دیروز یه چیزی فهمیدم که دوست دارم باهاتون در میون بذارم.
یه روز بد داشتم. هیچی سر جاش نبود، حوصلهی هیچی رو نداشتم، فقط یه حس گنگ و سنگین توی سینهم بود که نمیتونستم اسمی براش بذارم.
نشستم و از خودم پرسیدم: «دقیقاً چی حس میکنم؟»
اول گفتم «بده دیگه، خب معلومه.»
بعد فشار آوردم روی خودم...