چالش تمرین نویسندگی[16]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ایراندخت
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

ایراندخت

منتقد ادبی
منتقد ادبی
نویسنده نوقلـم
مدیر بازنشسته
نوشته‌ها
نوشته‌ها
790
پسندها
پسندها
3,440
امتیازها
امتیازها
288
سکه
6,155
«بسمه‌ رب الجنوب»
.
.
.
به عنوان یک نویسنده جمله‌ی زیر رو ادامه بده:
در آن شهر خاطره‌ها را می‌فروختند؛ و من دنبال خاطره‌ها می‌گشتم که...
 
در آن شهر خاطره‌ها را می‌فروختند؛ و من دنبال خاطره ‌ها می‌گشتم. خاطراتی که مدت‌ها پیش در گذشته جایشان گذاشته بودم!
من به دنبال خاطره‌هایی می‌گشتم که روزی خودم تصمیم به فراموشی‌شان گرفته‌ بودم!
آری، برخی خاطرات تلخ‌اند و تلخ می‌مانند اما درحین تلخی در کنج ذهنت صفحه‌ای از آن را ورق می‌زنی... زیرا برایت ارزشمند هستند؛ تو روزی آن‌ها را زندگی کردی!
من به دنبال خاطره‌هایی می‌گردم که روزی ترکشان کرده بودم و اکنون خودم به دنبال‌شان می‌گردم تا فقط بار دیگر صفحه‌ای از آن را ورق بزنم!
 
در آن شهر خاطره‌ها را می‌فروختند؛ و من دنبال خاطره‌ها می‌گشتم که در میان انبوه خاطرات، خاطره آشنای را پیدا کردم زیر خروارها خاطره در حال دفن شدن بود. سراسیمه او را بیرون کشیدم درست مثل یک قاب متحرک بود سراسرش را گردوغبار گرفته بود گویا کسی مدت ها بود به او سر نزده.
در میان خاطرات غریبی گیر کرده بودم خاطره آشنایم را در آغوش کشیدم و یک آن به قلبم پیوند خورد.
و دوباره وارد آن خاطره شیرین شدم وجودش برایم شور و شعف بود ضربان قلبم به طرز هیجان انگیزی بالا رفته بود میخ نگاه سوزانش شده بودم و حرکاتش را موشکافانه زیر نظر داشتم بدن منعطفش با آن رقص دلبرانه دوباره مرا به جنون کشید این زیبایی خالص را چشم هایم تا به حال به خود ندیده بود
دست هایش را با ریتم ملودی پروانه وار می چرخاند و قلب بی جان من را هر بار محکم به قفسه سینه‌ام می کوباند.
با اتمام نمایش ماهرانه‌اش لبخندی به من زد و سالن را ترک کرد قلبم بی قرار شد در همین چندثانیه رفتنش دلم برایش تنگ شد
به یک باره چیزی از روحم کنده شد خاطره اش که وارد قلبم شده بود از مغزم خارج شد.
دستی به لباس آبی چروک شده‌ام کشیدم و خودم را از روی تخت فلزی دوست نداشتنی به گوشه پنجره رساندم.
نگاهم به تابلویی زنگ زده و رنگ رو رفته‌ای که داشتند بالای در تنظیم‌اش میکردند برخورد کرد نوشته‌اش حالم را دگرگون کرد آرام زیرلب خواندمش:
- بیمارستان اعصاب و روان.
 
در آن شهر خاطره‌ها را می‌فروختند؛ و من دنبال خاطره‌ها می‌گشتم که بوی نم باران پیاده‌روهای کودکی‌ام را داشته باشند.
در میان ویترین‌های غبارگرفته‌ی دکان‌های کهنه‌فروش، خاطره‌ها به شکل اشیای کوچکی درآمده بودند؛ یکی به شکل لنگه‌ی گوشواره‌ای زنگ‌زده، دیگری در قامت یک بلیت اتوبوس که تاریخش به چهل سال پیش برمی‌گشت. صاحب مغازه‌ی آخر، پیرمردی که انگار خودش هم تکه‌ای از همان کالاهای فروشی بود، با لبخندی که بوی خاک باران‌خورده می‌داد، گفت: «به دنبال آنی می‌گردی که دیگر در هیچ تقویمی یافت نمی‌شود؟»
سکوت کردم. او می‌دانست که من نه برای خریدن یک شیء، بلکه برای بازخریدن تکه‌ای از دست‌رفته از روح خودم آمده‌ام؛ همان لحظه‌ای که پیش از غروب، در خانه‌ی قدیمی، دست گرم مادرم را برای آخرین بار در دست داشتم. دستانم را به سوی قفسه‌ی تاریک گوشه‌ی مغازه دراز کردم؛ جایی که غبار، سنگین‌تر از همه جا بود و انگار خاطره‌های «ناگفته» در آنجا حبس شده بودند. در آن لحظه فهمیدم که اینجا، در این شهر، خاطره‌ها را نمی‌فروشند؛ آن‌ها را به بهای یک حسرت ابدی، معاوضه می‌کنند.
 
در آن شهر خاطره‌ها را می‌فروختند؛
و من دنبال خاطره‌ها می‌گشتم که ...
در این زندگیِ پر پیچ و خم راهی بیابم که
تلخیِ امروز را با شیرینیِ دیروز چاشنی بزنم. غرفه‌های رنگارنگ، بوی عطرِ فراموش‌شده‌ای را در هوا پراکنده بودند و هر کدام، قصه‌ای داشت برای تعریف کردن. پیرمردی دست‌فروش، با چشمانی که به وسعتِ تمامِ کوچه‌های شهر، خاطره در خود داشت، نگاهم کرد. لبخندی زد و گفت: «دنبال کدام خاطره‌ای جوان؟
آنکه چون گوهری ناب، در صدفِ زمان پنهان شده؟
یا آنکه چون نسیمی خنک، بر چهره‌یِ دلت نِشیند؟»

دست کشیدم به رویِ شیشه‌یِ غرفه‌اش. هر کدام از آن شیشه‌ها، پنجره‌ای بود به گذشته. خاطره‌یِ اولین قدم‌هایِ کودکی، هیجانِ اولین عشق، بغضِ آخرین خداحافظی، طعمِ اولین نانِ خانگی... همه چیز آنجا بود، بسته بندی شده در قوطی‌هایِ فلزیِ قدیمی، یا در بطری‌هایِ شیشه‌ایِ رنگی.

از میانِ قفسه‌ها، چشمم افتاد به یک جعبه‌یِ چوبیِ کوچک. طرحِ گُلِ سرخِ آشنایی رویش حک شده بود. انگار تمامِ خاطراتِ خوبِ دنیا، در آن جعبه خلاصه شده بود. با دست‌هایی لرزان، آن را برداشتم. پیرمرد لبخندی زد و گفت: «این را... این را اگر بخواهی، به بهایِ یک لبخندِ واقعی می‌دهم.»

نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم. آخه لبخندِ واقعی، کمیاب‌ترین کالایِ این شهر نبود؟
اما وقتی به چشمانِ پیرمرد نگاه کردم، دیدم که او خودش، لبخندِ واقعی بود. لبخندی که از عمقِ جان برمی‌آمد و به همه چیز نور میبخشید.🕊

جعبه را گرفتم و لبخندی زدم. لبخندی که از دلِ تمامِ خاطراتِ فراموش‌شده‌ام جوانه زد. و در آن لحظه، فهمیدم که خاطره‌ها نه برایِ فروختن، که برایِ زندگی کردنند. هر کدامشان، تکه‌ای از ما هستند که نباید فراموش شوند 🕊
 
آن شهر خاطره‌ها را می‌فروختند؛ و من دنبال خاطره‌ها می‌گشتم که در کوچه های قهوه فام رهایشان کردم
کودکی و لبخند های بهاری ای که عاشق پاییز شدند و ناکام رها شدند..
در پس کوچه های شهر دست فروشان و پاساژ ها مشغول فروش خاطره بودند
عجب بازاریست دنیا!
بوی قهوه که به مشامم رسید ناخداگاه به سوی خیابانی کشیده شدم
در ابتدای خیابان پلاکی قهوه ای رنگ توجهم را جلب کرد
"خیابان پاییز ، کوچهٔ خاطره ها ، پلاک ِ زندگی"
لبخندی که زدم به پهنای خیابان پیش رویم بود..
بوی خاک باران خورده و قورمه سبزی بی شک همان خوشبختی بود که هیچ فرزندی جز ، پاییز حس نمیکرد.
رقص برگ و باد ارامش بود و ارامش بود و ارامش...
«خوش امدید به زندگی»
با حرف پیرمرد به او نگاه کردم
زندگی؟
زندگی همینجاست؟
با اشک خندیدم ، با گریه رقصیدم ، با سکوت فریاد زدم
زندگی ، زندگی را یافتم..
زندگی را در خاطرات نه ، زندگی را در رمز خوشی یافتم
کلیدی که در کودکی به هوای بزرگی رهایش کرده بودم همان رمز زندگانی بود
تلاش و جست و جویی که از شوق زیستن بی کار ننشست...

دخترک پاییز
 
در آن شهر خاطره‌ها را می‌فروختند؛ و من دنبال خاطره‌ها می‌گشتم که دیدم نوری از میان آنها می‌تابد. دست بردم تا آن را بگیرم؛ اما هر چقدر که بیشتر تلاش می‌کردم به آن نزدیک شوم، انگار دورتر می‌شد. آن‌قدر در گرفتن آن ایستادگی کردم که بالاخره توانستم جسم نرم و گرم کروی را لمس کنم. لبخندی از سر رضایت زدم و گوی خاطره را به خودم نزدیک کردم. روی پایه چوبی آن نوشته بود: «بهترین روز زندگی»
تصویر مبهمی روی شیشه‌اش پدید آمد که هرچقدر به چشمانم نزدیک‌تر می‌شد، می‌توانستم آن را شفاف‌تر ببینم، تا اینکه کاملا واضح شد. خاطره آن روز نمایان شد، روزی که به کتابخانه رفتم و از میان هزاران عنوان مختلف، یکی را انتخاب کردم. مطمئن نبودم که از این کار سودی به من خواهد رسید یا فقط وقت خود را هدر می‌دهم؛ اما باید یک‌بار آن را امتحان می‌کردم. ورق زدم و صفحه اول را خواندم و کنجکاو شدم تا ادامه را بدانم و به همین دلیل به صفحه دوم رفتم و بعد سوم و چهارم و... تا اینکه فهمیدم هوا تاریک شده و کتاب‌ هم به اتمام رسیده.
آن روز، بهترین روز زندگی من بود؛ چون در جدیدی را باز کرده بودم که بستن آن برای من مشکل بود؛ اما چطور فروشنده حاضر شده‌بود چنین خاطره‌ای را به فروش بگذارد؟ آیا کسی غیر از من که آن را تجربه کرده بودم حاضر بود چنین چیزی را بخرد؟
برای یافتن این سوال گوی را از فروشنده قرض گرفتم و به داخل شهر رفتم. می‌خواستم به تعدادی از مردم نشانش بدم و بپرسم که آیا حاضر هستند آن را بخرند یا نه. اگر جوابشان مثبت بود که آدرس مغازه را می‌دادم و گوی را برمی‌گرداندم؛ اما اگر کسی آن را نمی‌خواست، بدم نمی‌آمد خاطره خوب خود را پیش خودم داشته باشم.
اندکی در هوای سرد زمستان مشغول پرس‌و‌جو شدم و بعد گوی را به مغازه برگرداندم؛ چون جواب‌هایی که شنیده بودم، من را شوکه کرده بودند. همه مردم حاضر بودند آن را به هر قیمتی که بود خریداری کنند، نه به دلیل اینکه من به کتابخانه رفته بودم، بلکه آنها در آن گوی «بهترین روز زندگی» خود را می‌دیدند.
پیرزنی ناتوان که گوشه خیابان نشسته بود، در گوی خاطره روز به دنیا آمدن تنها فرزند خود را دید و همان‌طور که اشک می‌ریخت، رو به من گفت: «چند ماه پیش فرزندم به‌خاطر سرطان از دنیا رفت.»
کودکی در آن گوی تصویر تولد خود با والدین و برادرش را دید و بعد با لبخند کودکانه‌ای گفت: «چند روز پیش پدرم با برادرم به یک خانه دیگر رفتند و مادرم گفت که هر هفته یک بار می‌توانیم آنها را ببینیم.»
و در آخر مرد جوانی که لباس‌های رسمی به تن داشت، با دیدن گوی از من خواست که آن را بفروشم؛ زیرا می‌توانست آخرین تعطیلات خانوادگی که به بخاطر کار زیاد، مدت‌ها از تجربه‌اش محروم مانده بود را در گوی ببیند.
وقتی که با چنین افرادی روبه‌رو شدم، دریافتم که خاطرات خوب و بهترین‌ روزهای زندگی، مادیات را شامل نمی‌شوند یا فقط اتفاقات خوب در آن وجود ندارد؛ بلکه لحظاتی آنان را تشکیل می‌دهد که ما از صمیم قلب خشنودی را حس کنیم، نوعی از خشنودی که با هیچ چیز دیگری برای ما تکرار نمی‌شود، چه در همان لحظه و چه بعد از مدت‌ها که نتیجه‌اش را می‌بینیم. شاید کسی با از دست دادن تمام اموال خود به جایگاهی برسد که ارزشش بیشتر از تمام چیزهای از دست رفته‌ است و بعدها با خود بگوید: «روزی که ورشکسته شدم، بهترین روز زندگی من بود.»
گوی را به مغازه برگرداندم و روی میزی گذاشتم، همچنین به فروشنده گفتم که آن را از دسترس عموم خارج نکند تا اگر کسی گذرش به آنجا افتاد، قدری از لحظات خوب زندگی خود را ببیند و بفهمد که هنوز فرصت ادامه دادن دارد، هنوز زندگی به آن اندازه از سیاهی نرسیده که بخواهد قیدش را بزند، شاید هم کسی آن را خرید تا همیشه بتواند از آن استفاده کند.
وقتی از مغازه بیرون آمدم، از پشت شیشه دیدم که فروشنده پس از تماشای گوی، به پشت پیشخوان رفت و بعد از نوشتن چیزی روی یک تکه کارتن، به سمت میز برگشته و کارتن را کنار آن تکیه داد: «خاطرات خوب قیمت ندارند و این خاطره فروشی نیست.»
 
«قاتل زندگی»
این داستانک بر اساس تخیلات نویسنده نوشته شده است و هیچ کدام از عناصر داستان واقعی نیستند.
در آن شهر خاطره ها را می فروختند؛و من دنبال خاطره ها می گشتم که خاطره ای توجهم را جلب کرد.سعی کردم به آن دست بزنم و آن را برای خودم نگه دارم؛اما فروشنده جلویم را گرفت.
-این خاطره فروشی نیست.
شبیه بچه هایی که پدرشان خواهش می کنند تا برایشان خوراکی بخرند،به فروشنده نگاه کردم.
زانو هایم خم شدند و روی زمین نشستم و شروع به گریه کردم.اشک ها از گونه هایم سرازیر می شدند.همه به من خیره شده بودند.
-خواهش میکنم؛اون خاطره تمام دلیل زندگی من بود...ازم نگیرش...اون خاطره باعث شد که بتونم زندگی کنم...من...
باران بارید و آن خاطره را یادم آورد...
-من می خواهم این خاطره را برای همیشه داشته باشم!
شبیه روانی ها به سمت خاطره چنگ می زدم و مردم جلویم را گرفته بودند.
-چی کار می کنی دختر خانم؟!
جیغ بلندی کشیدم و محکم تر خودم را هل دادم.

-۱۲ سپتامبر سال ۲۰۱۲-

-داری میای؟!
او ایستاد و نفس نفس زد.
-وایسا!خواهش میکنم!
-نه!دیگه دیره!
لبخندی احمقانه بر روی صورتم نقش زده بود و همچنان می دویدم؛
او هم مجبور بود بدود.
-مدرسه الان شروع میشه!داری منو کجا می بری؟!
-حرف نزن و فقط بدو!

-۲۷ سپتامبر سال ۲۰۱۲-

-آی!
روی زمین افتاد.
-بلند شو!بدو!
دویدم و او را تنها گذاشتم.
و افسوس می خورم؛
که چرا او را با دست و پا و لباس خونی رها کردم؛
که او را وسط خیابان رها کردم؛
من یک قاتل روانی بودم؛
چند سال در زندان ماندم؛
و افسوس خوردم؛
افسوس...که من...با دست های خودم...او را کشتم.
تنها کسی که...
دلیل زندگی من بود؛
مادرم.

من تمام زندگی ام را کشتم؛...
:)

-TAAHA
 
در آن شهر خاطره‌ها را می‌فروختند؛ و من دنبال خاطره‌ها می‌گشتم که به یک ناشناس برخورد کردم. به نشانه احترام، کلاهم رو برداشتم و سرم رو کمی خم کردم : عذر میخوام.
مرد کلاهش رو جلوتر کشید و سریع‌تر رد شد.
فکر کنم یک پنی سود کردم. همین الان یک خاطره بی معنی برام ثبت شد. بهرحال بهتر از هیچی ـه. نه؟
دکمه‌های کتم همین دیروز افتادند پس فکر کنم یکی از سلاح‌هامو در برابر سوز جانسوز لندن از دست دادم.دست‌هامو دور خودم پیچیدم و ویترین فورشگاه‌ها رو برانداز کردم.
برای یک حسابدار خاطره عاشقانه زیاد بدرد بخور نیست اینطور فقط اعداد از دستم لیزر می‌خورند.
فروشگاه بعدی خاطرات غرور آفرین می‌فروخت. برای این نوع خاطره باید درآمد کل سالم رو خرج کنم. میدونم، میدونم! هرکس از این فروشگاه خرید کرده راضی بوده ولی خب، لااقل من اونقدر پولدار نیستم.
فروشگاه بعدی، شادی بود. خب این یکی خیلی شانسی هست. ممکنه یک خاطره شاد از خوردن بستنی شکلاتی در 5 سالگی باشد یا اولین بوسه با عشق زندگی‌ات یا زمانی که توسط میلیون‌ها نفر تشویق شدی. بهرحال، هزینه زیادی رو نمی‌طلبه و حسابدارها هم به رغم شغل خسته کننده‌شان، قطعا یکی از این خاطرات نیاز دارند.
به محض باز کردن در صدای زنگوله‌ای در گوشم پیچید. نورهای آفتابی ریز و درشت همه جا دیده می‌شد. انگار صاحب این فروشگاه بخشی از خورشید را خریده باشد. دیگر خبری از سو جانسوز لندن نبود. بوی شکلات داغ در فضا پیچیده بود و مردم با دهن‌های گشادشان یک فنجان از آن را می‌نوشیدند.
کتم رو درآوردم. امیدوارم کسی دکمه‌های آویزان آن را ندیده باشد.
صدای همهمه در گوشم پیچید. انگار اینجا کمی، فقط کمی کمتر تنها هستم.
-میتونم کتتون رو آویزان کنم آقا؟
سرم رو تکون دادم و کت رو به دست‌هاش سپردم.
+یک فنجان هات چاکلت میل دارید؟
باید برای تاکسی برگشت پولم رو نگه می‌داشتم.
+فنجان اول رو مهمان ما هستید آقا!
شانه‌هایم رو بالا انداختم : ممنونم؟
هات چاکلت در فنجان‌های ظریف انگلیسی سرو می‌شد. برای مدت زمان زیادی گرم می‌ماندند و باعث می‌شد مثل یک اشراف‌زاده بنظر بیایی؛ حتی برای کسی مثل من!
گویا بحث کردن در این منطقه آزاد بود. میتونستم کلمات بقیه را اطرافم بشنوم.
-شورشی‌ها تهدید به بمب گذاری فروشگاه‌ها کردند
: آه محض رضای خدا من درآمد دوماه ـم رو برای خاطره شادی دادم. حرومش نکن مرد!
+کجا می‌تونیم دربارش حرف بزنیم دیگه؟ باید فرصت رو غنیمت بشماریم تا اینجا هستیم.
* من سه تا خاطره خریدم و حدس بزنید چی؟ همشون خاطرات خوردن غذاهای مادربزرگم بود. چه بدشانسی!
هات چاکلتم رو هورت کشیدم. فروشگاه شادی واقعا سرگرم کننده است.
بین حرفشون پریدم : اگه فروشگاه‌های خاطره فروشی از بین برن چه اتفاق میوفته؟
چند ثانیه مکث کردند. حس می‌کنم باید از تعجب باشد؟
- هیچوقت نمی‌تونی خاطراتتو بخری دیگه؟
دستم رو به چانه‌ام کشیدم : اگه فروش خاطره مختل بشه بهتر نیست؟ اینطوری دیگه کسی بای ساختن خاطره بازخواستمون نمی‌کنه. یا از شر فرایند ماهانه پاکسازی خلاص می‌شیم. میدونید چقدر باید برای نگه داشتن خاطره هویت ـم خرج کنم؟
همه در سکوت سر تکون دادند.
بین جمعیت کسی اسمم رو صدا زد : آقای جان بِنِت. آقای جان بِنِت به خاطره یابی.
سرم رو خم کردم : باید از حضورتون مرخص بشم آقایون.
آخرین جرعه از هات چاکلت رو نوشیدم و روی نزدیک ترین میز گذاشتم : کجا باید برم؟
راهنما با لباس تماما زرد به در زرد رنگ اشاره کرد : از این طرف آقا!
وارد اتاق شدم. دور تا دور اتاق سفید رنگ بود و تقریبا چشم از میزان یکدستی رنگ توانایی شناخت اجزا رو نداشت.
تنها یک صندلی زرد رنگ وسط اتاق قرار گرفته شده بود و یک میز زرد معکبی کنار آن.
روی میز گیرنده عصبی و دستمال و آب قرار داشت؛ چه ضیافتی!
- روی صندلی بنشینید و گیرنده عصبی رو روی گیج‌گاه خود قرار بدید. چشم‌هاتون رو ببندید و آماده باشید. در صورت بروز هرگونه مشکل دکمه زرد رنگ کنار صندلی رو فشار بدید.
و بی معطلی بیرون رفت و در رو بست.
گیرنده با سوزش کوتاهی روی گیجگاهم جای گرفت. چشم‌هایم ناخوداگاه بسته شد.
"در هیاهوی جمعیت صدای جیغ و داد می‌آمد. دیدم تار شده بود و نفس نفس میزدم. باد سردی به صورتم میخورد و زخم‌های ناشناخته‌ام را می‌سوزاند.
نفس عمیقی کشیدم. احساس آزادی میکردم. خواستم کتم رو ببندم که متوجه شدم دکمه‌اش نیست. باید در بین آوار باشد.
با دیدن ذوب شدن دکمه‌ام بین بقیه گیرنده‌های عصبی از ته دل احساس خوشحالی کردم.
گرمای خورشید اجاره‌ای فروشگاه به خاکستر تبدیل شده بود و سرمای دلپذیر آن وجودم را می‌لرزاند.
مردم از ترس ساکت مانده بودند و دیگر اجازه بحث نداشتند.
چطور می‌خواستند مرا دستگیر کنند؟ امروز نوبت پاکسازی ماهانه ـم هست."

به محض سکوت و اتمام خاطره گیرنده عصبی رو بیرون کشیدم و شکستم. چه خوش‌شانسی‌ای!
فکر کنم باید از حسابداری استعفا بدم.

کلوطو-
 
در آن شهر، خاطره‌ها را می‌فروختند و من دنبال خاطره‌ها می‌گشتم تا گلی در میانه قلبشان بکارم، تا حیات بر خاطر زندگی بماند. در آن شهر، مردان مشتاقانه نسیان میخریدند تا مبادا عشقی زنده بماند.
نام همه دختران شهر خاطره بود و عامل افتراقشان، نام مردی که به آن منسوب میشدند. خاطره ها با چهره هایی خالی از رنگ و چشمانی بی شوق در شهر میچرخیدند. امید از این شهر رفته بود و همه دختران را در غم غیبت خود فرو برده بود. امید بود که میتوانست و میخواست دختران را از خودشان و از مردان نجات دهد. در غیاب امید که برای یافتن اکسیر شادی به دوردست ها رفته بود، من، آرزو بودم، تنها زنی که نامش خاطره نبود ولی در پی خاطره ها بود.
 
عقب
بالا پایین