرف مار حمله ور شد. با تمام قدرتش سنگ را به طرف مار پرتاب کرد ولی مار گریخت و سنگ بر روی سنگ دیگری فرود آمد، آن چنان که:

فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

نشد مار کشته ولیکن ز راز
پدید آمد آتش از آن سنگ باز

به این ترتیب همگان راه برافروختن آتش را آموختند. هوشنگ از این هديه ی آسمانی خوشحال شد و خداوند را سپاس گفت. آتش را قبله گاه خود کرد و آن را نشانه ی فروغ ایزدی دانست و آنگاه همگان را به سپاس و نیایش خداوند یکتا فراخواند و سفارش کرد تا آتش را گرامی بدارند. هوشنگ جشنی بر پا کرد و نام آن را سده گذاشت. این جشن تاکنون از او به یادگار مانده است.

ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار

کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی ازو یاد کرد

هوشنگ حیواناتی مانند گورخر، گوزن، گاو، خر و گوسفند را برگزید و به همه سفارش کرد کهخ به پرورش این حیوانات و هر حیوان دیگری که پوست خوبی دارد، همت کنند تا بتوانند از پوست آنها چرم تهیه کنند و مشکل پوشاک مردم حل شود.

ببخشید و گسترد و خورد و سپرد
برفت و جز از نام نیکی نبرد

چهل سال با شادکامی و ناز
به داد و دهش بود آن سرفراز

بسی رنج برد اندر آن روزگار
به افسون و اندیشه ی بی شمار

چون روزگار هوشنگ سپری شد، فرزندش طهمورث بر تخت نشست و تاج شاهی بر سر نهاد.

ادامه دارد...📜
 
قست_ششم

پیش از این خواندیم هوشنگ چگونه بر آتش و آهن دست یافت و سده را بنیان گذاشت. پادشاهیِ عادلانه ی او ۴۰ سال بود و سپس طهمورث، پسرش، وارث تاج و تخت شد.

ادامه ی داستان:
طهمورث
پادشاهی طهمورثِ دیوبند سی سال بود

چون طهمورث بر تخت شاهی تکیه زد، همه ی موبدان و لشکریان را فراخواند و خطاب به آنان گفت: «اکنون که تخت و تاج شاهی به من رسیده است، تمامی تلاش خود را به کار خواهم گرفت تا جهان را از بدی ها پاک کنم و خوبی ها را در تمام سرزمین های تحت فرمان بگسترم.»
طهمورث مانند پدر در پرورش دام کوشش می کرد تا این که سرانجام توانست از پشم و موی حیوانات صنعت ریسندگی و بافندگی را به وجود آورد. از آن پس مردم از لباس های بافته شده استفاده می کردند. طهمورث به پاس همه ی این نعمت ها که خداوند به او و مردمش عطا کرده بود، شکر خدای به جای آورد و مردم را به پرستش ایزد یگانه فراخواند و پیوسته سفارش می کرد تا از یاد خداوند بزرگ غافل نباشند.

که او دادمان بر ددان دستگاه
ستایش مر او را که بنمود راه

در دستگاه طهمورث، نیک مردی به شغل خدمتکاری مشغول بود که شیداسپ نام داشت. شیداسپ آن قدر پرهیزگار بود که اغلب روزها روزه بود و شب ها به نماز و عبادت می پرداخت. شاه او را چون سرمایه ای می دانست و همیشه او را گرامی می داشت. شیداسپ همیشه راه نیکی و خوبی را به شاه نشان می داد و به این ترتیب پایه های سلطنتش را محکم می کرد، تا آنجایی که طهمورث از تمامی بدی ها پاک شد و همه سر در تمکین او داشتند و در سایه ی عدالت و خوبیِ شاه، زندگی سعادتمندانه ای برای مردم رقم خورد.

ادامه دارد...📜
 
قسمت_هفتم



پیش از این خواندیم طهمورث دیو بند سی سال پادشاهی کرد و بسیار نیک سرشت، خداپرست و شکرگزار بود.

و اینک:
چو دیوان بدیدند کردار اوی
کشیدند گردن زگفتار اوی

شدند انجمن دیو بسیار مر
که پردخته ماند ازو تاج زر

بند کردن طهمورث دیوان را و مرگ او

وقتی طهمورث از بداندیشی دیوان آگاه شد، خشمگین لباس رزم پوشید و عزم نبرد با آنان کرد. از طرفی تمامی دیوان و جادوگران گرد آمدند و سپاهی به فرماندهی دیو سیاه به مقابله ی لشکر طهمورث آمد.

دیوان چنان غوغا و هیاهو برپا کردند که زمین و هوا را غباری تیره فراگرفت و چشم، چشم را نمی دید. از یک طرف غريو ديوان و آتش و دود و از طرف دیگر سپاه دلير طهمورث که در مقابل هم صف آرایی کرده بودند.

سرانجام جنگی سخت درگرفت که چندان هم طول نکشید. سپاه طهمورث بیشتر دیوان را به بند کشیدند و بسیاری از آنان را کشتند. وقتی اسیران را پیش طهمورث آوردند، دیوان به التماس از او خواستند به آنان امان دهد و در مقابل هنری به او خواهند آموخت که در تمامی عمر به کارش بیاید.

نبشتن به خسرو بیاموختند
دلش را به دانش برافروختند

نبشتن یکی نه که نزدیک سی
چه رومی چه تازی و چه پارسی

چه سغدی و چینی و چه پهلوی
ز هر گونه ای کان همی بشنوی

جهاندار سی سال از این بیشتر
چگونه پدید آوریدی هنر

سرانجام، روزگار طهمورث نیز به سر آمد و با درگذشت طهمورث فرزند او جمشید بر تخت شاهی تکیه زد.

جهانا مپرور چو خواهی درود
چو می بدروی پروریدن چه سود

برآری یکی را به چرخ بلند
سپاریش ناگه به خاک نژند

ادامه دارد...📜
 
قسمت_هشتم

و این گونه خواندیم که روزگار پر از نیک خواهی طهمورث به سرآمد و جمشید بر جای او تکیه زد.

و اما جمشید:
پادشاهی جمشید هفت صد سال بود

چون جمشید به سلطنت رسید بر آن شد تا بدی ها را ریشه کن سازد و به جای آن روح و روان را به روشنی هدایت کند.

اولین کارش تغییر شکل سازوبرگ جنگی بود به طوری که با ذوب کردن آهن، از آن جوشن، خود، زره و دیگر سازوبرگ جنگی ساخت. برای این منظور پنجاه سال رنج برد تا توانست از محصولاتی که از آهن به دست می آورد گنجی فراهم سازد. سپس در فکر جامه ای شد که در جنگ و نبرد به کار آید.

ز کتان و ابریشم و موی و قز
قصب کرد پرمایه دیبا و خز

بیاموختشان رشتن و تافتن
به تار اندرون پود را بافتن

چو شد بافته شستن و دوختن
گرفتند از او یکسر آموختن

بعد از تمام این کارها، شورایی با حضور نمایندگانی از هر صنف تشکیل داد و این در حالی بود که پنجاه سال از زندگی اش می گذشت.

اولین گروه، موبدان بودند که چون شغلشان جز عبادت نبود، در دل کوه برایشان معبدهایی بنا کرد.

گروه دیگر، نظامیان بودند؛ شیر مردان جنگاوری که به کار پاسبانی از کشور مشغول بودند.

گروه سوم، برزگران بودند که به کاشت و داشت و برداشت سرگرم شدند و
هیچگاه منت پذیر کسی نبودند.

پ.ن:
قَز: ابریشم
قَصب: پارچه ای ظریف از کتان

ادامه دارد...📜
 
قسمت_نهم

پیش تر از سه گروه در زمان جمشید گفتیم: گروه اول موبدان، دوم نظامیان و سوم برزگران.

اینک چهارمین گروه و بقیه ی ماجرا:
گروه چهارم پیشه وران بودند که برای کسب و کار بهتر همیشه به دنبال راهی تازه می گشتند.

به این ترتیب، جمشید برای هر یک از این گروه ها جایگاهی مشخص کرد تا هر کسی قدر و شان خود را بداند.

پس از آنکه تمامی کارها بر وفق مراد شد، دیوان را واداشت تا از خاک و آب، خشت بسازند و به کمک آنها عمارت ها و کاخ های بلندی بنا کرد و همین باعث شد جامعه، شکل شهر نشینی به خود بگیرد.

آنگاه از سنگ ها گوهرهای مختلفی مانند زمرد، یاقوت، طلا و نقره به دست آورد. سپس عطرهای گوناگونی چون کافور، مشک، عود و عنبر و گلاب تولید کرد و برای پیشگیری و درمان و تشخیص بیماری ها رازهای زیادی کشف کرد.

جمشید با رونق دادن به صنعت کشتی سازی به کشورهای مختلف سفر کرد و این گونه بود که هیچ رازی را نگشوده نگذاشت و از این نظر یکه تاز جهان شد.

جمشید برای خود تختی ساخت و آن را با گوهرهای فراوان آراست، چنانکه هیچ دیوی را یارای دست یازیدن به آن نبود. پس روز بر تخت نشستنش را که هم زمان با اول فروردین ماه بود، نوروز نامید و همه جا جشن و سرور بر پا شد.

بزرگان به شادی بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند

چون این جشن فرخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان یادگار

چنین سال سیصد همی رفت کار
ندیدند مرگ اندر آن روزگار

وقتی جمشید بر جهان استیلا یافت، غرور و کبر او را گرفت و باعث شد فر کیانی از او روی بگرداند. تا قبل از این مردم جز خوبی از پادشاه ندیدند.

ادامه دارد...📜
 
قسمت_دهم


خواندیم که چون جمشید بر جهان استیلا یافت، دچار کبر شد و فر کیانی از او روی برگرداند.

اینک:
سرپیچی جمشید از فرمان خدا و برگشتن روزگار از او چون جمشید به شوکت و عظمت سلطنتش نگاه افکند، کسی را در جهان برتر از خود ندید. از این رو مغرور شد و از فرمان یزدان سر باز زد. تمام بزرگان لشکر را فراخواند و این گونه سخن راند: «در این جهان برتر از خود کسی را نیافتم. تمام هنرها از من به وجود آمد. در کجای جهان پادشاهی چون من می شناسید؟ جهان آرایشش را مدیون من است، همه چیز را از من دارید. هوش و جانتان در دست من است. شما نمی توانید همتایی برای من بیابید.»

وقتی جمشید این سخنان بگفت، فر ایزدی از او روی برتافت. بعد از گذشت بیست و سه سال، ناسپاسی او باعث شد لشكريانش از هم پراکنده شود. چون بخت جمشید واژگونه شد، هراس بر دلش چیره گشت و برای درمان این درد تنها راه چاره را پوزش از کردگار دانست. اما دیگر بسیار دیر شده بود.

همی کاست زو فره ایزدی
برآورده بر وی شکوه بدی

داستان مرداس پدر ضحاک
در این روزگار مردی بود از دیار تازیان که هم شاه بود و هم نیک مرد و از ترس خداوند همیشه در حال عبادت بود. نام بزرگش مرداس بود. مرداس روزگارش را به عدل و داد می گذراند. هزار جانور اهلی داشت که شیر آنها را به نیازمندان می داد.

مرداس پسری داشت که از مهر و عاطفه بویی نبرده بود. نام این پسر جاه طلب ضحاک بود. ضحاک بسیار جسور و ناپاک بود و چون ده هزار اسب تازی داشت، او را بیوراسب لقب داده بودند.

سحرگاهی ابلیس خود را به سان نیکخواهان در آورد و بر وی ظاهر گشت.

دل مهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد

همانا خوش آمدش گفتار اوی
نبود آگه از زشت کردار اوی

بدو داد هوش و دل و جان پاک
پراکند بر تارک خویش خاک

وقتی ابلیس فهمید که دل جوان ساده را با خود همراه کرده، شاد شد. او از تهی مغزی ضحاک استفاده کرد و با سخنان زیبا و شیرین وی را فریفت، پس گفت: «بدان که دانسته های بسیاری دارم که کسی جز من از آنها آگاه نیست.»
ضحاک مشتاقانه گفت: «بیشتر از این درنگ جایز نیست، از تو می خواهم
آنها را به من بیاموزی»

ادامه دارد...
 
عقب
بالا پایین