«قاتل زندگی»
این داستانک بر اساس تخیلات نویسنده نوشته شده است و هیچ کدام از عناصر داستان واقعی نیستند.
در آن شهر خاطره ها را می فروختند؛و من دنبال خاطره ها می گشتم که خاطره ای توجهم را جلب کرد.سعی کردم به آن دست بزنم و آن را برای خودم نگه دارم؛اما فروشنده جلویم را گرفت.
-این خاطره فروشی نیست.
شبیه بچه هایی که پدرشان خواهش می کنند تا برایشان خوراکی بخرند،به فروشنده نگاه کردم.
زانو هایم خم شدند و روی زمین نشستم و شروع به گریه کردم.اشک ها از گونه هایم سرازیر می شدند.همه به من خیره شده بودند.
-خواهش میکنم؛اون خاطره تمام دلیل زندگی من بود...ازم نگیرش...اون خاطره باعث شد که بتونم زندگی کنم...من...
باران بارید و آن خاطره را یادم آورد...
-من می خواهم این خاطره را برای همیشه داشته باشم!
شبیه روانی ها به سمت خاطره چنگ می زدم و مردم جلویم را گرفته بودند.
-چی کار می کنی دختر خانم؟!
جیغ بلندی کشیدم و محکم تر خودم را هل دادم.
-۱۲ سپتامبر سال ۲۰۱۲-
-داری میای؟!
او ایستاد و نفس نفس زد.
-وایسا!خواهش میکنم!
-نه!دیگه دیره!
لبخندی احمقانه بر روی صورتم نقش زده بود و همچنان می دویدم؛
او هم مجبور بود بدود.
-مدرسه الان شروع میشه!داری منو کجا می بری؟!
-حرف نزن و فقط بدو!
-۲۷ سپتامبر سال ۲۰۱۲-
-آی!
روی زمین افتاد.
-بلند شو!بدو!
دویدم و او را تنها گذاشتم.
و افسوس می خورم؛
که چرا او را با دست و پا و لباس خونی رها کردم؛
که او را وسط خیابان رها کردم؛
من یک قاتل روانی بودم؛
چند سال در زندان ماندم؛
و افسوس خوردم؛
افسوس...که من...با دست های خودم...او را کشتم.
تنها کسی که...
دلیل زندگی من بود؛
مادرم.
من تمام زندگی ام را کشتم؛...
:)
-TAAHA