مسابقه شعر °•°• آخرین شب | مسابقه شعر •°•°

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع (SINA)
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عزیزان زمان ارسال آثار مسابقه‌ی «آخرین شب» به مدت ۲ روز تمدید شد. اگه هنوز شعرتون رو ارسال نکردین این فرصت رو از دست ندید.
 
منم هست
 
مهلت ارسال آثار به پایان رسید. از همه‌ی شرکت‌کنندگان عزیز بابت حضور و همراهی در این مسابقه سپاسگزاریم. نتیجه‌ی نهایی مسابقه پس از بررسی و داوری آثار تا دو روز آینده اعلام خواهد شد.
 
•○°●‌| به نام خالق واژه‌ها |●°○•
🌿 درود به همراهان گرامی کافه نویسندگان 🌿
بدین‌وسیله به اطلاع می‌رساند مسابقه‌ی شعر «آخرین شب» پس از پایان مهلت ارسال آثار و بررسی اشعار با داوری @(SINA) و مدیریت @Tiam.RTiam.R عضو تأیید شده است. به پایان رسید.
از تمامی عزیزانی که با ذوق، خلاقیت و قلم ارزشمند خود در این مسابقه شرکت کردند صمیمانه سپاسگزاریم. حضور و همراهی شما ارزش و زیبایی این رویداد را دوچندان کرد.


و اما...
نتایج نهایی مسابقه:


نفر اول مسابقه: @asal~
شعر شما با شخصیت‌پردازی باورپذیر، فضاسازی قوی و حفظ لحن شخصیت اسفندیار توانست حس واپسین شب را به‌ خوبی به مخاطب منتقل کند.
انسجام اثر و پایان‌بندی تاثیرگذار آن را شایسته‌ی رتبه‌ی نخست کرد.

نفر دوم مسابقه: @.YEGANEH.
انتخاب شخصیت آذرمی‌دخت و پرداخت مناسب احساسات او در واپسین لحظات زندگی در کنار فضای تاریخی قابل‌قبول و روایت روان، اثری تاثیرگذار و درخور توجه خلق کرد و شایسته‌ی رتبه‌ی دوم شد.

نفر سوم مسابقه: @مسافر بینام
شعر شما با فضاسازی مناسب و روایت باورپذیر از شخصیت آریوبرزن، توانست حس ایثار و وطن‌دوستی را به‌خوبی به مخاطب منتقل کند و آن را شایسته‌ی کسب رتبه‌ی سوم مسابقه کرد.

💐 به برگزیدگان این مسابقه تبریک می‌گوییم و برای همه‌ی شرکت‌کنندگان آرزوی موفقیت و درخشش در مسابقات آینده را داریم.
جوایز برندگان در اسرع وقت توسط مدیریت انجمن اهدا خواهد شد.

«مدیریت تالار شعر» 🌿
 
•○°●‌| آثار شرکت‌کنندگان مسابقه |●°○•
در ادامه، آثار ارسالی شرکت‌کنندگان این مسابقه به ترتیب منتشر خواهد شد.
از تمامی عزیزانی که با ذوق، خلاقیت و قلم ارزشمند خود در این رویداد همراه ما بودند، تشکر می‌کنیم t-icon12 امیدواریم مطالعه‌ی این آثار برای شما نیز لذت‌بخش باشد.


شرکت کننده اول مسابقه
@:)MAHAK عزیز
«آرتمیس»
امشب که گهواره اقیانوس، سرکش و خواب در رفته از سرم
من آرتمیس بانوی امواج خیس، فاتحِ دریا و کشورم
در آخرین طلوعِ من و عرشه‌یِ جفا
می‌خواند باد، قصه‌ی تلخ زِ غرورم
لرزد میان دست من این خنجرِ کهن
آن دست پرتوان که گره‌گشا بود بر سرم
چشمانِ من به وسعت این نیلِ بی‌کران
خیره به آن‌سویی که نشد هیچ باورم
من با تگرگِ تیر و به غوغایِ بادها
آتش زدم به دامن هر خصم ساغرم
دریانوردِ شب‌زده‌ی قصه‌هایِ دور
من با سکان و خشم خدا هم‌سفرم
دیگر نمانده تاب که لنگر رها کنم
باید به عمقِ آبی آرام بگذرم پا در ره‌ام
ای پهنه‌ی خلیج، در آغوش خود بگیر
من از عشق دریا، بی هم سفر و بی هم سرم
غروب کرد خورشید بر تاج پُر زِ شکوه و جلال
این تن که خسته است و دلش در دام گرفتار
یادی بماند از من و از نامم خواهد رفت
در گوش تندباد حماسه پاره می‌شود دفترم
من می‌روم به خواب، که امواجِ بی‌دریغ
بستر گشوده تا به ابد در برابرم
بسته خواد شد روزی پرونده، بی هیچ تردیدی
اما به یاد داشته باشید من نگفتم،من تنها یک زنم

«مدیریت تالار شعر»
 
•○°●‌| آثار شرکت‌کنندگان مسابقه |●°○•

شرکت کننده دوم و نفر اول مسابقه
@asal~ عزیز
( محراب دُر رویین تن)
( شعر از زبان اسفندیار گفته شده است.)

امشب، شب وداعِ من و آسمان من است
امشب، سکوت، هم‌نفس استخوانِ من است

فانوسِ ماه، لرزه به دامانِ شب فکند
گویی که بیم، میهمان آستانِ من است

بر زره گران، نفسم نقش می‌شود
این آهن، اینک آیینهٔ ناتوان من است

گفتم: «مگر گناه من از بندگی چه بود؟»
گفتا دلم: «همین که وفا، امتحان من است.»

من تشنهٔ نبرد نبودم، ولی چه سود؟
فرمان، چو حلقه‌ای‌ست به دورِ میان من است

ای شب! مرا به دامنِ خاموش خویش گیر
کز هر ستاره، دیده‌ای اندر گمان من است

فردا اگر ز تیر قضا خون‌فشان شوم
آن خون، نه رنگِ مرگ، که عهدِ نهانِ من است

از کودکی به تیغ، جهان را گشوده‌ام
امشب، شکست، فاتحه‌خوان توان من است

رستم اگرچه نامِ تو لرزاند این سپهر
دشمن نه تو، که گردش این آسمانِ من است

من با تو کینه‌ای ننهاده‌ام به دل
این رنج، میراث پدر، بر روان من است

ای صبح! دیرتر بدَم از دامن افق
کز آخرین ستاره، دل آشیان من است

چون سرو، گر فتاده شوم بر غبار دهر
آزادگی، همیشه قد جاودان من است.

«مدیریت تالار شعر»
 
•○°●‌| آثار شرکت‌کنندگان مسابقه |●°○•

شرکت کننده سوم
@بی صدا عزیز
«فرهاد به شیرین برسان»

جان بیا امشبی از فکر، تو آزادم کن
و در این حجره‌ی غمناک ملاقاتم کن

از همان لحظه‌ی ننگین خبر آمدنت
داغ دارم تو بیا لحظه‌ای خاموشم کن

ز تمنای تو، من تیشه به این کوه زدم
حال جانا تو بیا یک دفعه آوارم کن

عشق گر روزی نیاید که وصالی برسد
بزن آن سنگ به عمرم و تو بی‌جانم کن

آه سیمای تو باز هم ز دو چشمم لغزید
گویی می‌خواهی بگویی که فراموشم کن

و در این قافله‌ی عمر پس از این همه راه
تو فراموشی نخواه، پاک تو نابودم کن

مرگِ شیرینِ من آن است، به شیرین برسم
ای خدا امشبی از تن، تو پروازم کن

نگریستم به مه و وقتی که خوابید فلک
ماه پایین آمد و گفت که هوشیارم کن

گفتمش آن همه شب را که سلامت دادم
تو رساندی به او؟ گر نه برو ترکم کن

گفتمش ماهِ من امروز جهان دگر است
وای از من که بماندم، بیا خاکم کن

گفت فرهاد رسد روزی به شیرین بعدا
گفتمش: آری ولی زین جا تو بیرونم کن

حاجتی ده به این بنده‌ی عاشق، خدا
بستان جان و مرا نزدیک شیرینم کن.

«مدیریت تالار شعر»
 
•○°●‌| آثار شرکت‌کنندگان مسابقه |●°○•

شرکت کننده چهارم و نفر دوم مسابقه
@.YEGANEH. عزیز
«آخرین شب آذرمیدخت»

به بامِ خسروان روزی مرا خورشید می‌خواندند
فلک بر آستان تختِ زر، تعظیم می‌آورد

به نامِ داد، فرمان در سراسر مُلک می‌راندم
که عدل از سایهٔ تاجم به هر اقلیم می‌گسترد

نه بیم باد حادث بود نه اندیشهٔ زوالی
گمانم بود چرخِ کهنه با اقبالم هم‌پیمان است

ولیکن چرخ بی‌وفا چو تیغی در نیامِ کین
نهان می‌پرورید آن زخم را کز دیده پنهان است

کنون کاین قصه می‌گویم نه از تخت است و نه از تاج
ز زنی مانده‌ام تنها، که نامش آزرمی‌دخت است

چو گردِ فتنه برخاست از کران تا قلب درگاهان
وفاداری به سیم و زر فروشد عهد دیرین را

نه از رویاروی دشمن که از لبخند نزدیکان
رسید آن زخمِ پنهانی که بشکافت آیین را

ز هر سو بانگِ بیعت بود و دل‌ها خالی از اخلاص،
زبان‌ها بویِ مهر آرد، دل اندیشد دگر کین را

مرا در حلقهٔ تهمت چو شمعی در میانِ باد
به خاموشی سپردند و ستودند آن ستم این را

هنوز از چشمِ جان، دیوارِ آن ایوان همی‌بینم
که پیش از تیرگی، آهسته می‌بلعید زرّین را

مرا به پیشِ ستم، دستِ بسته برده بودند
نه راهِ بازگشت و نه امیدِ رستخیزی بود

نگاهِ خصم چو پولادِ سردِ آخته، می‌سوخت
سکوتِ کاخ گواه آن همه خون‌ریزی بود

چو نور از آینهٔ دیده‌ام ربودند به بیدادی
جهان به چشم دلم دریایِ شب‌خیزی بود

نه آه از لب برآوردم، نه نامی از شکایت بردم
که صبر، واپسین میراثِ تاج‌آویزی بود

اگر فروغِ بصر رفت فروغِ جان نخواهد رفت
گواهِ حق دلِ من بود و خواهد ماند تا روزی بود

کنون که تیغِ اجل پرده از نفس برگیرد
مرا نه بیمِ فناست و نه حسرت دیروز

اگرچه پیکر من زیر خاک خواهد خفت
نمی‌خزد به غبارِ فرامشی آن سوز

گمان مبر که به مرگم چراغِ داد بمرد
ز خونِ بی‌گنهان برفروزد آتشِ روز

بماند از من اگر هیچ نامی است آمیخته
به اشک مردمی آگاه و آه شب‌افروز

من آزرمی‌دختم این آخرین سخن با شماست
ستم نپاید و تاریخ نگاهبان حقیقت است

«مدیریت تالار شعر»
 
•○°●‌| آثار شرکت‌کنندگان مسابقه |●°○•

شرکت کننده پنجم مسابقه
@حیات۰ عزیز
لحظه مرگ سهراب در واپسین
«اسم خونابه مرگ»

خون می‌تپد بر پیکرم، رقصی چنین در خون به پا

میراثِ نبردِ من و توست، این لعلِ غلطان در فضا

پدر چرا دستانِ تو، در لرزه افتاده‌ست؟

از سوزِ خاک است این لرزه، یا گرمیِ رنجِ ولا؟
من بندِ جان بگشودم از شوقِ وصالِ رویِ تو

تو در مِهِ آیینه‌یِ چشمم، ندیدی جز قضا

من از پیِ مهری به دیدار آمدم در این جفا

تو در پیِ بیدادِ خود، تا به انتهایِ ابتنا

خورشید چون سر می‌زند، از پیکرم چیزی نماند

خالی‌ست از هم‌وصال، سکوتِ دشتِ بی‌صدا

تو کوهی و سنگینیِ نورت به جانم می‌زند

من آن‌که لغزانم به پایت، بی‌دفاع و بی‌ادعا

پایانِ من تاریکی است و ترس می‌لرزد ز من

ترسم که باد آید، نماند نامِ من در ناکجا

بگذر زِ فولاد و زره، بگذر زِ کینِ کهنه باز

بگذار در دمِ آخر، به بویِ تو شوم مبتلا

دیگر نه وقتِ اسب و زین، نه فرصتِ ایام ماند

بر جنگ و تاریخِ پر از غوغایِ زشتِ بی‌بقا

در واپسین دَم، تو تنها باش با جانِ خسته‌ام

تا حک شود نامت به پیشانی، از این زخمِ بی‌دوا

«مدیریت تالار شعر»
 
•○°●‌| آثار شرکت‌کنندگان مسابقه |●°○•

شرکت کننده ششم و نفر سوم مسابقه
@مسافر بینام عزیز
شبِ واپسین (از زبان آریوبرزن)

امشب به گوشِ کوهستان، نجوایِ راز آورد
باد از نفسِ فردا، بویِ تلخِ آغاز آورد

خفته‌اند یاران و من از خوابِ خود گریزانم
شب در میانِ چشمانم، هراسِ پرواز آورد

من نه از تلاطمِ تیغ و از اجل بیم دارم
دل با دغدغه‌ی خاک، خود سرافراز آورد

مادرم! کاش نبینی که در این واپس شب
اشک بی‌اجازه‌ی دل، بر رخِ من ناز آورد

من اگر صبح نیایم چه کسی بوسه زند؟
بر تنِ زخمیِ مرزی که اعجاز آورد

مرگ، گر قسمتِ من گشت، دریغا که هنوز
آرزویِ نفسی، عطرِ سحرساز آورد

دوستان! هیچ مگویید که افسوس و دریغا؛
رود، خود را به دلِ سنگ و به پرواز آورد

من ز خون، لاله نخواهم؛ من از این خاکِ وطن
نامی ارجمند و دلی پاک و سرافراز آورد

گر دشمن، تنم به خاکِ تنگه فکند
نتواند ز دلم، غیرتِ شیراز آورد

صبح، گر نیزه مرا برد به آغوشِ سکوت
نامِ ایران به لبم، خندهٔ جانباز آورد

ماه، بر ساغرِ امشب، روشنیِ راز آورد
در دلِ این شبِ آخر، بویِ پیمان و آواز آورد

من نگویم که مرا حسرتِ فردا باقی‌ست؛
هر که عاشق شد، خود به آغوشِ خطر باز آورد

بشنو ای کوه! اگر پیکرِ من ریخت به خاک
ریشه‌ام باز به هر فصل، دلِ باز آورد

من همانم که اگر تیغ، مرا خامُش کرد
خونِ من در رگِ تاریخ، سرآغاز آورد

«مدیریت تالار شعر»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین