مردجوان مات و مبهوت مانده بود. نگاه از دیدگان تاریک اهورا برداشت و با رخی پرسشگر به من زل زد. بدون شک منتظر بود چیزی بگویم. نمیخواستم موضوع را کش بدهم، میدانستم در مقابل چشمهای دشمنم نمیتوانم سوار ماشین این پسر بشوم. با این فکر پوفی کشیدم، به خودرویش اشاره کردم و گفتم: «برو آقا، خیلی ممنون.»...