چالش تمرین نویسندگی[17]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ایراندخت
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

ایراندخت

منتقد ادبی
منتقد ادبی
نویسنده نوقلـم
مدیر بازنشسته
نوشته‌ها
نوشته‌ها
790
پسندها
پسندها
3,442
امتیازها
امتیازها
288
سکه
6,155
«بسمه رب الجنوب»
.
.
.
جمله زیر را ادامه دهید:
آن شب که هوا بوی دلتنگی می‌داد...
 
آن شب که هوا بوی دلتنگی می‌داد من در فکر امام زمانم بودم
 
آن شب که هوا بوی دلتنگی می‌داد، با تمامی شب های گذشته،همان شب هایی که احساسات پوچ و تهی از عواطف من مانع گفتن بعضی از جملات به تو می شد فرق داشت.
من آن شب بعد از سال ها دل به دریا زدم و گفتم و دوست دارم اما تو جوابی ندادی،شاید هم من از زیر خروارها خاک هیچ صدایی نشنیدم.
 
آن شب که هوا بوی دلتنگی می‌داد...
و قلبم کم مانده بود تپش را از یاد ببرد هم گذشت. اما همیشه شب ماند، از تاریکی روزها نمی‌گویم، از دلتنگی ‌و بی‌کسی‌ها، غم‌های یک‌باره و درد‌های بی‌امان... از شب می‌گویم. سایه‌ی شب تمامم را به آغوش کشید و کسی نبود نجاتم دهد.
 
آن شب که هوا بوی دلتنگی می‌داد.
باران بود مه بود و در ثانیه های آخر رنگین کمان هم خودش را به این مجموعه رساند اما تو دلت گنده شده است این عاشقانه های آسمان برای اهالی زمین تو را تحت تاثیر قرار نمیدهد که به خاطره هایمان بازگردی!
 
آن شب که هوا بوی دلتنگی می‌داد مامانم دعوام کرد که چرا وقتی خونه نبود هود رو روشن نکردم.
-2-37-=}
 
ان شب که هوا بوی دلتنگی میداد... ان نیمکت خالی هوس نشستن میداد ....من بودم غرق در افکارم ....غرق در روزهای خوشی که تمام شدند... همچو دیوانه ها... میخندیدم ولی در کنارش از ته دل گریه میکردم... بعضی با تعجب بعضی با تاسف و حتی بعضی بی توجه... میگذشتند مثل شب اخرمون.....
 
آن شب که هوا بوی دلتنگی می داد،آرام در خانه را باز کردم و با پاشنه پا از خانه بیرون رفتم و در را بستم.
موبایلم را روشن کردم و بعد از چند روز به او پیام دادم.
روی نیمکتی نشستم و منتظر جواب ماندم.
اشک هایم آرام و بی صدا از روی گونه هایم سرازیر می شدند؛
چون می دانستم که او هیچ وقت قرار نیست پیامم را ببیند...
«نمی دانم کجا هستی...
اما هر جا که هستی...
آرزو می کنم خوشحال و شاد باشی.»
آرام این را زمزمه کردم.
باورم نمی شد که...
بهترین دوست من گم شده بود؛
به دنبال او همه شهر را گشتم...
همه می گفتند که یک دیوانه ام...
اما من هنوز به دنبال او هستم.
آرام کمرم را به در خانه اش تکیه دادم،
باران شدیدی می بارید؛
آرام روی زمین نشستم و با پشت دست،
اشک هایی که تمام می شدند را پاک می کردم.

-TAAHA
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)MAHAK
آن شب که هوا بوی دلتنگی می‌داد، ماه در محاق نقره‌ای‌اش، به تماشای فروپاشی ستاره‌ای نشست که هیچ‌کس نامش را نمی‌دانست. باد، در میان شاخه‌های خشک بید، آواز کهنه‌ای را زمزمه می‌کرد که گویی پیش‌تر، در خواب‌های هزارساله‌ی زمین شنیده بودم.
در آن لحظه، حقیقت، نه در کلام، که در سکوت سنگین میان دو ضربان قلب نهفته بود. سایه‌ها بلندتر از قامت درختان ایستاده بودند و من، میان بودن و نبودن، رد پایی را می‌جستم که هیچ‌گاه بر خاک ننشسته بود؛ ردی که تنها در آینه‌هایِ شکسته، هویت خویش را بازمی‌یافت. انگار زمان، در گلوگاه تاریکی، گره خورده بود تا رازی را بگوید که به محض شنیده شدن، تمام جهان ما را به خاکستر فراموشی بدل می‌کرد.
 
آن شب که هوا بوی دلتنگی می‌داد، نشستم کنار پنجره‌ی نیمه‌باز اتاق کوچکم و باد خنک پاییزی با عطرِ برگ‌های زرد افتاده، خاطره‌ها رو می‌آورد به یادم. بوی آشنای قهوه‌ی تلخ کافه‌ی قدیمی کوچه، بوی موهای خیس بعد باران آن تابستان دور، و بوی دست گرمی که دیگه نیست تا بگیرمش. دلم تنگِ کسانی بود که رفته بودن. نه با مرگ سرد، شاید با جاری شدن آرام زندگی؛ رفیقی که به شهر دیگه‌ای کوچیده بود، عشقی که تو پیچ روزمرگی گم شده بود و کودکیه بی‌غمی که حالا فقط تو عکس‌ها زنده مونده. هوا انگار غم منو بو می‌کشید و من با هر دم عمیق، سعی می‌کردم این بوی دلتنگی رو به چیزی شیرین‌تر بدل کنم. شاید نامه‌ای بنویسم، یا زنگ بزنم به اون صدایی که هنوز تو گوشِ دلم زنگ می‌زنه.
شاید... ‌.
 
عقب
بالا پایین