نتایح جستجو

  1. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    هر سه مقابل پنجره ایستاده بودند با دریایی در روبرو. یکی از دریا گفت و دیگری شنید، سومی نه گفت و نه شنید او خود در میانه‌ی دریا بود بر پهنه‌ی آب‌ها. در آن سوی قاب پنجره‌ها آهسته تکان می‌خورد، شفاف و روشن در عمق نیل‌گون دریا. به دنبال کشتی غرق شده‌ای می‌گشت. زنگوله‌ی هشدار غرق‌شدگان را به صدا...
  2. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    وقتی کنار پنجره می‌ایستی شانه‌هایت پنجره را شانه‌هایت دریا را شانه‌هایت قایق ماهیگیران را می‌پوشاند وقتی کنار پنجره می‌ایستی تمام حجم خانه پر می‌شود از سایه‌ی تو همچون سایه‌ی تندیس بلندِ فرشته‌ای غنچه‌ی روشن ستارگان به بالین گوش‌های تو می‌شکفند پنجره‌ی ما دروازه‌ای‌ست به روی تمامی جهان...
  3. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    در کنج حیاط در میان حباب‌های ریزِ آب چند شاخه گل سرخ بر زیر‌ِ بارِ رایحه‌ی خوشِ خود خمیده‌اند همان گل‌های سرخی که هیچ‌کس آنها را نبوییده است هیچ تنهایی‌ای کوچک نیست
  4. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    این جا درست در میانِ تشویشِ اتاق در تنگاتنگ کتاب‌های غبار گرفته و چهره‌های فرتوت بر بوم، در پستوی آری و خیرِ هزاران سایه، نواری از نور کشیده شده است همین‌جا بود که آن شب تو عریان بودی
  5. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    این‌جا ما مجبوریم چیزهای زیادی را تصور کنیم مثلا یک پنجره برای دیدن دریا از درونش ما دریا را جور دیگری از پشت پنجره می‌بینیم متفاوت‌تر از آن‌چه که از پشتِ سیم های خاردار می‌توان دید صدای کودکی در عصر گاهان- اما کو کودک؟ زنی بر پلکان آستانِ خانه‌ای- اما کو خانه؟ کمدی پر از لباس‌های زمستانی...
  6. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    بگذار با تو بیایم چه مهتابی است امشب! چه مهربان است ماه، احدی پی نخواهد برد که موهایم خاکستری شده‌اند. ماه، از نو، آن رنگ طلا می‌زند. و تو به آن پی نخواهی برد. بگذار با تو بیایم. ماه که می‌تابد، در خانه، سایه‌ها درازتر می‌شوند، دست‌هایی ناپیدا، پرده‌ها را کنار می‌زنند، انگشتِ رنگ‌باخته‌ای بر...
  7. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    پیرمرد بر درگاه خانه می‌نشیند، شب ها ، تنها سیبی را توی دستش سبک و سنگین می کند. دیگران زندگی‌شان را به امان ستاره‌ها بخشیدند. تو چی داری به آنها بگویی؟ شب شب است و حتی نمی دانیم بعد از آن چه می‌شود. ماه وانمود می‌کند خشنود است از اینکه بی‌وقفه بر دریا می‌تابد. ولی تو در این چشم‌انداز با شکوه...
  8. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    می خواست فریاد بزند. دیگر نمی توانست. کسی نبود که بشنودش؛ کسی نمی‌خواست بشنود. از این رو او از صدای خودش می‌ترسید و آ ن را در خود فرو می‌خورد. سکوتش منفجر می‌شد تکه های بدنش به هوا پرتاب شده بود با دقت تمام آنها را جمع می کرد بی هیچ صدایی در جاهای خودشان می‌گذاشت و فاصله‌ها را پر می کرد. و آنگاه...
  9. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    حال چند سالی‌ست که آواره‌ایم از جزیره‌ای خشک و بی آب و علف به جزیره‌ی خشک و بی‌آب و علفی دیگر در حال حمل چادرها بر پشت‌مان بی‌آنکه فرصت برپاکردن‌شان را داشته باشیم بی‌آنکه فرصت کنیم دو سنگ را کنار هم بچینیم تا بر آن‌ها دیگچه‌امان را بار بگذاریم بی‌آنکه فرصت کنیم صورت‌مان را بتراشیم نصفه‌سیگاری...
  10. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    تمام شب خوابش نبرد گام های آن خوابگرد را دنبال می‌کرد بالا سرِ خود، روی پشت بام هر گام در تهی جای او طنینی بی پایان داشت سنگین و خفه کنار پنجره ایستاد، منتظر که بگیردش‌ اگر افتاد. اما اگر خودش هم با او پایین کشیده می‌شد، چه؟ سایه ی یک پرنده روی دیوار؟ یک ستاره؟ او؟ دست‌های او؟ صدای خفه‌ای روی...
  11. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    کسی که به دورها نگاه می‌کند از رفتن باز می‌ماند، بر جای خود می‌ایستد و نگاه می‌کند؛ -نمی‌بیند. همیشه کلام در آغاز، نامطمئن است. و بعد این تویی که قادر نیستی از آن دست بکشی. شاید میان آغاز و پایان، هنوز جایی برای معجزه باشد در فراسوی معناهای سنگین‌بار، خانه‌های سر در هم فرو برده، تیرک‌های تلگراف،...
  12. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    دستت را تکان می‌دهی مثلِ همیشه. می‌خواهی ببینی ساعت چند است ولی ساعتی به دستت نبسته‌ای ساعتت را برده‌اند مثلِ خیلی چیزهای دیگر دستت را تکان می‌دهی با این‌که ساعتی به دست نداری. با این‌که قراری با کسی نداری. با این‌که کاری برای انجام دادن نداری. ساعت‌های تو را دزدیده‌اند زمانَت را دزدیده‌اند و...
  13. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    در موهای تو پرنده‌ای پنهان است پرنده‌ای که رنگِ آسمان است تو که نیستی روی پای‌ام می‌نشیند جوری نگاه می‌کند که نمی‌داند جوری نگاه می‌کنم که نمی‌دانم می‌گذارم‌اش روی تخت و از پلّه‌ها پایین می‌روم کسی در خیابان نیست و درخت‌ها سوخته‌اند کجایی؟
  14. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    ما در درون خود لبخند می‌زنیم ولی اکنون پنهان می‌کنیم همین لبخند را. لبخندِ غیر قانونی بدان سان که آفتاب غیر قانونی شد و حقیقت نیز. ما لبخند را نهان می‌کنیم، چنانکه تصویر معشوقه‌مان را در جیب چنان که اندیشه‌ی آزادی را در نهان جایِ قلب‌مان. همه‌ی ما که اینجاییم، یک آسمان داریم و همین یک لبخند...
  15. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    امسال کلاغان سُفال‌هایند بر بام تابستان. ترس، چون دستِ مردِ کور به دنبال دستگیره‌ی در می‌گردد. تو بر سنگ نشسته‌ای آرامی، چون خسته‌ای مهربانی، چون بسیار ترسیده‌ای به سادگی فراموش می‌کنی چون که نمی‌خواهی به یاد داشته باشی فراموش نمی‌کنی.
  16. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    دکستروس، زیبا و پرغرور ماهی بزرگی را در بارانداز قطعه قطعه می‌کند سر و دُم ماهی را به دریا می‌اندازد چکه‌های خون بر عرشه می‌درخشد دست‌ها و پاهای دکستروس غرقه‌ی خون است زنی پیر به دیگری می‌گوید:دست‌های خونینش را بنگر! چقدر با سیاهی چشمانش تناسب دارد: سُرخ، سیاه، سُرخ آن سوتر، در خیابان تنگ و...
  17. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    حال دیگر دشوار است که صدای شفق را و صدای گام تابستان را در ساحل دریا تمیز دهیم دشوار است که صدای شعاع نوری را بشنوی که انگشتش را تا می‌کند و به گاه عصر بر جام پنجره‌ی اتاقی کودکانه ضربه می‌زند دشوار، وقتی که تو فریادهای زخمیان را در دره‌ها شنیده‌ای وقتی که تو ستاره‌گان را به سان دکمه‌های...
  18. (SINA)

    شعر اشعار توآ فورشتروم | شاعر فنلاندی

    همیشه یک قطعه باقی می ماند در منظره ی اینجا با آب سبز و جگن ها سایه های درختان، لجن، جیرجیرکها باید تصویری داشته باشی تا نگهش داری با ماهی های زیبا، کتابی از یادرفته روی چمن برای ورق زدن در باد خرسی رقصان باید تصویر خودت را بالا بگیری در برابر غرش های زمین باید ضعفت را قبول کنی: چشمان متورم،...
  19. (SINA)

    شعر اشعار توآ فورشتروم | شاعر فنلاندی

    در یک رودخانه نمی توان دوبار شنا کرد در روشنایی شب، آن پایین منتظر است آدم چون برگی در فضا رها می شود بادی می وزد تاریکی بر چهره ات. *** در عکس ها چشمانت کمی نامتقارن هستند قاعده ای برای انسان ها نیست. آب و نور بطرز غریبی تقسیم شده شکسته ها، تلقین ها. در یکی از اتاق ها جریان دارد: چیزی کامل و...
  20. (SINA)

    شعر اشعار عیوقی

    ترا جای روبم به گیسوی خویش ترا دانم اندر جهان شوی خویش ترا هر که با ورقه همسان کند برو بخت فرخنده تاوان کند ربیع این عدنان به گفتار اوی ببد شاد و ایمن شد از کار اوی نبود آگه از مکر سرو سهی بدام اندر آویخت از انبهی ز گلشاه وز حیلت دلفروز ببد ایمن آن مهتر تیره روز
عقب
بالا پایین